آماس

دوباره سردرگمی دیوانه واری به جانم افتاده است...از روزی که دانشگاه و کلاسهایم تعطیل شده است و خانه نشین شده ام رنگ و تعدادشان نیز تغییر کرده است... حس میکنم دیگر برایشان در سرم جایی ندارم...افکارم را میگویم....افکاری متورم و پی در پی که از سلولهای مغزم امکان استراحت را گرفته اند.... تا میخواهم به یکی شان برسم هجوم موضوعات جدید در ذهنم باعث میشوند که ان را فراموش کنم و یا در بعضی اوقات هم به سختی و با تلاش زیاد به یاد بیاورمش...مدام در سرم ایده ها و موضوعات جدیدی برای فکر کردن بدون اختیار خودم در حال جوشش است...مقصدی برایشان نمیبینم..مانند گیاهان هرزی هستند که میخواهند مانع رشد درخت فکرم شوند..یا شاید هم غل و زنجیری که برای به سکون واداشتن کسی استفاده میشود...
..
.
ولی هرچه که هستند خوب توانسته اند که فیل قدرتمند تخیلم را از پا در بیاورند...نه توان خواندن دارم و نه نوشتن..مانند تبعیدی ای هستم در کالبد و روح یک انسان خسته و مریض که هر روز برای زنده ماندنش مجبور به انجام خرده کارهایی تکراری است...شاید دردی هم که چند روزیست مهمان رگهای عصب سرم است نیز ثمره و نتیجه ی همین هرزه افکار است....

پ.ن: دیگر خسته شدم از این همه تکرار... احساس میکنم هیچ حرفی برای گفتن به هیچ کسی ندارم...
پ.ن 2: فردا اگر بشود میخواهم سری به دوستان دوران کودکی ام بزنم..خاطرات کودکی ام را همیشه دوست داشتم.

راستش از وبگردی های این چند روزه متوجه هیچ چیز که نبوده باشم حداقل این یکی خوب دستگیرم شده که مردم ما براستی که چقدر ظاهر بینن. واقعا عقلشان چشمهایشان است،به هیچ بلاگر عزیزی قصد توهین و بی احترامی ندارم اما واقعا بعضی از نوشته ها جداً ارزش وقت گذاشتن و نظر دادن حتی خواندن هم ندارند اما فقط به خاطر اینکه نوشته ی کسی است که حالا چند سالی است که مینویسد . صد ها کامنتِ ابزیکو تر از خود نوشته برایش میگذارند.
.

استاد کاریکاتوری داشتم که میگفت اگر نقاشی شما زیباترین اثر سال هم باشد چون که اسم و رسمی ندارید کسی از شما تجلیل نمیکند.ولی کافیست شخصی اسم و رسم دار خطی ابلهانه روی کاغذ بکشد...به رسم خ.ا.ی.ه مالی هم که شده همه او را ستایش میکنند

گاهی که نیمه شب از خواب بلند میشوم. نمیدانم کجا هستم.. حتی نمیدانم که هستم.. فقط احساسی کلی از خود دارم همانند هر موجود دیگری که در ژرفای وجود خود این احساس را دارد...
آرم آرام تاریکی اتاق.. نگاه دیوارها.. لباسهای خود. و یاد تو.. مرا باز به خود معرفی میکنند.


هنگامی که در فاخر ترین لباسهایمان هستیم درست زمانی است که به یک یابو تبدیل شده ایم... درست است که ظاهر ما نمیتواند هیچ کس را فریب دهد....

سکون

شاید سکون اطرافمان به این خاطر باشند که فکر میکنیم هر چیز همان طوری است که فکر میکنیم..

* "بخواب هلیا ... دیر است. دود دیدگانت را می آزارد، دیگر نگاه هیچ کس بخار پنجره ات را پاک نخواهد کرد. بخواب زیبای من، بخاطر فراموش کردن تمام عابرانی که در کوچه های نمدار باران شسته ،شبهای پائیزی به سگهای ولگرد میان آشغالها توجهی نمیکنند. بخواب هلیا، امشب چشمان تو خالیست. امشب دیگر چیزی برای گفتن نمانده است. در دوردست های خاطره، تصاویر همچون برگهای زردی از یک درخت بر زمین میریزند"




پ.ن1: * نادر ابراهیمی
پ.ن 2: این روز ها خیلی دلم هوای دریا را کرده.

گ.ل.ه

خفه...... شما هم خفه......... همگی خفه شوید.. دیگر نه میخواهم ببینمتان و نه صدایتان را بشنوم..
..
.
براستی که جمع شما برایم مانند باتلاقی از فتنه و و دورویی است..
..
.

حق دارند گربه هایی که غذایشان را در اولین فرصت از جمع دیگر گربه ها دور میدارند..

یک دشمن در غالب هر چیزی میتواند ظاهر شود.. حتی عزیز ترین دوست هایمان...
..
.

سخت تو فکر تو
سوار اتوبوس شدم
30 سنت کرایه دادم
و از راننده2 تا بلیط خواستم
پیش از آن‌که
یادم بیاید
تنها هستم
براتیگان - یگان وصالی

خسته ام

خسته ام....چرا همه چیزها در حال سرد شدن اند..؟
این روزها هوا سرد شده است..
لیوان چایی ام مثل سابق گرم نمیماند. سرد میشود...
پرنده هایم نیز با خود احساس سردی دارند..
حتی آب گرمی که حرارتش دستهایم را میسوزاند دیگر برایش نفسی نمانده..
و نگاه تو که این روزها سرد و سرد تر شده است..