تبليغاتX
دانشجوی ورّاج
واقعا يكي از بي معني ترين جملاتي كه تو عمرم شنيدم جمله ي " زندگي زيباست " بوده...

زندگي دردناكه... زندگي سخته ..زندگي تاريكه... زندگي فقط واسه بعضيها قشنگه..اينقدر ازش خسته ام كه دوست دارم يه شب كه همه خواب اند آروم رهاش كنم.. مثل برگهايي كه از درختاي بلند مي افتند، بيفتم ... بيفتم..لگد بشم... بپوسم ... ولي اسير و آويزون تو شاخه هاي فرعيش از بهار تا پاييز منتظر نشم.. .

پ.ن: آهنگ La Boheme از Charles Aznavour .فوق العادست.

+ 88/09/24 ف.میم |


يه چيزي و خوب فهميدم! هركي ميگه فارسي وان خز ٍ يا دوبله هاش و نميپسندم بلا نصبت شما شكر ِ بد بو خورده.ميشينن بد ميگن ، از اون ور روزي 2 بار تكرار ميبينن.!ديگه هرچقدرم مزخرف باشه به پاي كبری0011 و فيلماي بعد از ظهر جمعه سيما ي خودمون كه نميرسه

پ.ن: يه نمه ظاهرشو تغيير دادم!! معلومه اصلاَ ؟


+ 88/09/16 ف.میم |

اي بسوزد پدر بي خوابي كه ما را باز دست به دامن اين كيبورد و اين نيمچه وبلاگ غراضه كرد، كه نميدانم هم چه مرگ اش شده است كه نه الان و نه بعد از ظهر كه از سايت دانشگاه امتحان كردم بالا نمي امد!

چند وقتي نبوده ام.. ولي با اين حال هيچ گفتني اي هم ندارم!حالم خوب است.يك كمكي شكم ام باز جلو آمده است.تازگيها پشت پاي چپ ام هم تاول زده است.در همين حد!...و ديگر اينكه نه حال دارم نه اعصاب.بگذريم

..

اين اهنگ را گوش كنيد اول!   دقيقا اگر بخواهم بگويم ....از دقيقه 2 و 58  9 ثانيه ااش يك جورايي مو را به تن ام سيخ ميكند.يك ريتم ملايمي دارد كه خيلي ازش لذت ميبرم..به هرحال جز معدود آهنگهاي ايراني هست كه اين روزها زياد گوش ميدم اش .پينك فلويد هم دوست دارم راستي! مخصوصا hey you  اش را.اولين بار خيلي سال پيش بود كه شنيدم اش.ولي با اين حال با گذشت اين سالها باز هم وقتي گوش ميكنم اش تحت تاثير اش قرار ميگيرم.در كل ذاعقه ي موسيقيايي ام در مواقع تنهايي اينگونه است..!يك كسي با حسن شمائل زاده حال ميكند..من هم با پينك فلويد و امثال اش؛ كه بعدا حتما معرف حضورتان خواهم كرد.سهيل بهم ميگويد غمگيني.بگذريم

ميخواستم اگر بشود رشته ي دانشگاهي ام را عوض كنم ،البته ميدانستم "بدو بدو" بسيار دارد.فكرش چند ماهي بود به سر ام افتاده بود.بالاخره امروز مصمم شدم بروم و جدي جدي از گروه مربوطه روش و مراحل كار را بپرسم! متاسفانه جوابي كه گرفتم اين بود كه در دانشگاه آزاد دانشجو حق تغيير رشته ندارد.مگر اينكه مجددا كنكور شركت كند ! .دقيقا همين كافي شد تا بيخيال شوم.ولي اگر ميشد چه ها كه نميشد.

يك بخش جديد  به نام "آهنگها" در وبلاگ ام ساختم.در اين بخش آهنگهايي كه دوست دارم يا قبلا خيلي فاز اش را داشتم قرار ميدهم!اگر هم شد چند خطي از نگاه خيلي عامي در مورد احساس ام نسبت به اهنگ، توضيح ميدهم.همين.


+ 88/07/26 ف.میم |

به به...موممممممممممم... چه كيفي ميدهد...عمرا تا به حال اينقدر كيفور شده باشيد و صفاي وجودتان تا اين حد بالا زده باشد...!.. به من كه بد جوري ميچسبد و گوشت تنم ميشود، شما را نمي دانم.... بخور بخواب را ميگويم...فعاليت بخور بخواب البته!!.... اين طوري نگاه ام نكنيد ها..! كارم بي علت هم نيست!!... اين تن بميره خودتان قضاوت كنيد...در اين هواي گرم و وضعيت اسفناك اش كه خر را با ميلگرد  سياه و كبود كنند نميرود يك تك پا تا سر كوچه و برگردد، كي بيرون ميرود كه من دومي اش باشم ؟؟!!نه  شما باشيد ميكنيد همچين كاري را؟؟؟ نه ديگر!!  پس از اين نتيجه ميگيريم هواي بيرون مطبوع نيست و باعث گرمازدگي وآفتاب سوختگي و غيره ميشود....  وخلاصه لپ كلامش اينكه براي سلامتي ضرر دارد !! اين را عرض كردم به اين خاطر كه خدايي نكرده  (خواهران مخصوصا)  فكراين را نكنند كه بنده تن پرور ام... .نه خير جانم...بنده خيلي هم اين كاره ام..!نميدانيد برويد تحقيق كنيد.. تازه، دارم كار زير زميني ام هم وسعت ميدهم.!ميخواهم يك تونل از زيرزمين خانه مان به گاوصندوق( يا حالا چه ميدانم همان اتاق پول) بانك مركزي بزنم....فكرش را بكنيد..؟!!!. مممممم.... به به. .....تصور اش را بکنید که  الان با اتاق پولها فقط نيم متر ديگر فاصله دارم...من با سرو وضع كثيف و صورت سياه در حالي كه كلاه چراغ دار هم سرم هست ، بدون اينكه كسي متوجه صدايم شود با كلنگ افتاده ام به جان اين ديوار وخلاصه دارم ترتيب اين نيم متر را هم ميدهم....واي خداااااااااهرچه قدر بيشتر ميزنم بيشتر بويش را احساس ميكنم(كلنگ- پول)...دارد تمام ميشود تقريبا...تمام شد خب....حالا بايد كفپوش را با دقت هرچه تمام تر بشكاف ام... خب پس صبر كنيد با چاقو انجام اش دهم...اهانن اين هم از اين....حالا ما يك زيرزمين داريم...يك تونل ويك بانك .. دقيقا الان احساس همان اولين گربه اي را دارم كه درب ديزي برويش باز بود..!شما باشيد چه كار ميكنيد؟؟..زود جواب بديد ها..شانس  كه نداريم الان هر چه پليس هست زرتي ميريزد اينجا.......چي؟ پولها را بر ميداريد..؟ بَهَ ..حتما توقع داريد من هم الان پولها را با خود ام ببرم ؟؟؟ دِ نه ديگر جانم... ديديد اشتباه كرديد در مورد ام....بنده اين موقع شب با هزار زحمت اينجا تشريف آورده ام تا ببينم خدايي نكرده بروبچه هاي بانكي چيزي كم وكثر نداشته باشند كه من برايشان مهيا كنم....چون گفتم خلاصه ما كه فعلا دم دستمان هست ...يك ثوابي هم ببريم بد نيست...تازه با اين همه تواضع و مرام اي كه من قائل ام براي اين جماعت نميدانم چرا احساس ميكنم اگر بگيرتندام چوب توي فلان جاي آستين شلوار ام ميكنند..اصلا ميدانيد چيست..؟ تصميم را گرفتم همين الان...نظر ام عوض شد.ميخواهم برگرد ام خانه مان..به قول ياروگفتني اگر ما شانس داشتيم اسممان را ميگذاشتند اميليانو زاپاتا...ترجيح ميدهم بروم با خانم شين لبو بفروش ام ولي پايم به اين جور جاها باز نشود..آره برادر من..همين كه هست...

پ.ن:اگر اشتباه نكم ، يادم مي ايد يك جا خواندم كه مارهاي بوآ ، به اين علت كه شكارشان را درسته ؛ يكجا قورت ميدهند. بعد از ميل غذا ديگر نميتوانند حركت كنند و مجبورند كه چيزي در حدود 6 ماه بگيرند همان وسط بخوابند!........آخ .. آخ..دلم.!ميدانيد؟... شديدا احساس و حال هواي يك مار بوآ ي بالغ را دارم كه يك گاو را درسته بلعيده...با اين تفاوت كه او يك مار دراز و سنگين است ولي من يك آدم 72 كيلویی كه يك عالم كتلت خورده!يكي هم پيدا نشد جوانمردي كند حد اقل صورت قضيه ي "كاه و كاهدان" رو خوب حالي ام كند كه به اين روز نيفتم، حالا اثباتش به كنار...!دنيا دنياي علت و معلول است،عمل و عكس العمل! وقتي شكم شما گنجاش حد اكثر n تا كتلت (كبوتر) را دارد.طبق اصل لانه ي كبوتر خوب مشخص است كه اگر n+ x تا كتلت يا همان كبوتر وجود داشته باشد جاي اختصاصي اي براي xتاي ديگرشان نميتواني  پيدا كني..،پس مجبوري روي هم بنشاني شان(فرو كني) توي لانه..همين كاري كه بنده كردم ونتيجه اش اين شد كه حالا ميبينيد... فكر كنم كبوتر ها رفته اند داخل شكم ام دارند بالا بلندي بازي ميكنند...يا شايد هم  ليگ شمشير بازي براي خودشان برپا كرده اند.....خلاصه نمي دانم چه آتشي دارند اون تو ميسوزانند ولي هر چه ميكنند من دارم يواش يواش حالت كوه آتشفشان فوجي ياما رو در حالت فعال به خود ام ميگيرم.

 

 

+ 88/05/15 ف.میم |

1:بله ،بالاخره امروز زماني رسيد كه مجبور شدم اين چهره ي جهاني رو بهتان معرفي كنم... كسي كه....كسي كه با بیش از خمس قرن تلاش و تجربه مدير اين وبلاگ شد و با موانع ومشكلات خطير اش دست و پنجه نرم كرد...كسي كه يك روز نزديك 50 تا كامنت داشت...كسي كه يكي دو هفته پيش بود كه ماشين اش ترمز خالي كرد نزديك بود كار دست خودش بدهد... كسي كه بچه گي هايش فكر ميكرد هر كه لباس سفيد پوشيده ميخواهد به او آمپول بزند..و و و....و اون كسي نيست جز.....و  اون كسي نيست جز دانشجوي وراج!!!!البته تشويق لازم نيست.... ترو خدا خجالت ام ندهيد...دركتون ميكنم..اي لاويو... من متعلق به همتون ام...اگه همين الان از بي بي سي بيان باهام مصاحبه كنن واقعا نميدونم چطور بايد احساساتم رو كنترل كنم..واقعا نميدونستم كه يه روزي من، مني كه الان هستم ميشم..البته ميدونيد؟؟هميشه سعي كردم تِم ِ افتادگي و فروتني مو حفظ كنم اگر نه خيلي زودتر ازاينها بهتون خودمو معرفي ميكردم كه من، منم...در واقع اينكه دانشجوي وراج ،من ام.......كفتان بريد هان؟ اين كه چيزي نيست ..يك چيزي بهتان ميگويم ولي قول نميدهم ها، حالا ببينم چه ميشود ..اگر بعدا وقت كردم مي ايم ميگويم زورو هم منم كه بيشتر حال كنيد.... :)) چه كنيم ديگر.....

حالا بدور از شوخي،از اين حرفها که بگذریم.. يك سوال؟!! شما از كسي كه هستيد راضي و خشنود هستيد يا نه؟ اين را برايم بي زحمت با حوصله جواب بدهيد تا يك دنيا ممنونتان شوم.

2:بنده اين چند وقته يك تعداد فعاليت زير زميني اغاز كرده ام، كه همچينِ يك خورده باعث شده تو كارخواندن نوشته هاي دوستان و وبلاگ نويسي ام بگي نگي تنبل بشوم ..البته اين كار زيرزميني اي كه گفتم هر كار زيرزميني اي ميتواند باشد ها.. پس فكر نكنيد دارم آپولو هوا ميكنم براي خودم.. به قول سنجد برمیگردم.


ادامه مطلب
+ 88/04/28 ف.میم |

اولين باري كه ديدم ات ده  يازده سال بيشتر نداشتم ولي ازهمان روز فهميدم تو از اون مارمولك هايش هستي...خيلي آب زيركايي ميدونستي؟........... خيلي ازت خوش ام مي امد دوباره هم آمدي جلوي چشمهايم...آقا جا اصلا من نخواهم شما را ببينم كي را بايد ببينم؟.... خيلي خري...4 تا اسكل هم دور خودت جمع كردي فكر كردي خبريه؟؟   يادت هست قديم ها رو كه  پايت شكست؟؟!!وسط بازي را ميگويم ...... ها... ها... اونجا من برايت دعا كرده بودم كه يه طوري ات شود...كاشكي ميمردي....ولي اون مدتي هم كه نبودي خيلي بهم كيف داد...از دست ات راحت بوديم.....اصلا ميداني سو باسا ؟  تو ادم دو روويي هستي ...همش هم تقصير اون ايشي زاكي ه كه اينقدر بهت رو ميده...خيلي لوسي...نمي دانم كدام احمقي به تو زن ميده...اصلا ببينم تا بدين سن رسيدي گواهينامه گرفتي؟؟!!  ... خاك بر سر بي عرضه ات كنم.. خرس گنده شدي هنوز گواهينامه ات رو نگرفتي؟؟ پس گه خوردي زن ميخواي...شلوارتو نميتوني بكشي بالا، بعد ميخواي...... چه غلطااااا واقعا كه...خب شغل چي؟؟  كاري بلد هستي يا نه؟؟  چي؟ .....آن هم  نه؟ ؟ اخه پسر جان فوتبال كه نميشود آب و نون برايت...فردا كه بچه ات دانشگاه آزاد قبول شد ميخواهي به جاي شهريه براي رئيس دانشگاه روپايي بزني؟؟ ده سال پيش كه ميديدم ات كارت اين بود با آن دوستاي علاف ات مثل چي بدوي دنبال توپ و؛ وسط زمين و هوا شلنگ تخته بيندازي هي.... حالا هم كه  دوباره اومدي هنوز همون روال رو تكرار ميكني...خجالت بكش بزرگ شدي... برو يه كاري كن... ديگه سنت بالا رفته..از اون كاكِرو يوگاي بيچاره ياد بگير...جدا كه جوان لايقي يه....پاش كه بيفته ميرم حنا دختري در مزرعه رو براش خواستگاري ميكنم از عموش...راستي با عموش زندگي ميكرد يا داييش؟؟  ولي به هر حال به نظر من كه حتما قبولش ميكنه ...اصلا حنا كه سهله سيندرلا هم از خداشه با كاكِرو يوگا زندگي كنه ... مگه نه؟ بد ميگم؟ بد ميگم بگو بد ميگي ...ولي تو چي؟ زن ملوان زبلم با اون شُل مَن شُليش حاضر نيست يه نظر بهت نگاه كنه......اون طوري نگاه نكنا...... چي؟؟؟؟؟ عوض تشكرشه...پررو بازي در آوردي باز؟؟ دستم بهت برسه..

 پ.ن: واقعا كه...! يك آدم فوق ِ بيكار اي كه بنده باشم مينشيند و اين چرت و پرتها رو پشت سرهم قطار ميكند....آنوقت يك آدم فوق ِ فوق ِ بيكار تر ديگر هم (بلا نسبت شما) مينشيند تا آخر ميخواند...ميبينيد ترو خدا عجب روزگاري شده؟ بعد بر ميگردند ميگويند چرا مملكت ما پيشرفت نميكند.

+ 88/04/12 ف.میم |

راستش را بخواهید داشتم به این فکر میکردم که این شلوغ پلوغی های چند روزه اخیر تهران ‌هیچی که نداشته حداقل باعث شده سه تا از امتحانات ما لغو شود و عقب بیفتد.شانساً هر سه تایشان را هم ناقص خوانده بودم؛در حد اینکه  ۱۰رو بگیرم و خلاص شوم...ولی حالا حدودا ۱۴ روز تعطیلم،بعد میروم یکی از سه امتحان را میدهم ،سپس دوباره حدودا ۸ روز تعطیلم و بعد دو امتحان پشتِ سر هم دارم...آخ که چه میشد اگر می نشستم عین این سه هفته را عین چی درس میخواندم...باور کنید معدلم بالای نوزده و نیم میشد...بدون شک باعث افتخار کشورم بودم.. نه؟ ..نخبه میشدم دیگر...خب قدردانی نمیکردند ازم؟...فکر کنم آن موقع کارت ِ دعوتها بودند که از پیشرفته ترین کشور های جهان به سمت آدرس پستی خانه مان سرازیر میشدند...البته من که نمیرفتم..وطن پرستم..ولی پولها را بچسبید..پولهایی که از طرف دولت، هر ماه به حساب ام واریز میشد ...خب راستش هنوز برای خرج کردنشان هیچ ایده ای در سرم ندارم...ولی الان که بیشتر فکر میکنم میبینم بدم نمی اید یک تلویزیون خصوصی راه می انداختم...۲۴ ساعته هم خودم جلوی دوربین مینشستم و حسابی مُستَفیضتان میکردم...چی..؟میگویید خیال برم داشته؟؟ توهم میزنم؟حقاَ که حسودید...اصلا چشم دیدن موفقیتهایم را ندارید....اصلا فرض را بر این میگذارم که درست؛ شما راست میگویید ،ولی در تلویزیون و رادیو که دعوتم میکنند تا ازم تقدیر کنند؟!!تقدیر هم که بدون مدرک نمیشود ..میشود؟؟ پس حتما یک دکترای افتخاری هم بهم میدادند...خب پس خدا بدهد برکت...با مدرک دکترا هیچ کاری که نتوان کرد، کلاه برداری که میتوان کرد؟؟.. نمیتوان؟   پس ببینید که هنوز امید دارم به تلویزیون ام...حالا ممکن است بگویید وضع مملکت قاراش میش است و الان در این شرایط، این قرطی بازی ها را عمرا از رسانه ی ملی در نمی آورند...خب این یکی را قبول میکنم و بهتان حق میدهم،ولی دیگر حداقل ِ حداقل اینکه شهریه ی این سه  چهار سال باقیمانده ی دانشگاه ام را که میدادند؟..نمیدادند؟ اصلا من به یک سفر کیش هم راضی ام...ببرند و یکی دو هفته پول خورد و خوراک و جایم را بدهند و دوباره برم گردانند...جهنم و ضرر...هنوز هم راههای موفقیت به رویم بسته نشده...میروم از آنجا جنس چینی می آورم و میفروشم و پولدار میشوم و تلویزیون ام را راه می اندازم...به قول سهیل من آدم قولی هستم...فقط محض اطلاع گفتم ها ...حتی اگر یک کارت "صد آفرین پسرم" هم از طرف منشی گروه برقمان بهم بدهند، شما مطمئن باشید در یک چشم به هم زدن به یک شبکه ی تلویزیونی خصوصی تبدیل اش میکنم...کفتان برید هان..؟؟کم آدمی نیستم هاا!! هستم؟؟؟ غلط کرده اید بگویید هستم...با من جر و بحث نکنید ها...ناسلامتی تا همین ده دقیقه پیش داشتم باغچه را بیل میزدم هاااا......آخ گفتم بیل........آبرویم رفت جلوی این دختره...دختر ِ همسایه مان را میگویم..طفلکی دم بخت است...البته بهش کاری ندارم ها..ولی منی که تا همین چند روز پیش جلویش کلاس میگذاشتم وسر بالا و اتو کشیده راه میرفتم...به قولی برایش قیف می آمدم حالا کارم به جایی افتاده که با شلوارک و رکابی؛هن و هن کنان جلوی بالکن خانه شان به امر بیل زنی مشغول شدم...خب چکار کنم دیگر...مادرم وقتی میگوید بیل بزن ،خب باید بزنم دیگر...نمیشود هم با کت شلوار و کروات،بیل بدست شد و رفت وسط خاک و خل که....تازه همین هفته ی پیش بود که درخت آلبالویمان را بار گرفتیم،طفلکی در مجموع ۱۸ تا آلبالو زاییده بود برای امسال که همه اش را هم چیدیم و بین ۴ نفرمان تقسیم کردیم...نفری چهار و نیم تا البالو بهمان رسید که همان جا درجا بهشان نمک زدیم و جاتان خالی خوردیمشان...! به هر حال خود کفاییست دیگر... حالا هم خانم (مادر جان) هوس کرده که گوجه فرنگی و خیار و بادمجان بکارد در همان یک وجب جا...میگوید این قلنبه قلنبه های قرمز گوجه فرنگی را که بین برگهای سبز میبینم،همچین یک حس خوبی بهم دست میدهد...آخر میدانید ؟ ما خانوادگی لطیف هستیم؛الان هم نشسته لب باغچه و آرام آرام این تخم های سیفی جات اش را با یک ظرافت خاصی که انگار دارد روی بچه هایش پتو میکشد،داخل خاک قرار میدهد... .

پ.ن:فکر کنم حالم بهتر شده..شما اینطور فکر نمیکنید؟

پ.ن۲:تهران و خیلی جاهای دیگر این چند وقته شلوغ بود..احیانا هم ادامه دارد...مصداق تک تک ارکان این حکومت و تمام انقلابهای این چنینی را میتوانید در یک داستان کوتاه و ساده و البته معروف بخوانید،داستان "قلعه ی حیوانات"که داستان این پستی ها و دروغگوییها و رنگ عوض کردن هاست،اگر خواندیدش که چه بهتر، اگر هم نخواندیدبایک سرچ کوچک میتوانید نسخه ی پی دی اف اش رابرای دانلود پیدا کنید.اما دوستان دومین کتابی که جا دارد در این فرصت برایتان معرفی کنم کتابیست که شاید کمتر اسمش به گوشتان خورده باشد..کتابی با نام "خرمگس"،نوشته ی اتل لیلیان وینیچ،نویسنده ای بریتانیایی که در واقع ایشان در این رمان سیاسی سعی کرده است که تصویری از فعالیتها و قیامهای مسلحانه ی "ایتالیا ی جوان" را بر ضد ارتش اتریش و کلیسا ها،که در آن زمان(سالهای ۳۰ تا ۴۰ قرن نوزدهم)ایتالیای امروزی را در اشغال داشت نشان بدهد،به هر حال خواندن این دو رمان در این شرایط خالی از لطف نیست و اعتقاد دارم در بالا بردن درک سیاسی تان سهم بسزایی را میتواند داشته باشد.

+ 88/04/02 ف.میم |

تابستان آمد و این ترم هم تمام شد..تمام شد،همانند تمام چیز های تمام شدنی دیگر...همانند تمام روزهای کودکی ام که فکر میکردم هیچگاه به انتهایشان نمیرسم...همیشه تابستانها و ظهر های داغ اش یادگار های درهم و دوری را از گذشته برایم زنده میکنند که یاد تک تک لحظه هایشان ،برانگیزنده ی ناخواسته ی غصه هایم بوده و هست ...هیچگاه راحت نبود که در مقابلشان ،جلوی گریه هایم را بگیرم...جلوی اشکهایی که برای ریخته نشدنشان،کلنجارها که با خود نرفتم...کلنجار میرفتم...کلنجار میرفتم ولی این اشکها بودند که دست آخر سرازیر میشدند...
آه روزگار...کجایی که برایت بگویم...من فقط دوست داشتم کمی از ته دل برایت بگویم که رفتی....هنوز هم دوست دارم...هنوز هم دوست دارم بگویم بی آنکه خوانده شوند و به یاد ها سپرده شوند...بگویم بی آنکه ترسی در ذهنم جان گیرد و زیر پایم را خالی کند...

پ.ن1:نمیدانم چرا هر وقت ناراحتی ای دارم،ناخود آگاه ماشین آرایه پردازی ذهن ام روشن میشود و جمله هایم را دستخوش تغییر میکند.
پ.ن2:دوستان عزیزم،بزرگوارانه مرا ببخشید از این بابت که این چند وقته آنطور که باید و شاید نرسیدم تا حرفی جدید یا مطلبی در خور برایتان داشته باشم،شاید اگر بخواهم بهترین و صادقانه ترین دلیل ام را برای این غیبتهایم بیاورم باید بازگردم به همان موضوع"روحیه" ای که قبلا هم خدمتتان عرض کرده بودم...فعلا هم که امتحانات دانشگاه است؛اما امید دارم بعد از آن با یک کمی مراقبت و چند جلسه مشاوره،قدری بهتر شوم تا انشاالله دوباره در خدمتتان باشم.

+ 88/03/15 ف.میم |

بالاخره پایی شد که ما هم بنشینیم و در باره ی مملکتمان چند خطی بنویسیم،نا سلامتی یک روزی به ما و امثال ما ها میگفتند آینده سازان مملکت...ولی خب حقیقتش را بخواهید دیدم تمام صحبتهایی که من به نحوی برایتان داشتم را،برادر، عباس کیارستمی (کارگردان معروف) به شکلی زیبا تر و شیوا تر و صد البته پر محتوا تر بیان کرده است.از خدا که پنهان نیست از شماچه پنهان من هم دیدم که من و کیا رستمی نداریم که! عباس جان بگوید انگار من گفتم و من بگویم انگار عباس گفته...این شد که تصمیم گرفتم نامه ای که او برای رئیس جمهورمان نوشته بود را برایتان قرار دهم! پس لطفا با دقتی بیش از گذشته بخوانیدش و خودتان قضاوت کنید که آیا چنین هست یا خیر؟

 " نامه ی عباس کیا رستمی به محمود احمدی نژاد

 پسرم وقتي 5ساله بود روزي مشغول خوردن بيسکويت بود، دوستي از او بيسکويت خواست و من هم از او خواستم که بيسکويتي به من بدهد. اما بهمن يک بيسکويت بيش‌تر نداشت. بلاتکليف به هر دوي ما نگاه کرد که تنها بيسکويتش را به کدام يک از ما دهد. دوست من مشکل را ساده کرد و به او گفت: "بيسکويت را به کسي بده که بيش‌تر دوستش داري." بهمن نگاهي به هر دوي ما انداخت و به من گفت: " بابا من تو را بيش‌تر دوست دارم اما دلم مي‌خواهد بيسکويتم را به او بدهم." هنوز نمي‌دانم آن روز، آن بيست چند سال پيش در ذهن پسر 5ساله‌ام چه گذشت که بيسکويتش را به آن ديگري داد، که کم‌تر از من دوستش مي‌داشت. ولي من دليلي دارم که چرا رأي‌ام را به ديگري خواهم داد.

 آقاي احمدي‌نژاد، براي من دلايل بسيار ساده‌اي وجود دارد که تو را بيش‌تر از او دوست دارم. تو براي من يادآور سال 57هستي. در آن زمان اخلاق، آرمان و از خودگذشتگي براي تغيير زندگي مردم مفاهيمي انتزاعي نبودند؛ چيزهاي طبيعي و جزيياتي زنده از روحيه و عملکرد ميليون‌ها جوان معتقد و سالم و راستگويي بودند که مي‌خواستند از انقلاب فرصتي فراهم آورند تا طبقه‌ي محروم جامعه شرايط بهتري براي زندگي داشته باشند. بعد از بيست و چند سال نگاه که مي‌کنم به وضوح آن اعتراض را همراه با افسردگي دروني تو را درک مي‌کنم. تو هم‌چنان بي‌دروغ «ما»ي سال 57را زنده مي‌کني. من تو را دوست دارم چون نمي‌توانم به خودم راست نگويم که مي‌دانم آن‌چه مي‌گويي راست مي‌گويي. اين واقعيت است که در جهان کنوني قله‌هاي ثروت با دست‌اندازي به پله‌هاي قدرت جايي براي رشد مردم باقي نمي‌گذارنددر اين ميان، آقاي احمدي‌نژاد اما چيزي وجود دارد که تو را در دنياي 2008 ما وصله‌ي ناجور مي‌کند. پس اکنون با کمال تأسف تو تنها به درد آن مي‌خوري که از دنيايي چنين آرمان‌باخته و بازيگر، افسرده شوي. دنيايي که در سي سال ساخته شده است و ما هم جزيي از اين دنيا هستيم. دنيا شرايط دشواري براي بازي راستگويان آفريده است اما هم‌جنسان قادرند دست يکديگر را بخوانند و...

 دوست عزيز، به‌سادگي بگويم ما نمي‌توانيم خود را در سال 57متوقف کنيم. ديگر آن آن باورها از زندگي واقعي رخت بربسته است و در معادلات سخت کنوني، ما تنها تصميم‌گيرندگان بازي کنوني نيستيم. تو درست‌تر از آن و اصولگراتر از آن هستي که بتواني در بازي پيچيده‌ي سياستگزاران آلوده به قدرت بازي کني، پس به قول مدرس " اکنون کسي لازم است که قاعده‌هاي بازي اين جهان را آموخته باشد."

 براي همين من رأي‌ام را به کسي مي‌دهم که او را کم‌تر از تو دوست دارم اما کسي توانمندتر از تو در درک وقعيت‌هاي امروز زندگي است. همه‌ي اميدم آن است که او لااقل اين‌بار با عطف به آراي تو بداند هنوز مردم محروم ما چشم به راه‌اند. پس گوشه‌چشمي به طبقه‌ي محروم داشته باشد و به سلامت اداره‌ي جامعه بها دهد. دوست عزيز من، تا کنون دو بار رأي داده‌ام و هر دو بار پشيمان. اين بار با آمادگي بيش‌تر بار ديگر پاي صندوق رأي خواهم رفت و اما رآي‌ام را به ديگري خواهم داد که او را به اندازه‌ي تو دوست نمي‌دارم. روزگار غريبي است برادر.

 عباس کیا رستمی"

 پ.ن:توجه بفرمایید که بنده نه اینطرفی ام نه آنطرفی!نه حزب اصلاح طلب و نه حزب اصول گرا...!بنده حزب باد هستم!نوع باد و مبدا و مقصدش هم هیچ فرقی نمیکند .همین که باد باشد و جهتش در جهت اهداف و نفع ام باشد خودش کفایت میکند،ولی با تمام این تفاسیر ،میر حسین موسوی را شایسته تر مبینم برای رای دادن و به او رای میدهم.هر چند که نتیجه انتخابات این دوره هم مثل روز روشن است!

پ.ن۲: راستی شما به چه کسی رای میدهید؟

+ 88/03/03 ف.میم |

اگر در پنجشنبه شب نازنین حالم آنطور گرفته نمیشد حالا یک سه شنبه ی بی وجدان این طور عذابم نمیداد.... زندگی بدون از خود گذشتگی معنایی ندارد... این اصلا منصفانه نیست که آدم در زندگی اش با مانع هایی روبرو شود که نتواند آنها را از میان بردارد...بگذیم که چه شده و چه بر من گذشته.. فقط دوست دارم ساعت ها بدون اینکه کسی بخواهد از حالم خبری داشته باشد بنشینم در اتاقم ...دلم برای پروست و کتاب جستجوی اش تنگ شده.....دیگر این وبلاگ هم محرم رازهایم نیست...به ابتذال کشیده شد..شاید آن زمان که آنطرف مینوشتم..همان زمان که بیشتر از همیشه محتاج خوانده شدن بودم ته دلم آرامشی داشتم که هیچ موقع دیگر حس اش نکردم.......خیلی وقت است که با خود جدی ام چیزی ننوشته ام..    سه هفته ای میشود که به خانه ی جدیدمان امدیم ..دیگر بهش عادت کرده ایم .. خانه ی بزرگ و دل بازی است، با یک حیاط زیبا که در درون اش یک باغچه ی جمع و جور و تمیز وجود دارد که با درخت آلبالوی کوچکی که در کنار گلها ی رنگی اش کاشته شده زیبایی اش را دو چندان کرده و چنان باعث ذوق مادر شده که همان روز اول پدر رو مجبور کرد که برایش کلی تخم سبزی خوردن بکارد!؛ همه مان از وقتی اینجا آمدیم احساس بهتری داریم سر کوچه مان جوب پر آبی هست که هر وقت که از کنارش رد میشوم دوست دارم همان جا بنشینم و از صدآی آب شفاف جوب و رقص درختان ِ بلندِ کوچه که از نوازش باد به رعشه افتادند لذت ببرم..اینها تمام چیزهایی هستند که ازشان لذت میبرم...

+ 88/02/29 ف.میم |

یکی هم نیست بهم بگوید آخر پسر جان تو که هنوز دهانت بوی شیر میدهد چرا این کار را کردی؟ چرا اینقدر بی مسئولیتی ..؟ چرا حق و حقوق دیگران را زیر پا میگذاری ؟ چرا؟ هان؟ با تو دارم صحبت میکنم ها !!  ...نه به من نگاه کن ..توی چشمهای من نگاه کن ببینم... چرا اینقدر بی تعهدی توی زندگیت؟ بیشعور..نفهم..بزنم همین جا آش و لاش ات کنم؟ قیافه اش رو نگاه کن..با اون دماغ گنده اش.... چرا وبلاگت رو آپ نمیکنی؟  تو که وراج نبودی غلط کردی عنوان ات رو وراج گذاشتی.....خلاصه از این حرف ها.. و یک کم دیگر هم نصیحت ام کند و 4 تا پیام اخلاقی و غیر اخلاقی هم یادم بدهد و بعدش مثل آدم برود و دیگر پیدایش نشود.ولی حالا راستی راستی اگر بخواهید بدانید این چند وقته کجا گم و گور شده بودم باید بگویم که آخ بسوزد پدر اسباب کشی! تمام تقصیرات گردن اوست ... تمام فریاد هایتان را بر سر او بکشید. پدر سوخته عجب بلایی بوده ما نمی دانستیم ها. چه قدرت و خواص کمر شکنی (حالا عرض میکنم چرا)...از این به بعد خواستم کسی رو نفرین کنم میگویم انشاالله اسباب کشی کنید!

 معنای اسباب کشی رو اگر از جهت لغوی، از" فرهنگ ف.میم" بخواهم برایتان استخراج کنم عبارت است،

اسباب کشی:/ به فتح الف و کسر کاف/ فعلی که بسیار شبیه به حمالی انجام میشود با این تفاوت که در حمالی دست آخر مزدی، پولی، چیزی نصیبتان میشود اما اینجا خیر! از این خبر ها نیست...خیلی بخواهند لیلی به لالا ی تان بگذارند این است که میگویند عزیزم این یخچال و میبری پایین از طبقه ی 4 روم؟!...  البته در خیلی از نسخ قدیمی از این کار به خر حمالی هم یاد شده.همچنین در اساس کشی اعصاب شما از فرط خستگی جسمی خرد و کشته میشود و وسایل خانه هم به دلیل برخورد ها و ضربه های مکرر داغان وخورد میگردند به همین دلیل دیده شده اسباب کشان حرفه ای این پدیده ی جان گداز عالم  رو به اعصاب کُشی و اسباب کُشی یاد کردند...

خلاصه که این.... نه ولی جدی جدی اگر بخواهم بگویم کجا بودم ..قطعا دلیل ام اسباب کشیمان نمیتواند باشد..دلم یک جورایی برایش سوخت.. خیلی ازش بد گفتم..طفلکی را نگاه کنید... اسباب کشی رو میگویم. ترو خدا نگاهش کنید..یک گوشه بغض کرده و نشسته...آخی بیا بقلم ...نازی پسرم... نازی عسلم...بیا ببینم کی تورو دَ  کرده ..بیا بقلم.. سرتو بزار رو سی.نم ببینم.....  ناااازی نااااازی........هووووووششش....... کره خر.... چرا سینم رو گاز میگیری؟. . من که شیر ندارم.. مگه من مامانتم؟برو گمشو همان گوشه ببینم. همان بهتر که ازت بد بگم.والله دوره ی آخر زمانه هم این طوری نمیشود....به بچه های این دوره زمانه اگر رو بدهند وسط خیابان شلوار آدم رو از پایش در می اورند و همان وسط از آدم سوء استفاده میکنن...

نه ولی جدی ِ جدیِ جدی اگر بخواهم دلیل بیاورم این است که تنبل شده ام.حوصله ندارم به همین سادگی!                                                                                                                           کلی هم سوژه ی داغ نوشتن این چند وقته به ذهنم رسیده اما کجاست حال و حوصله ای که بنشینم کِلِک کِلِک تایپ کنم و بیایم پابلیشش کنم.فعلا بنا بنای ک.ون گشادیه ما هم در این زمینه کالیبرمان از همه بیشتر است و پیشتازیم.خلاصه اینکه بعلهههه... البته شاید یک عدد منشی استخدام کردیم و دوباره چراغ  اینجا رو روشن ...از کجا معلوم شاید هم همین فردا برگشتم به همان حال و هوای خواندن و نوشتن و دوباره زود به زود آپ کردم.الله و اعلم. ولی فعلا فقط برای دوستان عزیزم این را میتوانم بگویم که ممنون ام ازتان از این که این چند وقته به اینجا سر زده اید و معذرت میخواهم از این بابت که نیامدم حرف جدیدی بزنم.انشاالله عمری باشد جبران کنم.

+ 88/02/09 ف.میم |

اه...بر پدرشان لعنت....اداره ی مخابرات را میگویم...رسما گند زده اند به اینترنت و تلفن و کار و زندگی هایمان....شیطان ِ میگوید، همچین کلت کمری ام را بردارم و راه بیفتم به سمت اداره مخابرات و به هیچ کس هم رحم نکنم ها....کوچک و بزرگ...زن و مرد رو بزنم آش و لاش کنم....بعد هم که پلیس افتاد دنبالم دست بیندازم به درب یکی از همین ماشین های توی خیابان که همیشه یک مرد چاق با یک خانم جوان تویش نشسته ، راننده اش را پرت کنم زمین و خودم سوار بشم و گاز بدهم...انقدر گاز بدهم تا کون اش پاره شود... مرتیکه ی خانم باز... حالا جلوی ناموس مردم ترمز میکنی؟  حالا دوست داری زیرت کنم؟؟ با شلوارک مینشینی توی ماشین؟ هان؟...بعد هم در همان حال که مردک را زیر گرفتم و ستارها ی پلیس هایی که تعقیبم میکنند 4 تا شد، مستقیم گاز بدهم تا برسم به اون یکی شهری که تویش یک فرودگاه داشت...یادم است توی همان شهر، یک گوشه اش  جایی میشناختم که از این تفنگ های آتشی مخفی بود ...آنقدر حال میداد پلیس هایی که دنبالت میکنند را بزنی بسوزانی که نگو...اما نه....الکی هدر اش نمیدهم...این یکی را باید برای خود رئیس مخابرات نگه دارم .. یک کمی که همچین جزقاله اش کردم میفهمد که دیگر نباید  اینترنت را انگولک کند....ولی فعلا باید یک فکری به حال این ماشینه کنم..آنقدر کوبیدمش به این ور و آنور که دود ازش در میآید...فکر کنم یک ضربه دیگر بخورد منفجر میشود...هوس بنز کرده ام.....بگذار ببینم این طرف راا...آهان ..خودش است..یک بنز ِمامان...صاحب بیچاره اش کنار خیابان پارک اش کرده که خیر سرش برود ابزار فروشی...سریع از این ماشین ام میپرم پایین و سوار بنز ام میشوم .. این خیابان را دوست ندارم....ولی از اینجا که رد شویم جلو تر یک دیسکو است. .بگذار برسیممم...آهان اینجا را میگویم...صاحب اش یکی از دوستانم بود..   همان که همیشه کت شلوار ِصورتی میپوشید..آن هم مارمولک از آب در آمد...او را هم کشتم.. با همین کلت خوشگل ام کشتم اش...خیلی حال داد...بگذریم...  اینقدر ازم حرف نکشید ،سرعت ام بالاست ...تصادف کنم دستگیر ام میکنند. اگر اشتباه نکنم این طرف ها هم یک اداره ی پلیس بود...اگر دستگیر شوم کل تفنگهایم به اضافه ی 100 دلار از پول ام را ازم میگیرند ...مگر اینکه من این رئیس پلیس ِ اینجا را نبینم ..با چوب بیس بال مغزش را درهم.....الله اکبر..........اصلا بیخیال..اصلا به چیز های خوب فکر میکنیم از این به بعد باشه؟؟  اوه پسر ببین اینجا چقدر از این خواهر های بد حجاب وجود دارد... کافی است که هوا تاریک شود..کنارشان که ترمز کنی خودشان می آیند سوار میشوند و خلاصه بعلهههه.. اما باید مواظب باشم ها... کره خر ها مثل چی پول میگیرند.. اصلا ول اش کن..داریم میرسیم به آن پل بزرگی که ما را وصل میکند به آن شهری که میگفتم...سر راه  اول یک سر میروم کارواش تا رنگ ماشین ام را عوض کند تا اینکه از شر این پلیس های لعنتی خلاص شوم بعد هم یک سر میروم سمت اون کافه ی همیشگی که برو بکسِ ِ هارلی دیوید سون سوار همیشه پلاس اند..از اون آقا سیبیلوهه که دم در وایساده و خیر سر اش از موتور ها مواظبت میکند خوشم می آید ولی نمیدانم چرا همیشه میزنم میکشمش...جااان رسیدم بلاخره..من عاشق این موتورها ام...فقط نمیدانم چرا سر پیچ ها در سرعت های بالا اینقدر بد دور میزنند...اگر یادم بماند بعدا یک سری میبرم اش پیش این نمایندگی های موتور های خارجی.. تا یک نگاهی به سرو گوش اش بیندازند بلکه ام بشود درست اش کرد..حالا به هر حال تا اینجا ی کار خدا رو شکر به همین ام راضی ام..تا اینجا کلی آدم کشتم،  چند تا هم ماشین درب و داغون کردم ،کلی پلیس هم اسکل کردم..حیف که مرحله ای بازی نکردم اگر نه با این مهارت رانندگی که من دارم چند تا ماموریت رو به آسانی پشت سر گذاشته بودم...

پ.ن: عجب خوابی بود! ولی حیف که بقیه اش را نگذاشتند ببینم ..دیشب طرفهای ساعت 11 بود که خواستم کانکت بشوم..اه باز قطع .....هنوز مخابرات تلفن ها را درست نکرده بود!  از حرص ام روی آیکونِ بازی جی تی ای 4 کلیک کردم و وحشیانه افتادم به جان آدمهای توی خیابان.. ساعت 12 هم خوابیدم..... طرفهای 7 صبح هم بود که مادرم صدایم کرد و بیدار شدم تا به آزمون قلم چی برسم.خیر سرم پشتیبان آزمون ام ها.. ولی از این به بعد شبها قبل از خواب مینشینم بازی میکنم ،بلکه هم توی خواب عقده هایمان را سر این دولتمردان عدالت محورخالی کنیم.                                                                                                         پ.ن2:اینجا کافی نت است... الان ساعت تقریبا 8 شب است.تلفن خانه همچنان قطع است.صدای من را از کافی نت میشنوید.

+ 88/01/21 ف.میم |

در پی دعوتی که از طرف دوست عزیز پرومته ی نویسنده برای نوشتن پستی طنز آلود با محتوای آینده ی ف.میم داشتم،بنا را بر این گذاشتم که وقت را تلف نکنم و هر چه زود تر به این مهم بپردازم... باشد که مقبول حق قرار گیرد..                                                                                  

30 سال بعد در چنین روزی.....

اخبار سراسری:

 به گزارش خبر گزاری فارس ،پروفسور ف.میم نویسنده و دانشمند معروف زمانه،فضا نورد با تجربه و توانا، مطرح ترین بازیگر سینمایی جهان، مالک جدیدِ تمام کمپانی ها و شرکتهای بزرگ دنیا نظیر بنز،بی ام و،فراری، شورلت و... وهمچنین مایکروسافت،گوگل و...شب گذشته در حالی که در 50 امین سال از زندگی خویش در اتاق شخصی اش مشغول استراحت بود بر اثر شوک حاصل از تصادف رانندگی ای که در خواب شاهدش بود، از خواب پرید.به گزارش خبرنگاران، در حالی که این اتفاق موجب بند آمدن سکسکه ی ف.میم شد او از این واقعه ابراز  رضایت کرد و دوباره خوابید .

 هه.. هه.. خب راستش این خیلی دیگر درونش چاخان داشت! ولی راستی راستی اگر بخواهم بنویسم... ، وقتی چشمانم را میبندم و در ذهنم زمان را به جلو میکشم،خودم را در حالی میبینم که صاحب یک زندگی آرام و مرفه در حد بضائت ام، با همسری خوب و فرزندانی زیبا و شیطون و همچین با مزه  و تو دل برو به قولی هوولو هستم، که همین که از در تو می آیم مثل مور و ملخ از سر و کولم بالا میروند و اسباب و وسایل بیزینس ام را از دستم میگیرند و هر کدام پدرشان را نفری یک بوس آرام میکنند و خسته نباشید بهش میگویند... منم از آنجایی که بالاخره پدری گفتن..بزرگی گفتن... دستم را میکنم در جیب بغل کت چرم ایتالیایی ام، که برادر زن ام برایم فرستاده، و از کیف پول ام 6  7اسکناس 50 تومانی در می اورم و نفری یکی به هر کدام میدهم وبهشان میگویم بروید و حال کنید و قاقالیلی بخرید ..کی به کی است.... خوش باشید تا بابا تان را دارید...بعد از آن طرف زن ام در حالی که لیوان آب پرتقال دستش است می اید جلو و یک نگاه رمانتیک بهم میکند و خسته نباشیدی بهم میگوید و کت چرمی ایتالیایی ام را که برادرش برایم فرستاده را از تنم در می اورد و آویزان میکند ،  من هم در حالی که ازش تشکر میکنم همان وسط از گوشه ی لبش چنان ماچی میکنم که متوجه شود شوهرش بدون او نمیتواند زندگی کند...خلاصه این صحبتها و حرف و حدیث های صحنه دار ِ دم در طی میشود و با اجازتان به خاطر خستگی بیزینس صبح ام میروم دوشی میگیرم و لباسی عوض میکنم تا اینکه شام جاضر شود...با اینکه الان در حمام ام ولی قشنگ بوی غذا را حس میکنم.. همین که از در اتاق خواب ی که حمام درش واقع شده بیرون می ایم چشمم می افتد به میز 8 نفره مان که 7 صندلی اش از همسر و فرزندانم پر شده و در حالی که غذا ها آماده و شمع ها روشن شده،روی میز  چیده شده اند با چشمانی درشت شده و دهانی باز و قیافه ای عینهو ادم های ذوق مرگ شده انگشت به دهان و چشم دوخته به سینی ِ در دار ِ وسطِ میز که محتویات درونش قطعا چیزها خوش مزه ای را تشکیل دهند بی سرو صدا آرام در سر دیگر میز، مقابل همسر ام مینشینم و دعای قبل غذا را میخوانیم...

خب دعا هم تمام شد و  حالا وقت بر داشتن در ِ سینی بزرگی است که وسط میز قرار گرفته...به به یعنی چه میتواند درونش باشد....خب ظرف در دار غذا الان روبروی من است و همه منتظر اند تا ابتدا برای بچه ها بکشم..با قیافه ای خندان و چشمانی ریز شده و دهانی باز همین که در اش را باز میکنم نا گهان تمام آرزو هایم نقش بر آب میشود و دهانم بسته میشود و چشمانم هم به اندازه ی واقعی شان بر میگردد...اه ....  باز شیرین پلو....آخر این هم غذا شد؟ ترو خدا نگاهش کن... آن هویچ هایش رو باش.. مثل چی میروند زیر دندان و انگاری که کمر کرم های باغچه را زیر دندان نصف کنی یک صدا ی حال به هم زنی از خود تولید میکنند...اوغ...خانم تو هم با این آشپزی ات...حالم را به هم زدی......

 احساس میکنم دیگر دارم چرت و پرت میگویم،وقت هم ندارم بیشتر از این بنویسم..باید بروم کتاب معادلات بخرم تا کتاب فروشی نبسته است. بگذارید ادامه اش ندهم تا آبرویم نرفته.

 پ.ن:طبق رسم و رسومات این جور بازی ها مثل اینکه باید از چند نفر دعوت کنم که آنها هم بنویسند.خب من هم دوستان ِ  یادداشت های من ،شکفتن در مه،من و توی ،گره کور و در انتها عزیز را دعوت مینم که بنویسند.

پ.ن2:می خواهم بروم باشگاه والیبال اسم بنویسم..والیبال هم یکی دیگر از آن چیز هایی بود که یک زمانی قدرش را ندانستم و  ول اش کردم.با این حساب فکر کنم کمتر برسم که اینجا را به روز کنم و بهتان سر بزنم.گفتم که خدایی نکرده دلخوری ای چیزی پیش نیاید.

پ.ن3:ازپانزدهم تا حالا تلفن خانه یک طرفه شده!!اصلا قبضی نیاورده که ما پرداخت کنیم ،انوقت بر میدارد تلفن را به خاطر عدم پرداخت آبونماه یکطرفه میکند.چه وضع اش است آخر؟  

+ 88/01/17 ف.میم |

امروز بعد از ظهر، انشاالله اگر بمبی،موشکی منفجر نشود ،زمین لرزه ای سیلی به وقوع نپیوندد، جنگی چیزی شروع نشود،بیماری مسری و مرگباری شیوع پیدا نکند،آسمان به یکباره تاریک نشود و از کرات دیگر به زمین حمله نشود،ناگهان قیامت نشود و نفخ صور اول به صدا در نیاید،زمین به قصد بلعیدن ما به یکباره دهان باز نکند، ماشینمان به محض چرخواندن سویچ درونش منفجر نشود....و در آخرخانواده ی محترم پشیمان نشوند،قرار است اگرخدا بخواهد ساکهایمان را ببندیم و راهی سفر شویم تا هجرتی 3 4 روزه داشته باشیم به شمالِ کشور و خلاصه تنی به آب بزنیم تا بلکه هم شفایمان را از ننه خزر بگیریم ،باشد که در کنارش بختمان هم باز شود.دیشب خواب میدیدم همین که پس از نیم قرن تلاش و تجربه برایمان پایی شد که یک شمال خشک و خالی برویم، به یکباره نام دریای خزر از خزر بودن به دریای الروسیه تغییر پیدا کرد و خلاصه در پی این اتفاق و حواشی اش نمیدانم چه شد که پدر گرامی از سفر رفتن منصرف شد و همه مان را ان کف گذاشت!
به هر حال 3 4 روزی ، حقیر در خاک تهران حضور ندارد که برای دست بوسی خدمتتان برسد، اگر حرفی، حدیثی،سفارشی،نامه ای،..چیزی داشتید بریزیدش در دل همین کامنت دانیِ ام، تا به محض برگشت و استقرار روی صندلی کامپیوترم از خجالتتان در آیم.
اگر با جان سالم به شمال برسم و در آنجا هم، در سواحل خزر، گروگان ِ باندهای محلی بچه دزد و بچه باز و صیادین ماهی قرار نگیرم،یا اینکه شکار کوسه های عظیم الجسته و قاره پیمای خزر نشوم،یا اینکه خدای نکرده هنگام غواصی در عمق 1.5 متری زیر پایم خالی نشود و غرق نشوم طرفهای سیزدهم به بعد در تهرانم و کما فی سابق اراجیف ام را به سمع ونظرتان خواهم رساند.... نه اصلا از کجا معلوم؟شاید همانجا در این چند روزه زن گرفتم و و خلاصه دچار تشکیلات خانواده و تدارکات زندگی زنا شویی و تفاهمات و از این قبیل توهمات قرار گرفتم و همان جا ماندگار شدم.... خدا را چه دیدید..پیژامه مان هم که برداشته ایم . تا قسمت چه باشد.
"در این چند روزی که نیستم حواستان به اینجا هم باشد... اینجا شبها جن دارد و شگون ندارد در تاریکی وارد شوید،ولی حتماً یک روز در میان آن هم فقط صبحها به گل هایم آب بدهید...موقع رفتن هم مواظب باشید که درب ورودی، حتماً بسته شود .چون یک کمی گیر دارد ،درست بسته نمیشود.خلاصه دیگر سفارش نمیکنم...شیرهای آب و گاز هم بسته ام ولی خب باز هم شما چک کنید."
پ.ن: این پاراگراف آخر را از زنده یاد وبلاگ قبلی ام آورده ام.یادش بخیر چه رکابی داشت برایم،زمانی که در دیار غربت(بلاگ اسپات نفرین شده،آن خطه ی آفتاب ندیده) و تحت نظر عوامل اجنبی به کار خطیر وبلاگ نویسی میپرداختم، در آن چند وقتی که آنجا بودم یک نفر پیدا نشد بیاید بگوید جوان، حالت چطور است؟ یکی پیدا نشد یک لیوان آب دستمان بدهد...اصلا یک فحش بهمان بدهد...ولی این بلاگفا ی وطنی، با تمام این بی در و پیکری اش باز هم دستش درد نکند،ما را با 4 تا آدمیزاد دو پا آشنا کرد.جا دارد همینجا فرصت را مغتنم شمارم و از همین مکان تشکر ام را خالصانه به آقای بلاگفا ابراز کنم،و بگویم دست شما درد نکند از اینکه همچین سرگرمی ای برای ما علافین سر درگم درست کرده اید، انشالله که چرخش برایتان بچرخد و روزی را هم ببینیم که هاست و دومین مجانی باشد که همین طور فرت و فرت بریزید زیر دست و پای خلق الله.

والسلام.
+ 88/01/09 ف.میم |

در این قسمت لیستی تهیه کرده ام از مواردی که ازشان " بدم می آید" و "خوشم می آید".لطفا ضمن اینکه میخوانیدش در صورت موافقت با هر مورد یک امتیاز مثبت و مخالفت با هر مورد یک امتیاز منفی به خودتان بدهید تا ببینیم دنیا دست چه کسی است.

 چیزهایی که بدم می آید:

دختری که رقص بلد نباشد- دختری که زیادی خود اش را بگیرد (به هر دلیل)-پسر های کل انداز و پر ادعا-کسانی که بوی سیگار میدهند-کسانی که 3 تا ماچ میکنند آدم رو-کسانی که زیاد سوال بپرسند- شیرین پلو - همه ی افرادی که بیخودی آنلاین اند یا الکی دنبال کامنت اند برای وبلاگشان - پسری که ذلیل دوست دختراش باشد-دسته گل- آفتاب ظهر- هرکسی که از چخوف بدش بیاد و بگوید خشک مینویسد - تاکسی که آرام برود- مرد بی پول - مهدی مقدم - کسی که زیادی با اسم و قیمت موبایل آشنا باشد در حالی که شغلش این نباشد - نگهبانی و حراست هر جا - شیشه رفلکسی که طرف اینه ای اش ،ان موقع سمت من باشد-کسایی که کپی پیست میکند در وبشان –کسی که بلند بلند حرف بزند-کسی که زود بخوابد-خانه ای که زیادی مرتب باشد-آدم چاق-کتاب راهنایی رانندگی- پژو اردی و کسی که صاحبش است-عتیقه فروشی-فیلم های هندی،کره ای،چینی،عربی،وترکیه ای-مسابقه ی 303 - موسیقی سنتی - سی دی خام -  ماشین دوگانه سوز - دختر هایی که ادای پسر ها را در می اورند(فوتبال میبینند و ...) - فیلم حضرت یوسف - کسانی که به سوسیس میگویند سووسیس - کسایی که میروند توالت زیادی طول می دهند - کسانی که بلد نیستند قاشق و چنگال را در دستشان بگیرند – علی دایی و...

 چیزهایی که خوشم می آید:

نویسنده هایی که زاویه ی دیدشان بیشتر اول شخص است - زن دامن پوش- چایی با کاکائو تلخ - کسی که آشپزی اش خوب باشد - غذا های تند- زمستان - لباس- هدیه خریدن - کتانی گران قیمت- اکثر نویسنده های فرانسوی که تا حالا ازشان خواندم- نجاری-تخمه آفتاب گردان - اتوبوس ردیف اول سمت چپ - کروات- شب-رنگای تیره - سفید-نمکیِ توی خیابون - اتود- آب پرتقال (در این مورد علاقه ام به بینهایت میل میکند)-رضا کیانیان-مردی که دیر ازدواج کند-پیاده روی و پاساژ گردی – پیراشکی های میدان انقلاب - پیانو- درخت - لیوان بزرگ - دختر هایی که حرفه ای ورزش میکنند - خندیدن با صدای بلند – کاریکاتور - خورشت قیمه و...

 و اما حالا بعد از امتیاز دهی باید تبریک بگویم به آن دسته از خواهران عزیزی که موفق به کسب امتیاز 15 شده اند، شما با شخص شخیصی مثل من حداقل های استاندارد تفاهم را دارید و خلاصه باید بگویم با اجازه ی بزرگتر های بلاگستان بعله...

ضمناً از آن دسته از برادران عزیزی هم که پست را خواندند تشکر میکنم، امتیاز نمیدادید هم،نمیدادید.

 پ.ن:البته حالا بدور از شوخی این را هم بگویم که فقط چیزهایی را نوشته ام که فکر میکردم کمتر جنبه ی عمومی دارد و و بیشتر بر میگشتند به سلیقه ی خودم ...برای مثال؛ ننوشتم از پول خوش ام میاید ،چون پول رو همه دوست دارند.و خیلی عمومیت داشت.

پ.ن.2:سعی میکنم هر زمانی که به مورد جدیدی برخودم به این لیست اضافه کنم.

پ.ن.3:اسم نمی آورم ولی از تمام دوستان بلاگر عزیزی که دارند سطور را میخوانند رسما دعوت میکنم که یک همچین پستی بزنند تا ببینیم چه میشود.
+ 88/01/06 ف.میم |

و اینک به آخرین اخبار دریافتی توجه فرمایید:

حجت الاسلام و المسلمین"حاجی فیروزِ نوروزی پور" عصر دیروز در یک نشست مطبوعاتی با بیان اینکه در عصر تکنولوژی رویت ماه توسط دستگاههای بسیار دقیق و پیشرفته انجام میشود،افزود: طبق آخرین اخبار و اطلاعات دریافتی از تیم ارسالیِ رصد خانه ها و حوزه های علمیه ی کشور، اگر امشب (پنجشنبه شب) ماه در آسمان با چشم غیر مسلح رویت شود(که به احتمال زیاد هم این اتفاق خواهد افتاد) روز بعد،یعنی جمعه ساعت15و13 دقیقه و 39 ثانیه مصادف خواهد بود با لحظه ی تحویل سال 1388.

ف.میم،خبرنگار ارسالی واحد خبر،تهران.

 عید، پیشاپیش مبارک.

+ 87/12/29 ف.میم |

حذف شد..!

+ 87/12/27 ف.میم |

تمام این اتفاقات که نوشته ام را با تمام وجود لمس کردم!

آه... سرم درد میکند... کت و کولم کوفته اند..انگشتانم سرد شده...چشمانم سیاهی میرود و زیرشان گود افتاده...تمام وجودم را تهوع گرفته... شکمم ضعف دارد....کلیه هایم تیر میکشد...دهانم خشک و تلخ شده...بازوانم گرفته و از سوزنهای پی در پی کبود شده...  ذره ذره وجودم مرگ را صدا میزند....

با امشب 2 روزِ تمام است که اینجا در یک انباری حدودا 6 متری در گوشه ی یک گاوداریِ پَرت، نزدیک های کرج زندانی ام و هیچ کس ازم خبری ندارد.....2 روز است که راه نرفته ام...فقط شب و روز به تَرَک های کشیده ی سقف ِاین اتاق 6 متری، که دارای دیوارهایی کثیف و کوتاه از جنس سیمان و یک پنجره ی کوچک که پشت شیشه اش حفاظ محکمی قرار دارد، زل زده ام.....به جز تخت فلزی ای که کنج دیوار و روبروی درب قرار دارد و دست و پاها و کمرم را با طناب رویش بسته اند ، چند تکه چوبِ جعبه به همراه زنجیرِ کلفت بسته شده به لاستیکِ ماشین و چند تا قوطیِ خالی ویسکی و مقدار زیادی ته سیگار های دود شده و سرنگهای استفاده شده و نهایتا مقداری کالباس خراب که دور اش چند تا سوسک مرده هم قرار دارد، روی موزاییک های جرم گرفته کف اتاق دیده میشود...واقعا تحمل کردن اینجا عذابم میدهد..هوای اتاق گرفته است و همه جا بوی عرقِ مریضی و ادرار می آید...ظهر است و افتاب از پشت شیشه ی پنجره به داخل می تابد و هوای غبار آلود و کثیف اتاق را آنطور که واقعا هست نشان میدهد...دقیقا 3 روز پیش بود که طرف های ساعت 8 از دانشگاه به طرف خانه می آمدم...آنروز تا ساعت 4 کلاس داشتم...به پیشنهاد آقای ب قرار شد قدم زنان برویم طرف های مهستان و آنورتر گشتی بزنیم...من هم چون روز آخر دانشگاهمان در این سال بود، قبول کردم و ابتدا زنگی به خانه زدم بعد راه افتادیم...تا یک دوری در خیابانها و پاساژهای اطراف بزنیم و چیزی بخوریم. ساعت نزدیک های 8 شده بود و باید هر دویمان که راهمان هم دور بود به سمت خانه برمیگشتیم...آخر هفته ها همین طوری اش ماشین کم است چه برسد به این ساعت در شلوغی!... راه او، هم دور تر از راه من بود و هم جدای از من، به همین خاطر از همان درب پاساژ با هم خدا حافظی کردیم و از هم جدا شدیم....من هم شتابان به سمت ایستگاههای تاکسی روبروی دانشگاه که حدودا 15 دقیقه ای با من فاصله داشت به راه افتادم..هوا تاریک بود و خیابانها هم شلوغ..باید تند تر راه میرفتم...بنابر این تصمیم گرفتم از یک کوچه ی فرعی بروم تا زود تر برسم........
..
کوچه خیلی خلوت است..فکر میکنم برق ها هم رفته. چون تمام خانه ها تاریک هستند و لامپ تیر برق ها هم خاموش است....انگار کسی از پشت سر صدایم میکند..
: ((داداش یه لحظه.. ))
کسی دیگر در این کوچه نیست پس حتم دارم با من است...صدایش کلفت است و خوف آور... به روی خودم نمی آورم..
دوباره صدا میزند...(( مگه من با تو نیستم... وایسا کارت دارم...)).....
در همان حال که قدم میزنم بر میگردم و پشتم را نگاه میکنم....مردی حدودا 35 ساله است،با قدی بلند،هیکلی لاغر و تکیده،گردن کشیده و سری بزرگ با موها و ریشهای نامرتب و ژولیده و چهره ای عصبانی... 10 قدمی با من فاصله دارد و با سرعتی بیشتر از سرعت راه رفتنِ من به سمتم می آید...بهش میگویم من وقت ندارم..دیرم شده است..باید بروم شرمنده...پول هم ندارم که به تو بدهم ..و به راهم ادامه میدهم.... قدم هایش تند تر شده..دارد بهم میرسد ... صدای پایش را پشت سرم به خوبی حس میکنم....بدون هیچ حرفی با آن دستان بزرگ و زمختش از پشت سر شانه ام را میگیرد و رویم را بر میگردان..ترس برم داشته است از آن قیافه ی هولناکش در آن تاریکی ...دستانش قوی است...یقه ام را میگیرد و مرا به سمت خود میکشد و سپس هل میدهد به سمت پیاده رو...شانه هایم را میچسباند به دیوار...مطمئنم در حالت عادی ای نیست..چشمانش کاسه ی خون است...نمیخواهم در گیر شویم..قلبم محکم و تند تر میزند..
میگوید: ((مگه با تو نبودم پدر سگ))
بهش میگویم: تو دیگر چه میگویی...درست حرف بزن مرتیکه...چه می خواهی؟..
بدون هیچ حرفی کیف و موبایلم را به زور از دستم میگیرد..تا می خواهم مقاومت کنم با یکی از دستهایش مچ جفت دستهایم را محکم میگیرد و با دست دیگرش از جیبش سرنگ آماده ای را در می اورد و به بازوی چپم فرو میکند...در همان حال که سرنگ در بازویم است رهایش میکند و مشت زمخت و استخوانی اش را محکم به روی شقیقه ام میکوبد...(باور کنید تمام این اتفاقات به قدری سریع و غیر منتظره برایم اتفاق افتاد که فرصت فریاد پیدا نکردم چه برسد به دفاع از خودم...).احساس میکنم تنم لَخت شده و سرم آنقدر بزرگ و سنگین که انگار روی تار مویی ایستاده و هر لحظه ممکن است روی زمین پرت شود و بترکد...چشمانم تصویری تار از اطراف و آن مرد را بهم نشان میدهند....در حالی که تلو تلو میخورم به روی زمین می افتم......
بعد ازآن اتفاق، از آن شب هیچ چیزی دیگر یادم نمی آید به جز صداهایی مبهم از قهقه های بلند و گاز دادن ماشین.... هنگامی هم که چشمانم را باز کردم خودم را در این اتاق و بسته شده روی این تخت پیدا کردم... نمیدانم چند روز در آن حالت بودم، ولی دو روز است که بدون آب و غذا اینجایم و تنها صدایی که شنیدم ،صدای گاوهایی بوده که گویی این نزدیکی ها زندگی میکنند......



پ.ن:این آخرین خوابی بود که به نوعی تمام رگ و پی ام را به لرزه انداخت و آزارم داد.... تازگی ها همین که سرم را میگذارم و خوابم میبرد،انگار من را نشانده اند روبروی پرده ی سینما و دست و پاهایم را هم بسته اند و تک و تنها در تاریکی آن سالن بزرگ مجبورم کرده اند که ترسناک ترین و استرس آور ترین صحنه هایی که به نوعی به لایه های درونی روان ام بر میگردد را تماشا کنم...کاش میشد بلند شوم..کاش میشد نگاه نکنم و چشمانم را ببندم و در خواب هم آسوده بخوابم... .
+ 87/12/25 ف.میم |

هر وقت در خیابان بهتان تراکت تبلیغاتی یا کارت یا هر چیز دیگری که یک جوان بدبخت مجبور است سر چهارراه بین هزاران نفر پخش کند، را دادند، خواهشاً از دستش بگیرید... حتی اگر مجبور شوید چند قدم آنور تر مچاله اش کنید و به سطل آشغال بیندازید...الکی نمیگویم ها.....خودم بوده ام، میدانم چه حس بدی به آدم دست میدهد از اینکه غرورش را دیگران میشکنند...از اینکه خود را در جایگاهی قرار داده که تمام عابران هم با فخر از کنارش رد میشوند...

..

.

 

یادش بخیر ... .

+ 87/12/22 ف.میم |

ساعت 6 صبح رفتم 3 تا نان بربری کنجدی گرفتم و وقتی برگشتم با همان لباسها دوباره مثل جنازه روی تختم افتادم...با وجود اینکه دیشب از سر و صدای واحد بغلی مان خیلی دیر خوابم برد اما الان خوابم نمی آید.... ساعت رو میزی ام 8:40 را نشان میدهد.. ، نمیدانم چرا دلم نمی آید بلند شوم.. مادرم همراه پدرم، صبح زود برای کاری به بیرون رفته اند... لباسهایم تماما در وسط اتاق ریخته و شکل نا مناسبی را به وجود آورده....اه چقدر هوا گرم است......کلافه شدم از گرما،از بس هم خودم را چسباندم به این دیوار بغلم، آن هم گرمِ گرم شده...کاش یکی پیدا میشد یک سطل آب میریخت رویم.. با اینکه هنوز در برج 12 ایم ولی تابستان از دور برایمان خط و نشان میکشد..وای به حال تیر و مرداد ماه!

امروز دانشگاه ندارم..ولی چند تا کار است که باید انجامشان بدهم. اول اینکه چند تایی کتاب درسی هست که  باید تهیه شان کنم که در این فرصت تعطیلات عید اگر سنگ بزرگ برنداشته باشم، بنشینم یک کمی درس بخوانم که خب، خود این خرید کتابها فکر کنم چند ساعتی وقتم را بگیرد..دوم اینکه حتما بروم آرایشگاه بگویم یک کمی مو هایم را خرد کند...! خیلی پر حجم و نا میزان شده اند ..یک کمی که قیچی به تنشان بخورد حساب کار دستشان می آید که من شوخی ندارم با کسی!!......سومین کار این است که بنشینم و به خانه ی این شاگردان آزمون قلم چی زنگ بزنم و با اولیا شان در مورد پایه ی درسی بچه هایشان صحبت کنم...به قولی به یک نحوی چوقولی شان را بکنم! خودم که اصلا دوست نداشتم  کسی برایم همچین کاری را انجام دهد، ولی چه کنم مجبورم دیگر! مامورم و معذور.... خب دیگر چه کاری هست که باید انجامش دهم؟؟؟ اممم.. اهان. اتاقم.! فکر کنم این در اولویت تمام کار هایم قرار دارد .. باید تا مادر نیامده لباسها را از این وسط جمعشان کنم... به قول پدر مانند حراجی هاییست که با تغییر فصل میخواهند لباسهایشان را ارزان بفروشند! هر گوشه ای که نگاه کنی لباس موچوله شده است که افتاده! کلی کتاب و سی دی هم این وسط روی میز کامپیوترم هست که باید انها هم مرتب کنم... . اما دیگر چه مانده؟ ؟...اهان... چند تا کتاب هم دارم که دیگر باید تمامشان کنم .یکی اش همین چخوف خودمان است که حسابی این چند وقته شرمنده اش شدم..با وجود این همه ارادتی که بهش دارم بیشتر از یک ماه و نیم است که خواندن کتابش را طول دادم...شرمنده ام آنتوآن جان،خودت که میدانی .. گرفتارم..یک سر دارم با هزار سودا..ولی امروز انشاالله از خجالتت در می آیم ..دومی اش هم این کتاب طراحی ای است که از کتابخانه ی نزدیک خانه مان گرفتم.یک هفته بیشتر است که دارمش اما به جز روز اول که چند تایی طرح از رویش زدم،هنوز دیگر فرصت نکرده ام لایش را باز کنم....واقعا دلم برای طراحی ام میسوزد....یکی از چیز هایی که از روی  خاصیت تنبل بودنم ، از دست دادم همین قدرت طراحی ام بود.. اگر آن زمان کاریکاتور ام را ادامه میدادم الان برای خودم در این زمینه اسم و رسمی داشتم...افسوس.. با آن همه استعداد ذاتی برای چه ولش کردم؟؟ دقت کرده اید هرچیز را که انسان راحت بدست می آورد برایش آنطور جذابیت ندارد؟؟ شاید در این زمینه هم برای من همچین حالتی پیش آمده بود..ولی مهم نیست خب..اگر خدا بخواهد با یک کمی برنامه ریزی، یک تایمی برایش پیدا میکنم که دوباره به شکل حرفه ای دنبالش را بگیرم...

..

.

پ.ن:راستی اینجا کسی نیست که در زمینه ی کاریکاتور فعالیت کرده باشد؟

+ 87/12/20 ف.میم |