خبر.. خبر...

و اینک به آخرین اخبار دریافتی توجه فرمایید:

حجت الاسلام و المسلمین"حاجی فیروزِ نوروزی پور" عصر دیروز در یک نشست مطبوعاتی با بیان اینکه در عصر تکنولوژی رویت ماه توسط دستگاههای بسیار دقیق و پیشرفته انجام میشود،افزود: طبق آخرین اخبار و اطلاعات دریافتی از تیم ارسالیِ رصد خانه ها و حوزه های علمیه ی کشور، اگر امشب (پنجشنبه شب) ماه در آسمان با چشم غیر مسلح رویت شود(که به احتمال زیاد هم این اتفاق خواهد افتاد) روز بعد،یعنی جمعه ساعت15و13 دقیقه و 39 ثانیه مصادف خواهد بود با لحظه ی تحویل سال 1388.

ف.میم،خبرنگار ارسالی واحد خبر،تهران.

 عید، پیشاپیش مبارک.

انشا (طنز)

حذف شد..!

ترس

تمام این اتفاقات که نوشته ام را با تمام وجود لمس کردم!

آه... سرم درد میکند... کت و کولم کوفته اند..انگشتانم سرد شده...چشمانم سیاهی میرود و زیرشان گود افتاده...تمام وجودم را تهوع گرفته... شکمم ضعف دارد....کلیه هایم تیر میکشد...دهانم خشک و تلخ شده...بازوانم گرفته و از سوزنهای پی در پی کبود شده...  ذره ذره وجودم مرگ را صدا میزند....

با امشب 2 روزِ تمام است که اینجا در یک انباری حدودا 6 متری در گوشه ی یک گاوداریِ پَرت، نزدیک های کرج زندانی ام و هیچ کس ازم خبری ندارد.....2 روز است که راه نرفته ام...فقط شب و روز به تَرَک های کشیده ی سقف ِاین اتاق 6 متری، که دارای دیوارهایی کثیف و کوتاه از جنس سیمان و یک پنجره ی کوچک که پشت شیشه اش حفاظ محکمی قرار دارد، زل زده ام.....به جز تخت فلزی ای که کنج دیوار و روبروی درب قرار دارد و دست و پاها و کمرم را با طناب رویش بسته اند ، چند تکه چوبِ جعبه به همراه زنجیرِ کلفت بسته شده به لاستیکِ ماشین و چند تا قوطیِ خالی ویسکی و مقدار زیادی ته سیگار های دود شده و سرنگهای استفاده شده و نهایتا مقداری کالباس خراب که دور اش چند تا سوسک مرده هم قرار دارد، روی موزاییک های جرم گرفته کف اتاق دیده میشود...واقعا تحمل کردن اینجا عذابم میدهد..هوای اتاق گرفته است و همه جا بوی عرقِ مریضی و ادرار می آید...ظهر است و افتاب از پشت شیشه ی پنجره به داخل می تابد و هوای غبار آلود و کثیف اتاق را آنطور که واقعا هست نشان میدهد...دقیقا 3 روز پیش بود که طرف های ساعت 8 از دانشگاه به طرف خانه می آمدم...آنروز تا ساعت 4 کلاس داشتم...به پیشنهاد آقای ب قرار شد قدم زنان برویم طرف های مهستان و آنورتر گشتی بزنیم...من هم چون روز آخر دانشگاهمان در این سال بود، قبول کردم و ابتدا زنگی به خانه زدم بعد راه افتادیم...تا یک دوری در خیابانها و پاساژهای اطراف بزنیم و چیزی بخوریم. ساعت نزدیک های 8 شده بود و باید هر دویمان که راهمان هم دور بود به سمت خانه برمیگشتیم...آخر هفته ها همین طوری اش ماشین کم است چه برسد به این ساعت در شلوغی!... راه او، هم دور تر از راه من بود و هم جدای از من، به همین خاطر از همان درب پاساژ با هم خدا حافظی کردیم و از هم جدا شدیم....من هم شتابان به سمت ایستگاههای تاکسی روبروی دانشگاه که حدودا 15 دقیقه ای با من فاصله داشت به راه افتادم..هوا تاریک بود و خیابانها هم شلوغ..باید تند تر راه میرفتم...بنابر این تصمیم گرفتم از یک کوچه ی فرعی بروم تا زود تر برسم........
..
کوچه خیلی خلوت است..فکر میکنم برق ها هم رفته. چون تمام خانه ها تاریک هستند و لامپ تیر برق ها هم خاموش است....انگار کسی از پشت سر صدایم میکند..
: ((داداش یه لحظه.. ))
کسی دیگر در این کوچه نیست پس حتم دارم با من است...صدایش کلفت است و خوف آور... به روی خودم نمی آورم..
دوباره صدا میزند...(( مگه من با تو نیستم... وایسا کارت دارم...)).....
در همان حال که قدم میزنم بر میگردم و پشتم را نگاه میکنم....مردی حدودا 35 ساله است،با قدی بلند،هیکلی لاغر و تکیده،گردن کشیده و سری بزرگ با موها و ریشهای نامرتب و ژولیده و چهره ای عصبانی... 10 قدمی با من فاصله دارد و با سرعتی بیشتر از سرعت راه رفتنِ من به سمتم می آید...بهش میگویم من وقت ندارم..دیرم شده است..باید بروم شرمنده...پول هم ندارم که به تو بدهم ..و به راهم ادامه میدهم.... قدم هایش تند تر شده..دارد بهم میرسد ... صدای پایش را پشت سرم به خوبی حس میکنم....بدون هیچ حرفی با آن دستان بزرگ و زمختش از پشت سر شانه ام را میگیرد و رویم را بر میگردان..ترس برم داشته است از آن قیافه ی هولناکش در آن تاریکی ...دستانش قوی است...یقه ام را میگیرد و مرا به سمت خود میکشد و سپس هل میدهد به سمت پیاده رو...شانه هایم را میچسباند به دیوار...مطمئنم در حالت عادی ای نیست..چشمانش کاسه ی خون است...نمیخواهم در گیر شویم..قلبم محکم و تند تر میزند..
میگوید: ((مگه با تو نبودم پدر سگ))
بهش میگویم: تو دیگر چه میگویی...درست حرف بزن مرتیکه...چه می خواهی؟..
بدون هیچ حرفی کیف و موبایلم را به زور از دستم میگیرد..تا می خواهم مقاومت کنم با یکی از دستهایش مچ جفت دستهایم را محکم میگیرد و با دست دیگرش از جیبش سرنگ آماده ای را در می اورد و به بازوی چپم فرو میکند...در همان حال که سرنگ در بازویم است رهایش میکند و مشت زمخت و استخوانی اش را محکم به روی شقیقه ام میکوبد...(باور کنید تمام این اتفاقات به قدری سریع و غیر منتظره برایم اتفاق افتاد که فرصت فریاد پیدا نکردم چه برسد به دفاع از خودم...).احساس میکنم تنم لَخت شده و سرم آنقدر بزرگ و سنگین که انگار روی تار مویی ایستاده و هر لحظه ممکن است روی زمین پرت شود و بترکد...چشمانم تصویری تار از اطراف و آن مرد را بهم نشان میدهند....در حالی که تلو تلو میخورم به روی زمین می افتم......
بعد ازآن اتفاق، از آن شب هیچ چیزی دیگر یادم نمی آید به جز صداهایی مبهم از قهقه های بلند و گاز دادن ماشین.... هنگامی هم که چشمانم را باز کردم خودم را در این اتاق و بسته شده روی این تخت پیدا کردم... نمیدانم چند روز در آن حالت بودم، ولی دو روز است که بدون آب و غذا اینجایم و تنها صدایی که شنیدم ،صدای گاوهایی بوده که گویی این نزدیکی ها زندگی میکنند......



پ.ن:این آخرین خوابی بود که به نوعی تمام رگ و پی ام را به لرزه انداخت و آزارم داد.... تازگی ها همین که سرم را میگذارم و خوابم میبرد،انگار من را نشانده اند روبروی پرده ی سینما و دست و پاهایم را هم بسته اند و تک و تنها در تاریکی آن سالن بزرگ مجبورم کرده اند که ترسناک ترین و استرس آور ترین صحنه هایی که به نوعی به لایه های درونی روان ام بر میگردد را تماشا کنم...کاش میشد بلند شوم..کاش میشد نگاه نکنم و چشمانم را ببندم و در خواب هم آسوده بخوابم... .

یک خواهش...

هر وقت در خیابان بهتان تراکت تبلیغاتی یا کارت یا هر چیز دیگری که یک جوان بدبخت مجبور است سر چهارراه بین هزاران نفر پخش کند، را دادند، خواهشاً از دستش بگیرید... حتی اگر مجبور شوید چند قدم آنور تر مچاله اش کنید و به سطل آشغال بیندازید...الکی نمیگویم ها.....خودم بوده ام، میدانم چه حس بدی به آدم دست میدهد از اینکه غرورش را دیگران میشکنند...از اینکه خود را در جایگاهی قرار داده که تمام عابران هم با فخر از کنارش رد میشوند...

..

.

 

یادش بخیر ... .

امروز من

ساعت 6 صبح رفتم 3 تا نان بربری کنجدی گرفتم و وقتی برگشتم با همان لباسها دوباره مثل جنازه روی تختم افتادم...با وجود اینکه دیشب از سر و صدای واحد بغلی مان خیلی دیر خوابم برد اما الان خوابم نمی آید.... ساعت رو میزی ام 8:40 را نشان میدهد.. ، نمیدانم چرا دلم نمی آید بلند شوم.. مادرم همراه پدرم، صبح زود برای کاری به بیرون رفته اند... لباسهایم تماما در وسط اتاق ریخته و شکل نا مناسبی را به وجود آورده....اه چقدر هوا گرم است......کلافه شدم از گرما،از بس هم خودم را چسباندم به این دیوار بغلم، آن هم گرمِ گرم شده...کاش یکی پیدا میشد یک سطل آب میریخت رویم.. با اینکه هنوز در برج 12 ایم ولی تابستان از دور برایمان خط و نشان میکشد..وای به حال تیر و مرداد ماه!

امروز دانشگاه ندارم..ولی چند تا کار است که باید انجامشان بدهم. اول اینکه چند تایی کتاب درسی هست که  باید تهیه شان کنم که در این فرصت تعطیلات عید اگر سنگ بزرگ برنداشته باشم، بنشینم یک کمی درس بخوانم که خب، خود این خرید کتابها فکر کنم چند ساعتی وقتم را بگیرد..دوم اینکه حتما بروم آرایشگاه بگویم یک کمی مو هایم را خرد کند...! خیلی پر حجم و نا میزان شده اند ..یک کمی که قیچی به تنشان بخورد حساب کار دستشان می آید که من شوخی ندارم با کسی!!......سومین کار این است که بنشینم و به خانه ی این شاگردان آزمون قلم چی زنگ بزنم و با اولیا شان در مورد پایه ی درسی بچه هایشان صحبت کنم...به قولی به یک نحوی چوقولی شان را بکنم! خودم که اصلا دوست نداشتم  کسی برایم همچین کاری را انجام دهد، ولی چه کنم مجبورم دیگر! مامورم و معذور.... خب دیگر چه کاری هست که باید انجامش دهم؟؟؟ اممم.. اهان. اتاقم.! فکر کنم این در اولویت تمام کار هایم قرار دارد .. باید تا مادر نیامده لباسها را از این وسط جمعشان کنم... به قول پدر مانند حراجی هاییست که با تغییر فصل میخواهند لباسهایشان را ارزان بفروشند! هر گوشه ای که نگاه کنی لباس موچوله شده است که افتاده! کلی کتاب و سی دی هم این وسط روی میز کامپیوترم هست که باید انها هم مرتب کنم... . اما دیگر چه مانده؟ ؟...اهان... چند تا کتاب هم دارم که دیگر باید تمامشان کنم .یکی اش همین چخوف خودمان است که حسابی این چند وقته شرمنده اش شدم..با وجود این همه ارادتی که بهش دارم بیشتر از یک ماه و نیم است که خواندن کتابش را طول دادم...شرمنده ام آنتوآن جان،خودت که میدانی .. گرفتارم..یک سر دارم با هزار سودا..ولی امروز انشاالله از خجالتت در می آیم ..دومی اش هم این کتاب طراحی ای است که از کتابخانه ی نزدیک خانه مان گرفتم.یک هفته بیشتر است که دارمش اما به جز روز اول که چند تایی طرح از رویش زدم،هنوز دیگر فرصت نکرده ام لایش را باز کنم....واقعا دلم برای طراحی ام میسوزد....یکی از چیز هایی که از روی  خاصیت تنبل بودنم ، از دست دادم همین قدرت طراحی ام بود.. اگر آن زمان کاریکاتور ام را ادامه میدادم الان برای خودم در این زمینه اسم و رسمی داشتم...افسوس.. با آن همه استعداد ذاتی برای چه ولش کردم؟؟ دقت کرده اید هرچیز را که انسان راحت بدست می آورد برایش آنطور جذابیت ندارد؟؟ شاید در این زمینه هم برای من همچین حالتی پیش آمده بود..ولی مهم نیست خب..اگر خدا بخواهد با یک کمی برنامه ریزی، یک تایمی برایش پیدا میکنم که دوباره به شکل حرفه ای دنبالش را بگیرم...

..

.

پ.ن:راستی اینجا کسی نیست که در زمینه ی کاریکاتور فعالیت کرده باشد؟

کاتیا

"میدانید همیشه زن باید به طرف من بیاید و هرگز من به طرف زن نمیروم.چون اگر من جلو زن بروم این طور حس میکنم که آن زن برای خاطر من خودش را تسلیم نکرده، ولی برای پول و یا زبان بازی و یا یک علت دیگری که خارج از من بوده است؛احساس یک چیز ساختگی و مصنوعی میکنم.اما در صورتی که اولین بار زن به طرف من بیاید،او را می پرستم."

صادق هدایت / کاتیا

درد و دل

آخ که چقدر بدنم کوفته است..فکر کنم سرما خورده ام..ولی با این حال همیشه سرما را بر گرما ترجیح میدهم...بعد از خوردن دو لیوانِ بزرگِ چایی داغ با کاکائو هیچ چیز بیشتر از این نمیچسبد که ولو شوی روی یک تخت خوابِ دست نخورده و با تمام وجودت خنکی تخت و دیوار کنارش را ذره ذره بچشی.
ساعت 8:30 شب است.اهالی خانه هر کدام برای خودشان مشغول کاری هستند..خسته ام.از صبح کلی کارِ ریخته شده روی سرم را یکی یکی راست و ریست کردم.کلی هم کتاب خواندم ،برای همین چشمهایم درد گرفته است ،و حالا در حالی که روی تختم دراز کشیدم، چشمانم را هم بستم و دارم به این فکر میکنم که زندگی چقدر درد دارد...دائم انسان را زجر میدهد..... هر چقدر هم بتوانم در برابر ناملایمتی هایش ایستادگی کنم و نادیده بگیرم شان ، با بی پولی نمیتوانم کنار بیایم.... بی پولی بسوزد پدرت که ریشه ی جوانیمان را میخشکانی.....تازه دارم به این درک میرسم که پسری هم سن و سال من ،بدون پشتیبانی های نا متعارف و پارتی بازی های زدو بندی دیگران ، هر چقدر هم سینه اش سپر باشد و هر چقدر هم بازوان کلفت و اراده ی آهنین داشته باشد،در این جامعه ی به گند کشیده ای که یک سری آدم لاشخور صفتِ سواستفاده چی ، پر اش میکنند هیچ غلطی نمیتواند بکند...
پیش هر کسی میروی برای کار، فقط و فقط می خواهد از جوانی و سن و سال و بی تجربگی ات سو استفاده کند و خلاصه اینکه به هر نحوی حقت را بخورد...تو هم از ترس اینکه نکند کارت را از دست بدهی مجبوری فقط سکوت کنی تا بگذرد و برود..ولی این که نشد کار.. نمیتوان ادامه داد... نمونه اش آن اموزشگاهی که میرفتم!... مدیرش توقع داشت تا آخر سال بروی و مثل چی گلویت را در کلاس پاره کنی که مثلا میخواهد چندر قاز حق التدریس ات را بدهد..انوقت می رود معلم می آورد که به خدا نه از کون خر سر در نمی آورد و نه بیان تدریس درست و حسابی ای دارد که بتواند یک مسئله ی ساده را برای بچه ها جا بیندازد .. ولی با این حال 5 برابر پولی که به من با هزار منت قرار است بدهد را دودستی نقداً تقدیمش میکند... ..تازه 4 تا هم جلویش پشتک میزند به خاطر اینکه از آن سر شهر تشریف آوردند به آموزشگاهشان ، و تشکر به خاطر اینکه به این خوبی توانستند ریدمان بزنند به پایه ی درسی بچه های شان ....آنوقت 4 روز بعد آن منشی جن...ده اش را مثل چی مامور میکند که دوباره به من زنگ بزند که بروم هیچی هیچی برای شاگردان آن معلم شخیص کلاس رفع اشکال بگذارم.....
گه گرفته بازار های کارمان را... همه مانند گرگ دیگران را طعمه میبینند ..
یا مثلا آن از مدیر آن مدرسه غیر انتفاعی که شهریه ی هر کدام از شاگردانش خدا تومان است ..با آن دبدبه و کب کبه رو به من کرده و میگوید به ازای رسیدگی به کار هر کدام از دانش آموزانم که شامل صحبت با خودشان+ بررسی کارنامه و درسشان+نظارت بر آزمونشان +تماس تلفنی با اولیا شان است، بهت 500 تومان(تک تومانی) میدهم...آخر شما بگویید می ارزد این نرخ؟ باید چقدر فک بزنم روزانه تا بتوانم یک پولی جمع کنم؟ وقتی اینگونه داشت برایم صحبت میکرد خیلی احساس کوچکی و حقیر بودن می کردم..احساس می کردم به عنوان یک عضو از یک خانواده محترم ، آبرو و حیثیت پدر و مادرم را هم با این حرکتم زیر سوال بردم. من شخصاً اصلا آدمی نیستم که از کار عارم بیاید..حتی معتقدم برای رسیدن به موفقیت به هر دری باید زد..ولی از اینکه یک عده خر فرضم کنند جدا جوش می آورم.
اگر به خاطر وجدانم نبود یک لحظه هم تحمل نمیکردم که من را اینگونه نگاه کنند... مرتیکه ی تازه به دوران رسیده فکر میکند به گدا میخواهد پول بدهد...میخواستم بگویم واقعا اگر 500 تومان را به خودتان بدهند حاضر بودید نصف این کار ها را بکنید؟؟ میدانید اصلا چه انرژی باید صرف کنم؟؟....
من میخواستم خودم روی پایم بایستم، اگر نه خانواده ام هیچ وقت نیازی به این پول ها نداشتند و نخواهند داشت ......... ولی این حرفها برایم چه فایده ای دارد؟.. خودم که هستم؟ از خودم چه دارم؟؟
ولی باز با این تفاسیر و فشار ها نرخ پیشنهادی اش را قبول کردم..با اینکه میدانستم تفاوتی با آن اموزشگاه برایم ندارد....
راستش دیگر نمیتوانم تحمل کنم ....آخر غرور دارم...دیگر کلافه شدم ازاین وضع آویزان بودن ... از خیر جوانی و جوانی کردن میشود گذشت ولی فردا چه؟ اصلا در این 4 سالی که میخواهم لیسانسم را بگیرم چه کار کنم؟؟مدرکم هم گرفتم به فرض، با این همه مهندس بیکار چه تضمینی برایم هست؟ نمیشود همینطوری دستم در جیب پدر باشد که...
.هر چقدر هم سعی میکنی لامذهب جمع نمیشود...یک قران در می اوری ،عوضش ده تا سوراخ دهانشان را هر کدام به اندازه ی ده برابر درآمد ات باز میکنند تا دست رنجت را ببلعند و دوباره جیبت را خالی و خودت را هم آس و پاس کنند ...بعد برمیگردند اینور و اونور با بوق و کرنا میگویند که ازدواج کنید، که ازدواج رونق زندگی است..ازدواج سنت پیغمبر است...........آخر با این وضع، رونق زندگی است؟ گه خورد هر که همچین حرف هایی را زده ..... کسی با شرایط من (ولی حالا بدون پشتیبانی های خانواده) که ماشاالله در این جامعه پر است را فرض کنید، این شخص برود زن بگیرد که چه شود؟ که رونق بیکاری اش بیشتر شود؟ برود ازدواج کند که 4 نفر دیگر هم عذاب بدهد؟ من که هیچ موقع با این طنابها ی پوسیده، توی همچین چاهی که با سقوط من سرنوشت چند نفر دیگر هم به فاک فنا برود، نمیروم.....حتی اگر تا آخر عمر شریعت و سنت پیغمبر هم زیر پایم لگد مال کنم.. .......پیامبر هم آن زمان چون دید مرد های قبیله در جنگها کشته شدند ، همچین چیزی گفته که زنها به فساد نیفتند...




.... نمیدانم اصلا چرا این حرفها را دارم اینجا میزنم.... اخر نمیشود همه چیز را در دل ریخت و تحمل کرد که .. این حرفها را نمیتوان به دوست و آشنا زد....یعنی من آدمش نیستم که سفره ی دلم را برای هر کسی باز کنم...که دست آخر هم برایم دل بسوزاند و بگوید آخی .. فلانی عجب پسر خوبی است..اهل چیزی نیست سرش به کار خودش است و نگاهش به فردایش... خسته شدم از اینکه همیشه آدم خوبه باشم.. ولی آدم موفقِ کس دیگر ی باشد که از دور بهم نیش خند میزند...

دوست داشتم این ها را برای یک کسی بگویم...کسی که سرم را بگذارم روی پاهایش..در چشمانم نگاه کند و به تمام حرفهایم گوش کند.. درکم کند ..... سخت در اغوشش بگیرم و مثل الان با تمام وجودم بغضم را بترکانم و در بغلش گریه کنم...

هوس هبوط

کف گیرت که به ته دیگ بخورد و جیبت خالی شود،به خاطر رابطه اش با اعصابت کاسه ی صبر و حوصله ات هم تنگتر و کوچکتر میشود...یک حسسی دارم باز...همیشه این مواقع این حس رو داشتم...وقتهایی که تو راه برگشت از دانشگاه تنها هستم را میگویم......همیشه این مواقع جایم گوشه ی سمتِ چپِ ردیفِ اول اتوبوس، درست پشت سر رانندست.... همیشه هم در حالی که زانوهایم را چمباتمه وار چسبانده ام به قسمت دیوار مانندِ سیاه رنگ ، کیفم را هم گرفتم بغلم و دست به سینه زل زده ام به لکه های روی شیشه، تا از پشتشان نور های رنگارنگ چراغها را به شکل دایره های رنگی تار تماشا کنم..
به چه چیز فکر میکنم؟..معلوم نیست ..محال است که بتوانم بفهمم...مگر یک پرنده ی وحشی میتواند یک جا آرام گیرد؟
چند روز پیش یک ملودی کوتاه پیدا کردم..حدوداً یک دقیقست..اسمش را نمیدانم..تماماً با پیانو نواخته شده.خیلی دوستش دارم...هِدسِتم را در می اورم و آرام میگذارمش توی گوشم و خودم را بیشتر در این صندلی زوار در رفته ی اتوبوس فرو میکنم........آسمان تقریبا تاریک است و هوا هم خنک شده نسبت به صبح. اتوبوس آرام مسیر را میپیماید و مسافر ها پیاده و سوار میشوند.....همه چیز طبق معمول انجام میشود.......مثل همیشه چسبیده ام به شیشه و مثل همیشه هم این سوال احمقانه را از خودم میپرسم که چرا در این مواقع همش توی لاکمم؟؟ احساسی شبیه احساس ادم هایی رو دارم که بهشان خیانت شده....ولی چه خیانتی؟؟یک جور مازوخیسم ذهنی است برایم..مثل تلخی قهوه..تلخ است ولی زیاد شکر نمیریزی که شیرینش کنی....مثل من که جرات نمیکنم در این لحظات اهنگ شاد گوش دهم.
با خودم فکر میکنم که چه چیز میتواند من رو از این لاک بیرون آورد؟؟..هوس یک ماشین کرده ام...یک ماشین خوب...از این شاسی بلند هایش را میگویم..حداقل دیگر  70  تایی هم پولش باشد که بتواندتوی یک اتوبان پهن خوب راه برود...میخواهم آنقدر گاز بدهم و دنده عوض کنم که بتوانم صدای ناله ی موتورش را بشنوم...پدال گاز را تا آخر فشار میدهم ....... فشار میدهم ... فشار میدهم و میخندم و ول نمیکنم تا به انتهای سرعت برسم...بعد هم که به بیشترین حد رسید، هوس یک دیوار بِتونی محکم میکنم که مستقیم بروم تویش...بعد از آن هم هوس سکوت.........همین... میدانی به این چه میگویند؟..........میگویند لذت هوس.

همیشه از ترسناک ترین خوابهایم خوابی بوده که عده ای دارند مرا از بلندی ای پرت میکنند...
مانند شکنجه میماند...چون هیچ وقت تمام نمیشود...همیشه به انتهای ترس میروم و دوباره باز میگردم... از بلندی به زمین میخورم و دوباره بلند میشوم و می ایستم که باز مرا پرت کنند....
ولی من که میدانم...همه اش خواب است...پس چه دلیلی دارد که بترسم؟؟
ولی این خط و این نشان...حالا ببین.....یک روزی چنان خودم را پرت میکنم که وقتی بالا بردند ام دیگر پایین نیایم....یعنی دیگر هیچکس نتواند پرتم کند....انوقت است که آن بالا مینشینم و شما را نگاه میکنم و میگویم: هان!!! حالا خوردی نیوتون پدرسگ؟؟؟حالا خودت هم جر بدهی دیگر من را نمیتوانی پایین بیندازی...می دانی به این چه میگویند؟؟ به این میگویند لذت هبوط..


پ.ن:قبول دارم که توی نوشته هایم غلط املایی زیاد است.بهم حق دهید.وقت زیادی ندارم برای نوشتن همین چند خطی که می آیم اینجا مینویسم.

نامه ای به عشق از دست رفته.....

سلام ای عشق از دست رفته ی من..این نامه را در حالی برایت مینوسم که به شدت اندوهگینم و دلم برایت تنگ شده است.نمیدانم الان چه احساسی داری و پیش چه کسی هستی ولی دوست دارم که بهت بگویم که تو را بیشتر از هر چیزی دوست داشتم.وهمیشه حرفهایم را با تو درمیان میگذاشتم..بارها پیش همه بهت ابراز علاقه کردم زیرا که تو همه ی دنیای من بودی،همه ی زندگی ام،امیدم..خودت میدیدی که چقدر بهت اهمیت میدادم.این موضوع باعث حسادت همه به تو میشد... ولی در عوض تو در برابرم سکوت میکردی و کمی نگاهم میکردی و محلم نمیگذاشتی و بعد از مدتی هم چشم هایت را بر من میبستی.انوقت بود که اگر یک کمی دیگر پاپیچت میشدم لج میکردی و دیگر به هیچ صراطی مستقیم نمیشدی..
باید اینجا برایت یک اعترافی کنم..اره اعترافی بزرگ..من به تو وابسته شده بودم..بدون تو اصلا  نمیتوانستم آرام بگیرم..حتی نمیتوانستم با دیگران حرف بزنم و دانشگاه بروم..
باور کن هنوز هم تو را از بقیه بیشتر دوست دارم خیلی بیشتر از انی که نشان بدهم ..تو برایم چیز دیگری بودی..اصلا دوست نداشتم از هم جداشویم ولی چه کنم که سرنوشت اینطور رقم خورد..این را بهت نگفته بودم ولی در جمع همه تو را مسخره میکردند و میگفتند که خیلی زشتی و از این که من با تو باشم مرا سرزنش میکردند و میگفتند افت دارد برای تو که با آن عتیقه باشی.... واینجا بود که من غیرتی میشدم و جلویشان می ایستادم و ازت دفاع میکردم..
من دوست داشتم همیشه با من باشی...در خیابان..مهمانی..جمع دوستان و...حتی یکبار هم در خانه پیشنهاد دادم که میخواهم کل روز را در دانشگاه، کلاس نروم و فقط در محوطه با تو قدم بزنم تا همه بفهمند تو برای منی... اما مادرم هم مثل بقیه مسخره ات کرد و گفت پسرم لیاقت تو خیلی بیشتر از این حرفهاست،خودم یکی بهتر اش را برایت میگیرم.
راستش دیگر اصلا نمیتوانم از خجالت زندگی کنم..مرا ببخش ای عشق من. من لیاقت با تو بودن را نداشتم..ببخش که مجبور شدم در برابر فشار دوستان و خانواده تسلیم شوم و از تو جدا شوم و بفروشمت.... مرا ببخش ای گوشی موبایل عزیزم....نوکیا6630  خوبم.، تویی که از اولین و بهترین گوشی های زمان خودت بودی و در همه جا آنتن میدادی.

پ.ن: خواستم فقط یک شوخی کوچک کرده باشم تا یک کمی جو پستهایم تغییر کند،البته میشد این نامه ی طنز را خیلی بیشتر ادامه داد و از دیگر ویژگی های این جور روابط پر کرد.

خواب

حدود ساعت  5  است ،از صبح از خانه زده بودم بیرون، از وقتی هم که آمدم مستقیم با همان لباسها نشسته ام پشت میز کامپیوترم...حالم گرفته است.. داغان دغانم..علتش را نیز از سری خوابهایی که دیشب دیده ام میبینم..حالا خوابها خودشان هیچ، به جهنم ،نمیدانم این حس ترس و دلهره دیگر چیست که چاشنی و حس زمینه ی همه ی خوابهایم شده است....
تا آنجایی که یادم می آید دیشب  3  تا خواب دیدم که مثل همیشه خوشبختانه هیچ کدام خوابی خوب و آرامش دهنده نبود... یکی اش مربوط میشد به گذشته ام که هنوز در تهران زندگی میکردیم که هیچ...یکی اش نیز مربوط بود به خریدن نان و یخ و از این حرفها که نمیدانم قرار بود برای کجا بخرم..البته این خوابم به نظرم حرفهای زیادی داشت درونش که فعلا ازش میگذرم...سومی هم که البته جزئیاتش خوب یادم نیست مربوط به مجلس ختمی بود که صاحب عزایش من بودم، ولی هر چه فکر میکنم نمیدانم چه کسی فوت کرده بود....در آن خواب اصلا در حال و هوایی عادی ای نبودم.. نمیدانم..انگار که میدانستم دارم خواب میبینم .. اصلا هیچ گونه ناراحتی احساس نمیکردم .مجلس عزا داری در خانه ای قرار داشت که کمی آشنا به نظرم میرسید..ولی هرچه فکر میکنم نمیدانم آن خانه ،خانه ی کیست...مهمانهایی هم که آمده بودندخیلی زیاد بودند...این را زمان پایان مراسم هنگام خارج شدن از در ورودی فهمیدم.. نمیدانم با وجود کوچک بودن خانه در کجای آن جا شده بودند..از قدیمی ترین و اولین همسایه ها و دوستانم که مدتها بود فراموششان کرده بودم گرفته تا اقوام و آشنایان جدید.. ولی نمیدانم چرا کسی به من اعتنایی نمیکرد.. اصلا انگار در آن جمع وجود خارجی نداشتم.. یک حسسی در وجودم میگوید آن مرده خودم بودم...آره...الان که فکرش را میکنم با این فرض همه چیز درست از آب در می آید..باید روز اولی بود که فوت کرده بودم چون جنازه را تازه داشتند میبردند غسال خانه که بشویندش. تعداد زیادی از مردان برای حمل جنازه جلوی درب جمع شده بودند... عموهایم هم بودند.. پدرم هم خیلی ناراحت بود.. بدجوری گریه میکرد.. حاضر بودم اصلابه دنیا نمی امدم تا این لحظه ی تلخ را از پدرم نمیدیدم...
آه... بالاخره جنازه را آوردند...من دور از جمع و هیاهو در کنار کسی که نمیدانم کیست ایستاده ام...دارد برایم از مراسم ختم صحبت میکند و من هم در حالی که به مردم نگاه میکنم به حرفهایش گوش میکنم.
میپرسد آیا شستشوی مرده را از نزدیک دیده ای؟ ...جوابی نمیدهم...
ناگهان خانم عین از کنارمان میگذرد..شکه میشوم از اینکه میبینم او اینجا است. طبق معمول با خانم ت است. حرفی نمیزنم... آنها هم چیزی نمیگویند.. اصلا انگار مارا نمیبینند..فقط از پهلویم رد میشوند . من هم دنبال ماجرا را نمیگیرم..بد ترین حسسی که این خواب برایم داشت همان حسسی بود که گفتم.. همان حسس دلهره ای که مانند هوا تنفسش میکردم.. میترسیدم.. یک لحظه هم آرام و قرار نداشتم..با اینکه میدانستم هیچ موضوعی وجود ندارد. و لی در سراسر وجودم ترس و واهمه موج میزد...شاید مثل دلهره ی قبل امتحان.. ولی چه امتحانی؟؟؟ شاید مربوط به حساب کتابم با خدا بوده که میترسیدم..منی که واقعا غافلم از همه چیزم..خیلی ایمانم سست شده..
اه.......اصلا این حرفها را ول کن...صبح از حرص این ماجرا ها قراری گذاشتم با اقای الف برای بیلیارد..چند ساعتی با هم بودیم ، خیلی خوش گذشت.بعد از آن هم آقای میم زنگ زد که برویم بچرخیم در خیابانها.قرار شد آقای میم هم به باشگاه بیلیاردی که ما بودیم بیاید که باهم دونفری برویم.
وقت ناهار هم برای انتقام از این حس لعنتی رفتیم یک جای خفن و یک غذای توپ خوردیم..
هر موقع که میخواهم از زندگی انتقام بگیرم سعی میکنم خرج کنم..به هر نحوی که بشود...از خرید لباس و وسیله ی ورزشی و..گرفته تا خوردن وعده ی غذای  20  هزار تومانی در یک رستوران شیک..حتی اگر تنها باشم

حسین دوست کبیر

هرچند وقت یک بار یک شوک عصبی باید بهم وارد شود...اصلا عادت کرده ام..آخری اش هم همین خبر افتادنم بود در درس ریاضی پیش دانشگاهی که به خدا قسم نمره ام بدون در نظر گرفتن پروژه و دفترم زیر 17 نمیشد.
ولی با این حال باز بهش فکر نمیکنم، به قول آقای الف مغزم دایورت است یک جای دیگرم...فعلا هم که در این زمینه کاری از دستم بر نمی اید.. پس تصمیم گرفتم قضیه را از زاویه ای دیگر نگاه کنم که حداقل بتواند چند دقیقه ای سر گرمم کند.



آشنایی بیشتر با استاد گرامی، حسین دوست کبیر.

ف.میم نویسنده ی یکی از پر بیننده ترین وبلاگهای ایرانی عصر دیروز در مصاحبه ای خیالی حول بحث حسین دوست و آنتی حسین دوستینیزم نظر و عقیده ی خود را در مورد این جاندار نایاب این گونه اعلام کرد:

موجودی که احیانا در جلسات درسی گذشته ملاحظه کرده اید، جانداری است عظیم با اشتهایی فوق العاده ،ساکن پارکها و جنگلهای تهران که احتمال میرود از آثار و بازماندگان ساکنین کرات دیگر است، که از فرود آمدن بشقاب پرنده ها و یوفو های فضایی روی زمین به جا مانده. این جاندار که سوژه های شکار های خوراک خود را اغلب از بین دختران دانشجو ی دانشگاههای ایران انتخاب میکرده،ابتدا با دادن نمره ی زیاد به آنها، آنها را جذب کرده و سپس در فرصتی غافلگیرانه و مناسب میبلعیده....نقطه ی قابل تامل در مورد این جاندار خون خوار شباهت بسیار زیاد او به انسان است که علت فریب بسیاری از مالباختگان(نمره) بوده.
همچنین طی گزارشات دریافت شده ،بسیاری از شاگردان او ،او را گروهبان گارسیا و همچنین بازیگر نقش اول بازی همسایه ی جهنمی دانسته اند.
همچنین طی اخبار و تصاویر دریافت شده توسط ماهواره ها، او در دوران جوانی اش در سواحل قطب شمال در حال کشتی گرفتن با خرسهای عظیم الجسته دیده شده.همینک هم گفته شده، او به خاطر مردود کردن بسیاری از پسران دانشگاه آزاد کرج و دیگر دانشگاههای ایران، از دست دانشجویان متواری شده و در غار ها و پناهگاههای خود در دهاتهای آنگولا بسر میبرد.
شایان ذکر است که ظهر دیروز با مراجعه و ورود عده ای از دانشجویان مالباخته به دفتر ریاست دانشکده برای اعتراض، رئیس دانشکده ضمن سخنرانی و ابراز امید واری از افزایش روابط بین دوجانب اضافه کرده که احتمال شانسی بودن موفقیت کار در میان است،و همچنین ادامه داده که شما باید تصور این را هم بکنید که اعتراضتان مورد قبول واقع نشود و پرونده تان به خاطر این گنده گوزیتان به کمیته ی انظباطی ارجاع داده شود.

گل مصنوعی

فکر کنم مغزم پریود است...از صبح با اینکه چندین بار ریستش کردم با این حال درد عمیق و شدید و گاهاً هم خفیفی همراه با ترشحات ذهنی در سرم حس میکنم که گه گاهی هم یادداشتشان کردم.
ساعت 10:30 با هزار جان کندن از خواب بلند شدم،یک لیوان بزرگ چایی برای خودم ریختم و با چند خرما خوردم .بعد از 10 دقیقه نشستن روی مبل و زل زدن به گل مصنوعی گوشه ی دیوار دوباره تصمیم گرفتم که راهی اتاقم شم و دوباره بخوابم.
..
.
تا این موقع ی روز فقط یک ساعت و نیم بیدار بودن یعنی بقیه ی روز سردرد و کوفتگی،یعنی عقب افتادگی از کارها، یعنی اینکه شب تا نزریکای صبح بیخوابی... ساعت طرف های 4 است.خواهرم که مدرسه، پدر مادرم هم رفته اند بیمارستان عیادت عمه ی پدرم که 10 سالی است ندیدمش... تنهای تنها ام...سکوت چه لذتی دارد...اما نه.....انگار به جزصدای راه رفتنم روی سرامیکها صدای سماور هم میاید...
..
.میخواهم از این آرامش کمال استفاده را ببرم و دوباره بنشینم روی همان مبل و در حالی که لیوان بزرگ چایی دستم هست، به گل مصنوعی گوشه ی دیوار زل بزنم و کمی در افکارم غواصی کنم.


پ.ن: سرم درد میکند. تا زمانی که دوران قاعدگی اش تمام نشود قدرت نوشتن حتی یک خط هم ندارم.
پ.ن2 : 10 روز از پایان مهلت کتابی که از کتابخانه ی دانشگاه گرفته بودم میگذرد. فعلا هم که تعطیلم و مسیرم به کرج نخورده ..کسی نمیداند چه بلایی سرم می آورند؟

افتخارات

تازه گی ها از وبگردی هایی که داشته ام موارد زیادی به نام اعترافنامه،لیست افتخارات و..دیده ام که راستش اینکار خیلی بامزه به نظرم رسید.در پایین لیستی تهیه کرده ام از تعدادی از افتخاراتم که بیشتر جنبه ی طنز دارند که برایتان قرار داده ام.


1)شاشو بودن و گند زدن به لباسهای تعداد زیادی از فامیل و اقوام در بچگی.
2کتک زدن وحشیانه ی یکی از دوستانم به علت قایم کردن لاک پشتم.
3)در آوردن پدر یک بچه گربه در حیاطمان به وسیله ی یک دسته بیل و شلنگ آب در حالی که گیر افتاده بود.
4)یکبار یک اردک داشتم که اسم خودم را رویش گذاشته بودم.
5) آویزان کردن سوسک مرده از یک نخ و انداختن روی میوه های میوه فروشی محلمان و خندیدن به عکس العمل مشتریان.
6) زمانی که  8  سال داشتم، دوستم را که قدش تقریبا نصف قد من بود چنان با فنّ سالتو بارانداز بلند کردم و به زمین کوبیدم که صدای گریه اش تا  10  کوچه آنورتر میرفت.خودم هم از ترس بابایش شروع کردم به گریه و فرار کردن.
7) همان زمان که نزدیک  4شنبه سوری بود یک دارت دست ساز درست کردم و به اندازه ی یک بسته کبریت کامل تویش گوگرد ریختم و ترکاندمش.از صدایش گوش های خودم که به وق وق افتاد هیچ شیشه های خانه های اطراف نیز به لرزه افتاد.. از ترس مادرم در توالت حیاطمان تا  3  ساعت قایم شده بودم در را هم قفل کرده بودم.
8) داشتن دوستی به اسم پوریا در مدرسه که خیلی مایه دار بودند. هر روز در مدرسه  2  تا ساندویچ با نوشابه میخورد.
9) داستن دوستی که وقتی از طرف مدرسه برده بودنشان توچال بهرام رادان را از نزدیک دیده بود.
10)تحویل نگرفتن میهمانهایی که دختر هم سن و سال من نداشتند، تا همین نزدیکیها.
11) درست کردن اعلامیه فوت برای من توسط همکلاسی های سال سومم ، و چسباندن آن به در و دیوار مدرسه و کوچه های اطراف مدرسه بدون اطلاع قبلی به من.
12) گرفته شدن تولد برای من، توسط همکلاسی های سومم در مدرسه (بدون اطلاع باز) ،و گند زدن به کل مدرسه و کم شدن  3  نمره انظباط از من.
13) مشهور شدن به ماتریالیسم درون گرا در سال سوم در مدرسه.
14) پسرعمه ام چوب اسکی دارد من بارها بهش دست زده ام.
15) تعارف کردن قند در یک مجلس به یکی از داوران فوتبال(اسمش یادم نیست)
16) دیدن و رد شدن از جلوی دختر نایب ریس باشگاه استقلال با یک لباس سکسی در یک پارتی.
17) تا بدین سن که رسیده ام تا به حال نه هیچگونه مشروبی خورده ام نه سیگاری کشیده ام.
18)تا به حال هیچ مرده ای را از نزدیک ندیده ام.
19)در خیابان به هیچ دختری متلک نینداخته ام.
20)کار کردن در یک آژانس به عنوان رزروشن.
21)یکبار در همان آژانس به یکی از مشتری های خانم پشت تلفن به جای اینکه بگویم "آدرستان را لطف کنید" گفتم "از کجا مزاهم شده اید" . راننده ها مردند از خنده ی سوتی که داده بودم.
22)کار کردن در یک موسسه کنکور دخترانه به عنوان دبیر خبره ی ریاضیات.
23)انتخاب شدن کلاس من به عنوان یکی از بهترین کلاسها به خاطر آن که تا به حال هیچ کدام از شاگردانم هیچ وقت غیبت نکرده اند.
24)دست زدن به فرمان ماشینهای بنز پلیسی.
25)سلام و عرض ادب کردن به نیرو های گشت ارشاد واقع در میدان ونک.
26)گیر کردن سر دوستم لای درب اتوبوس های مسیر آزادی ولیعصر به خاطر شلوغی زیاد.
27)یکبار گنده گوزی کردم گفتم از مهرآبار تا توچال را رکاب میزنم..تا آزادی رفتم دیدم کون اینکارها را ندارم .یک وانت گرفتم و برگشتم.
28) یکبار هم در روز تولد خواهرم به او یک عروسک گنده هم قدد خودش هدیه دادم که الان آن را از من بیشتر دوست دارد.
29)تصمیم برای ازدواج نکردن تا آخر عمر به مدت  2  هفته.
30)شنا کردن در وان حمام خانه قبلی مان.
31)شکر کردن خدا دایماً ؛ به خاطر آنکه زن نشدم و زایمان نمی کنم.


پ.ن: البته افتخارات من به همین چند مورد خلاصه نمیشوند..تنها آنهایی را برایتان گذاشتم که کمتر جنبه ی خصوصی داشت