حدود ساعت 5 است ،از صبح از خانه زده بودم بیرون، از وقتی هم که آمدم مستقیم با همان لباسها نشسته ام پشت میز کامپیوترم...حالم گرفته است.. داغان دغانم..علتش را نیز از سری خوابهایی که دیشب دیده ام میبینم..حالا خوابها خودشان هیچ، به جهنم ،نمیدانم این حس ترس و دلهره دیگر چیست که چاشنی و حس زمینه ی همه ی خوابهایم شده است....
تا آنجایی که یادم می آید دیشب 3 تا خواب دیدم که مثل همیشه خوشبختانه هیچ کدام خوابی خوب و آرامش دهنده نبود... یکی اش مربوط میشد به گذشته ام که هنوز در تهران زندگی میکردیم که هیچ...یکی اش نیز مربوط بود به خریدن نان و یخ و از این حرفها که نمیدانم قرار بود برای کجا بخرم..البته این خوابم به نظرم حرفهای زیادی داشت درونش که فعلا ازش میگذرم...سومی هم که البته جزئیاتش خوب یادم نیست مربوط به مجلس ختمی بود که صاحب عزایش من بودم، ولی هر چه فکر میکنم نمیدانم چه کسی فوت کرده بود....در آن خواب اصلا در حال و هوایی عادی ای نبودم.. نمیدانم..انگار که میدانستم دارم خواب میبینم .. اصلا هیچ گونه ناراحتی احساس نمیکردم .مجلس عزا داری در خانه ای قرار داشت که کمی آشنا به نظرم میرسید..ولی هرچه فکر میکنم نمیدانم آن خانه ،خانه ی کیست...مهمانهایی هم که آمده بودندخیلی زیاد بودند...این را زمان پایان مراسم هنگام خارج شدن از در ورودی فهمیدم.. نمیدانم با وجود کوچک بودن خانه در کجای آن جا شده بودند..از قدیمی ترین و اولین همسایه ها و دوستانم که مدتها بود فراموششان کرده بودم گرفته تا اقوام و آشنایان جدید.. ولی نمیدانم چرا کسی به من اعتنایی نمیکرد.. اصلا انگار در آن جمع وجود خارجی نداشتم.. یک حسسی در وجودم میگوید آن مرده خودم بودم...آره...الان که فکرش را میکنم با این فرض همه چیز درست از آب در می آید..باید روز اولی بود که فوت کرده بودم چون جنازه را تازه داشتند میبردند غسال خانه که بشویندش. تعداد زیادی از مردان برای حمل جنازه جلوی درب جمع شده بودند... عموهایم هم بودند.. پدرم هم خیلی ناراحت بود.. بدجوری گریه میکرد.. حاضر بودم اصلابه دنیا نمی امدم تا این لحظه ی تلخ را از پدرم نمیدیدم...
آه... بالاخره جنازه را آوردند...من دور از جمع و هیاهو در کنار کسی که نمیدانم کیست ایستاده ام...دارد برایم از مراسم ختم صحبت میکند و من هم در حالی که به مردم نگاه میکنم به حرفهایش گوش میکنم.
میپرسد آیا شستشوی مرده را از نزدیک دیده ای؟ ...جوابی نمیدهم...
ناگهان خانم عین از کنارمان میگذرد..شکه میشوم از اینکه میبینم او اینجا است. طبق معمول با خانم ت است. حرفی نمیزنم... آنها هم چیزی نمیگویند.. اصلا انگار مارا نمیبینند..فقط از پهلویم رد میشوند . من هم دنبال ماجرا را نمیگیرم..بد ترین حسسی که این خواب برایم داشت همان حسسی بود که گفتم.. همان حسس دلهره ای که مانند هوا تنفسش میکردم.. میترسیدم.. یک لحظه هم آرام و قرار نداشتم..با اینکه میدانستم هیچ موضوعی وجود ندارد. و لی در سراسر وجودم ترس و واهمه موج میزد...شاید مثل دلهره ی قبل امتحان.. ولی چه امتحانی؟؟؟ شاید مربوط به حساب کتابم با خدا بوده که میترسیدم..منی که واقعا غافلم از همه چیزم..خیلی ایمانم سست شده..
اه.......اصلا این حرفها را ول کن...صبح از حرص این ماجرا ها قراری گذاشتم با اقای الف برای بیلیارد..چند ساعتی با هم بودیم ، خیلی خوش گذشت.بعد از آن هم آقای میم زنگ زد که برویم بچرخیم در خیابانها.قرار شد آقای میم هم به باشگاه بیلیاردی که ما بودیم بیاید که باهم دونفری برویم.
وقت ناهار هم برای انتقام از این حس لعنتی رفتیم یک جای خفن و یک غذای توپ خوردیم..
هر موقع که میخواهم از زندگی انتقام بگیرم سعی میکنم خرج کنم..به هر نحوی که بشود...از خرید لباس و وسیله ی ورزشی و..گرفته تا خوردن وعده ی غذای 20 هزار تومانی در یک رستوران شیک..حتی اگر تنها باشم