آزماشي

هميشه آتش بازي يك صفاي ديگر برايم داشته.اولين روزهايي كه اين بازي را شروع كردم شايد دوم ابتدايي هم نبودم كه با همراهي پسر همسايه مان در همان سن و سال يك تيم تخريب راه اندازي كرده بوديم!.فكرش را بكنيد! دو عدد بچه ي دبستاني با يك دنيا افكار شيطاني!. به اسم آزمايش قند ميرفتيم گوشه ي حياطمان و فعاليتهاي سرري مان را انجام ميداديم!.البته در ابتدا ي كار براي رد گم كني و جلب اعتماد مادر با يك انبر دست و يك شمع ، يك تكه قند را گرم ميكرديم و هي بلند ميگفتيم اي چه جالب چه هيجان انگيز! ولي در واقع نقطه ي عطف و هيجان انگيز داستان كه از ابتداي كار منتظرش بوديم زماني بود كه مادر از خانه بيرون ميرفت.!در عرض چند ثانيه از كالبد دو پسر بچه خارج و تبديل به دو ديو شيطان صفت ميشديم....فعاليتهايمان هم از تركاندن لامپ و آمپول در پيت حلبي اتشين گرفته تا جزقاله كردن كرم ها و خر چسونه هاي داخل باغچه توسط مشعل مهلكمان كه متشكل از يك پيف پاف و فندك بود ، تشكيل ميشد.البته در اين مشعلي كه ميگويم شيوه ي كار خيلي راحت بود! در ابتدا سوژه شناسايي ميشد! در مرحله ي بعد دست حامل فندك در راستاي چشم و سوژه((مثلا سوسك مورد نظر)) قرار گرفته و اهرم اتش زا اش فشرده و در نهايت هم پيف پاف به رويش از همان راستا پاچيده ميشد! دقيقا همين كافي بود تا سوسك ِ از خدا بيخبر كاملا حس كند كه دنيا به آخر رسيده و در جهنم به سر ميبرد و پس از چند ثانيه كاملا بسوزد!. ولي خب از آنجايي كه معمولا سوژه هايي از اين تيپ كم پيدا ميشد اين ازمايش كمتر انجام ميشد.

ولي از آزمايشاتي كه واقعا درش خبره بوديم آزمايشي بود موسوم به حوض مرگ! وسايل مورد نياز براي اين آزمايش عبارت بودند از يك بسته شمع ، يك بسته كبريت، دو عدد آجر، يك عدد تشتك فلزي نوشابه، چند قطره آب، يك متر  نخ و در نهايت موجودات بينوايي كه ساكن باغچه بودند و به زور حاضر به همكاري با ما شده بودند!  شيوه ي كار به اين صورت بود كه در ابتدا دو عدد آجر را با فاصله از هم به عنوان سطح مقطع كارمان در نظر ميگرفتم! سپس چند عدد شمع را با سيم بهم ميبستم كه حكم كوره را براي دوستان كوچكمان بازي كند.در مرحله ي بعد تشتك نوشابه را پر از پارافين شمع ميكردم و ميگذاشتم كه خوب داغ شود و به جلز و ولز بيفتد.در اين حين كه من اين كارها را انجام ميدادم  همكار ام ( پسر همسايه )  قربانيان ماجرا را انتخاب و به نخ ها بسته و از درخت موجود در باغچه مان طوري كه به فاصله ي يك متر از زمين معلق بمانند، بندگان خدا را آويزان ميكرد.تنها كاري كه ميماند اين بود كه فقط چند قطره آب درون آن تشتك ملتهب و سوزان ريخته ميشد تا شعله اي به ارتفاع يك و نيم متر رو به قربانيان مان شكل بگيرد.... در ان روز اين آزمايش را تا رسيدن به مرگ آن عزيزان و درس عبرت دادن به ديگر ساكنين باغچه چند باري انجام ميداديم و شواهد را يادداشت ميكرديم.


پ ن: فكر اين كه اين آزمايشات  قرار است آن دنيا  توسط خرچسونه ها و ديگر جك و جانوران رويمان اجرا شود آزار ام ميدهد.!

پ ن۲:الان که تقریبا ۸ ساعت از پست ام میگذرد به شک افتادم که شما دارید به چشم یک روانی ی قاتل بهم نگاه میکنید! بابا مگر خودتان تابحال سوسک ای را له نکرده اید؟ در ثانی آن زمان بچه بودم چه میفهمیدم!

بانک

به به...موممممممممممم... چه كيفي ميدهد...عمرا تا به حال اينقدر كيفور شده باشيد و صفاي وجودتان تا اين حد بالا زده باشد...!.. به من كه بد جوري ميچسبد و گوشت تنم ميشود، شما را نمي دانم.... بخور بخواب را ميگويم...فعاليت بخور بخواب البته!!.... اين طوري نگاه ام نكنيد ها..! كارم بي علت هم نيست!!... اين تن بميره خودتان قضاوت كنيد...در اين هواي گرم و وضعيت اسفناك اش كه خر را با ميلگرد  سياه و كبود كنند نميرود يك تك پا تا سر كوچه و برگردد، كي بيرون ميرود كه من دومي اش باشم ؟؟!!نه  شما باشيد ميكنيد همچين كاري را؟؟؟ نه ديگر!!  پس از اين نتيجه ميگيريم هواي بيرون مطبوع نيست و باعث گرمازدگي وآفتاب سوختگي و غيره ميشود....  وخلاصه لپ كلامش اينكه براي سلامتي ضرر دارد !! اين را عرض كردم به اين خاطر كه خدايي نكرده  (خواهران مخصوصا)  فكراين را نكنند كه بنده تن پرور ام... .نه خير جانم...بنده خيلي هم اين كاره ام..!نميدانيد برويد تحقيق كنيد.. تازه، دارم كار زير زميني ام هم وسعت ميدهم.!ميخواهم يك تونل از زيرزمين خانه مان به گاوصندوق( يا حالا چه ميدانم همان اتاق پول) بانك مركزي بزنم....فكرش را بكنيد..؟!!!. مممممم.... به به. .....تصور اش را بکنید که  الان با اتاق پولها فقط نيم متر ديگر فاصله دارم...من با سرو وضع كثيف و صورت سياه در حالي كه كلاه چراغ دار هم سرم هست ، بدون اينكه كسي متوجه صدايم شود با كلنگ افتاده ام به جان اين ديوار وخلاصه دارم ترتيب اين نيم متر را هم ميدهم....واي خداااااااااهرچه قدر بيشتر ميزنم بيشتر بويش را احساس ميكنم(كلنگ- پول)...دارد تمام ميشود تقريبا...تمام شد خب....حالا بايد كفپوش را با دقت هرچه تمام تر بشكاف ام... خب پس صبر كنيد با چاقو انجام اش دهم...اهانن اين هم از اين....حالا ما يك زيرزمين داريم...يك تونل ويك بانك .. دقيقا الان احساس همان اولين گربه اي را دارم كه درب ديزي برويش باز بود..!شما باشيد چه كار ميكنيد؟؟..زود جواب بديد ها..شانس  كه نداريم الان هر چه پليس هست زرتي ميريزد اينجا.......چي؟ پولها را بر ميداريد..؟ بَهَ ..حتما توقع داريد من هم الان پولها را با خود ام ببرم ؟؟؟ دِ نه ديگر جانم... ديديد اشتباه كرديد در مورد ام....بنده اين موقع شب با هزار زحمت اينجا تشريف آورده ام تا ببينم خدايي نكرده بروبچه هاي بانكي چيزي كم وكثر نداشته باشند كه من برايشان مهيا كنم....چون گفتم خلاصه ما كه فعلا دم دستمان هست ...يك ثوابي هم ببريم بد نيست...تازه با اين همه تواضع و مرام اي كه من قائل ام براي اين جماعت نميدانم چرا احساس ميكنم اگر بگيرتندام چوب توي فلان جاي آستين شلوار ام ميكنند..اصلا ميدانيد چيست..؟ تصميم را گرفتم همين الان...نظر ام عوض شد.ميخواهم برگرد ام خانه مان..به قول ياروگفتني اگر ما شانس داشتيم اسممان را ميگذاشتند اميليانو زاپاتا...ترجيح ميدهم بروم با خانم شين لبو بفروش ام ولي پايم به اين جور جاها باز نشود..آره برادر من..همين كه هست...

پ.ن:اگر اشتباه نكم ، يادم مي ايد يك جا خواندم كه مارهاي بوآ ، به اين علت كه شكارشان را درسته ؛ يكجا قورت ميدهند. بعد از ميل غذا ديگر نميتوانند حركت كنند و مجبورند كه چيزي در حدود 6 ماه بگيرند همان وسط بخوابند!........آخ .. آخ..دلم.!ميدانيد؟... شديدا احساس و حال هواي يك مار بوآ ي بالغ را دارم كه يك گاو را درسته بلعيده...با اين تفاوت كه او يك مار دراز و سنگين است ولي من يك آدم 72 كيلویی كه يك عالم كتلت خورده!يكي هم پيدا نشد جوانمردي كند حد اقل صورت قضيه ي "كاه و كاهدان" رو خوب حالي ام كند كه به اين روز نيفتم، حالا اثباتش به كنار...!دنيا دنياي علت و معلول است،عمل و عكس العمل! وقتي شكم شما گنجاش حد اكثر n تا كتلت (كبوتر) را دارد.طبق اصل لانه ي كبوتر خوب مشخص است كه اگر n+ x تا كتلت يا همان كبوتر وجود داشته باشد جاي اختصاصي اي براي xتاي ديگرشان نميتواني  پيدا كني..،پس مجبوري روي هم بنشاني شان(فرو كني) توي لانه..همين كاري كه بنده كردم ونتيجه اش اين شد كه حالا ميبينيد... فكر كنم كبوتر ها رفته اند داخل شكم ام دارند بالا بلندي بازي ميكنند...يا شايد هم  ليگ شمشير بازي براي خودشان برپا كرده اند.....خلاصه نمي دانم چه آتشي دارند اون تو ميسوزانند ولي هر چه ميكنند من دارم يواش يواش حالت كوه آتشفشان فوجي ياما رو در حالت فعال به خود ام ميگيرم.

 

 

ف مثل فرجاد....

1:بله ،بالاخره امروز زماني رسيد كه مجبور شدم اين چهره ي جهاني رو بهتان معرفي كنم... كسي كه....كسي كه با بیش از خمس قرن تلاش و تجربه مدير اين وبلاگ شد و با موانع ومشكلات خطير اش دست و پنجه نرم كرد...كسي كه يك روز نزديك 50 تا كامنت داشت...كسي كه يكي دو هفته پيش بود كه ماشين اش ترمز خالي كرد نزديك بود كار دست خودش بدهد... كسي كه بچه گي هايش فكر ميكرد هر كه لباس سفيد پوشيده ميخواهد به او آمپول بزند..و و و....و اون كسي نيست جز.....و  اون كسي نيست جز دانشجوي وراج!!!!البته تشويق لازم نيست.... ترو خدا خجالت ام ندهيد...دركتون ميكنم..اي لاويو... من متعلق به همتون ام...اگه همين الان از بي بي سي بيان باهام مصاحبه كنن واقعا نميدونم چطور بايد احساساتم رو كنترل كنم..واقعا نميدونستم كه يه روزي من، مني كه الان هستم ميشم..البته ميدونيد؟؟هميشه سعي كردم تِم ِ افتادگي و فروتني مو حفظ كنم اگر نه خيلي زودتر ازاينها بهتون خودمو معرفي ميكردم كه من، منم...در واقع اينكه دانشجوي وراج ،من ام.......كفتان بريد هان؟ اين كه چيزي نيست ..يك چيزي بهتان ميگويم ولي قول نميدهم ها، حالا ببينم چه ميشود ..اگر بعدا وقت كردم مي ايم ميگويم زورو هم منم كه بيشتر حال كنيد.... :)) چه كنيم ديگر.....

حالا بدور از شوخي،از اين حرفها که بگذریم.. يك سوال؟!! شما از كسي كه هستيد راضي و خشنود هستيد يا نه؟ اين را برايم بي زحمت با حوصله جواب بدهيد تا يك دنيا ممنونتان شوم.

2:بنده اين چند وقته يك تعداد فعاليت زير زميني اغاز كرده ام، كه همچينِ يك خورده باعث شده تو كارخواندن نوشته هاي دوستان و وبلاگ نويسي ام بگي نگي تنبل بشوم ..البته اين كار زيرزميني اي كه گفتم هر كار زيرزميني اي ميتواند باشد ها.. پس فكر نكنيد دارم آپولو هوا ميكنم براي خودم.. به قول سنجد برمیگردم.

تو ديگر بزرگ شده اي...

اولين باري كه ديدم ات ده  يازده سال بيشتر نداشتم ولي ازهمان روز فهميدم تو از اون مارمولك هايش هستي...خيلي آب زيركايي ميدونستي؟........... خيلي ازت خوش ام مي امد دوباره هم آمدي جلوي چشمهايم...آقا جا اصلا من نخواهم شما را ببينم كي را بايد ببينم؟.... خيلي خري...4 تا اسكل هم دور خودت جمع كردي فكر كردي خبريه؟؟   يادت هست قديم ها رو كه  پايت شكست؟؟!!وسط بازي را ميگويم ...... ها... ها... اونجا من برايت دعا كرده بودم كه يه طوري ات شود...كاشكي ميمردي....ولي اون مدتي هم كه نبودي خيلي بهم كيف داد...از دست ات راحت بوديم.....اصلا ميداني سو باسا ؟  تو ادم دو روويي هستي ...همش هم تقصير اون ايشي زاكي ه كه اينقدر بهت رو ميده...خيلي لوسي...نمي دانم كدام احمقي به تو زن ميده...اصلا ببينم تا بدين سن رسيدي گواهينامه گرفتي؟؟!!  ... خاك بر سر بي عرضه ات كنم.. خرس گنده شدي هنوز گواهينامه ات رو نگرفتي؟؟ پس گه خوردي زن ميخواي...شلوارتو نميتوني بكشي بالا، بعد ميخواي...... چه غلطااااا واقعا كه...خب شغل چي؟؟  كاري بلد هستي يا نه؟؟  چي؟ .....آن هم  نه؟ ؟ اخه پسر جان فوتبال كه نميشود آب و نون برايت...فردا كه بچه ات دانشگاه آزاد قبول شد ميخواهي به جاي شهريه براي رئيس دانشگاه روپايي بزني؟؟ ده سال پيش كه ميديدم ات كارت اين بود با آن دوستاي علاف ات مثل چي بدوي دنبال توپ و؛ وسط زمين و هوا شلنگ تخته بيندازي هي.... حالا هم كه  دوباره اومدي هنوز همون روال رو تكرار ميكني...خجالت بكش بزرگ شدي... برو يه كاري كن... ديگه سنت بالا رفته..از اون كاكِرو يوگاي بيچاره ياد بگير...جدا كه جوان لايقي يه....پاش كه بيفته ميرم حنا دختري در مزرعه رو براش خواستگاري ميكنم از عموش...راستي با عموش زندگي ميكرد يا داييش؟؟  ولي به هر حال به نظر من كه حتما قبولش ميكنه ...اصلا حنا كه سهله سيندرلا هم از خداشه با كاكِرو يوگا زندگي كنه ... مگه نه؟ بد ميگم؟ بد ميگم بگو بد ميگي ...ولي تو چي؟ زن ملوان زبلم با اون شُل مَن شُليش حاضر نيست يه نظر بهت نگاه كنه......اون طوري نگاه نكنا...... چي؟؟؟؟؟ عوض تشكرشه...پررو بازي در آوردي باز؟؟ دستم بهت برسه..

 پ.ن: واقعا كه...! يك آدم فوق ِ بيكار اي كه بنده باشم مينشيند و اين چرت و پرتها رو پشت سرهم قطار ميكند....آنوقت يك آدم فوق ِ فوق ِ بيكار تر ديگر هم (بلا نسبت شما) مينشيند تا آخر ميخواند...ميبينيد ترو خدا عجب روزگاري شده؟ بعد بر ميگردند ميگويند چرا مملكت ما پيشرفت نميكند.

تلویزیون ِ خصوصی.!

راستش را بخواهید داشتم به این فکر میکردم که این شلوغ پلوغی های چند روزه اخیر تهران ‌هیچی که نداشته حداقل باعث شده سه تا از امتحانات ما لغو شود و عقب بیفتد.شانساً هر سه تایشان را هم ناقص خوانده بودم؛در حد اینکه  ۱۰رو بگیرم و خلاص شوم...ولی حالا حدودا ۱۴ روز تعطیلم،بعد میروم یکی از سه امتحان را میدهم ،سپس دوباره حدودا ۸ روز تعطیلم و بعد دو امتحان پشتِ سر هم دارم...آخ که چه میشد اگر می نشستم عین این سه هفته را عین چی درس میخواندم...باور کنید معدلم بالای نوزده و نیم میشد...بدون شک باعث افتخار کشورم بودم.. نه؟ ..نخبه میشدم دیگر...خب قدردانی نمیکردند ازم؟...فکر کنم آن موقع کارت ِ دعوتها بودند که از پیشرفته ترین کشور های جهان به سمت آدرس پستی خانه مان سرازیر میشدند...البته من که نمیرفتم..وطن پرستم..ولی پولها را بچسبید..پولهایی که از طرف دولت، هر ماه به حساب ام واریز میشد ...خب راستش هنوز برای خرج کردنشان هیچ ایده ای در سرم ندارم...ولی الان که بیشتر فکر میکنم میبینم بدم نمی اید یک تلویزیون خصوصی راه می انداختم...۲۴ ساعته هم خودم جلوی دوربین مینشستم و حسابی مُستَفیضتان میکردم...چی..؟میگویید خیال برم داشته؟؟ توهم میزنم؟حقاَ که حسودید...اصلا چشم دیدن موفقیتهایم را ندارید....اصلا فرض را بر این میگذارم که درست؛ شما راست میگویید ،ولی در تلویزیون و رادیو که دعوتم میکنند تا ازم تقدیر کنند؟!!تقدیر هم که بدون مدرک نمیشود ..میشود؟؟ پس حتما یک دکترای افتخاری هم بهم میدادند...خب پس خدا بدهد برکت...با مدرک دکترا هیچ کاری که نتوان کرد، کلاه برداری که میتوان کرد؟؟.. نمیتوان؟   پس ببینید که هنوز امید دارم به تلویزیون ام...حالا ممکن است بگویید وضع مملکت قاراش میش است و الان در این شرایط، این قرطی بازی ها را عمرا از رسانه ی ملی در نمی آورند...خب این یکی را قبول میکنم و بهتان حق میدهم،ولی دیگر حداقل ِ حداقل اینکه شهریه ی این سه  چهار سال باقیمانده ی دانشگاه ام را که میدادند؟..نمیدادند؟ اصلا من به یک سفر کیش هم راضی ام...ببرند و یکی دو هفته پول خورد و خوراک و جایم را بدهند و دوباره برم گردانند...جهنم و ضرر...هنوز هم راههای موفقیت به رویم بسته نشده...میروم از آنجا جنس چینی می آورم و میفروشم و پولدار میشوم و تلویزیون ام را راه می اندازم...به قول سهیل من آدم قولی هستم...فقط محض اطلاع گفتم ها ...حتی اگر یک کارت "صد آفرین پسرم" هم از طرف منشی گروه برقمان بهم بدهند، شما مطمئن باشید در یک چشم به هم زدن به یک شبکه ی تلویزیونی خصوصی تبدیل اش میکنم...کفتان برید هان..؟؟کم آدمی نیستم هاا!! هستم؟؟؟ غلط کرده اید بگویید هستم...با من جر و بحث نکنید ها...ناسلامتی تا همین ده دقیقه پیش داشتم باغچه را بیل میزدم هاااا......آخ گفتم بیل........آبرویم رفت جلوی این دختره...دختر ِ همسایه مان را میگویم..طفلکی دم بخت است...البته بهش کاری ندارم ها..ولی منی که تا همین چند روز پیش جلویش کلاس میگذاشتم وسر بالا و اتو کشیده راه میرفتم...به قولی برایش قیف می آمدم حالا کارم به جایی افتاده که با شلوارک و رکابی؛هن و هن کنان جلوی بالکن خانه شان به امر بیل زنی مشغول شدم...خب چکار کنم دیگر...مادرم وقتی میگوید بیل بزن ،خب باید بزنم دیگر...نمیشود هم با کت شلوار و کروات،بیل بدست شد و رفت وسط خاک و خل که....تازه همین هفته ی پیش بود که درخت آلبالویمان را بار گرفتیم،طفلکی در مجموع ۱۸ تا آلبالو زاییده بود برای امسال که همه اش را هم چیدیم و بین ۴ نفرمان تقسیم کردیم...نفری چهار و نیم تا البالو بهمان رسید که همان جا درجا بهشان نمک زدیم و جاتان خالی خوردیمشان...! به هر حال خود کفاییست دیگر... حالا هم خانم (مادر جان) هوس کرده که گوجه فرنگی و خیار و بادمجان بکارد در همان یک وجب جا...میگوید این قلنبه قلنبه های قرمز گوجه فرنگی را که بین برگهای سبز میبینم،همچین یک حس خوبی بهم دست میدهد...آخر میدانید ؟ ما خانوادگی لطیف هستیم؛الان هم نشسته لب باغچه و آرام آرام این تخم های سیفی جات اش را با یک ظرافت خاصی که انگار دارد روی بچه هایش پتو میکشد،داخل خاک قرار میدهد... .

پ.ن:فکر کنم حالم بهتر شده..شما اینطور فکر نمیکنید؟

پ.ن۲:تهران و خیلی جاهای دیگر این چند وقته شلوغ بود..احیانا هم ادامه دارد...مصداق تک تک ارکان این حکومت و تمام انقلابهای این چنینی را میتوانید در یک داستان کوتاه و ساده و البته معروف بخوانید،داستان "قلعه ی حیوانات"که داستان این پستی ها و دروغگوییها و رنگ عوض کردن هاست،اگر خواندیدش که چه بهتر، اگر هم نخواندیدبایک سرچ کوچک میتوانید نسخه ی پی دی اف اش رابرای دانلود پیدا کنید.اما دوستان دومین کتابی که جا دارد در این فرصت برایتان معرفی کنم کتابیست که شاید کمتر اسمش به گوشتان خورده باشد..کتابی با نام "خرمگس"،نوشته ی اتل لیلیان وینیچ،نویسنده ای بریتانیایی که در واقع ایشان در این رمان سیاسی سعی کرده است که تصویری از فعالیتها و قیامهای مسلحانه ی "ایتالیا ی جوان" را بر ضد ارتش اتریش و کلیسا ها،که در آن زمان(سالهای ۳۰ تا ۴۰ قرن نوزدهم)ایتالیای امروزی را در اشغال داشت نشان بدهد،به هر حال خواندن این دو رمان در این شرایط خالی از لطف نیست و اعتقاد دارم در بالا بردن درک سیاسی تان سهم بسزایی را میتواند داشته باشد.

اسباب کشی

یکی هم نیست بهم بگوید آخر پسر جان تو که هنوز دهانت بوی شیر میدهد چرا این کار را کردی؟ چرا اینقدر بی مسئولیتی ..؟ چرا حق و حقوق دیگران را زیر پا میگذاری ؟ چرا؟ هان؟ با تو دارم صحبت میکنم ها !!  ...نه به من نگاه کن ..توی چشمهای من نگاه کن ببینم... چرا اینقدر بی تعهدی توی زندگیت؟ بیشعور..نفهم..بزنم همین جا آش و لاش ات کنم؟ قیافه اش رو نگاه کن..با اون دماغ گنده اش.... چرا وبلاگت رو آپ نمیکنی؟  تو که وراج نبودی غلط کردی عنوان ات رو وراج گذاشتی.....خلاصه از این حرف ها.. و یک کم دیگر هم نصیحت ام کند و 4 تا پیام اخلاقی و غیر اخلاقی هم یادم بدهد و بعدش مثل آدم برود و دیگر پیدایش نشود.ولی حالا راستی راستی اگر بخواهید بدانید این چند وقته کجا گم و گور شده بودم باید بگویم که آخ بسوزد پدر اسباب کشی! تمام تقصیرات گردن اوست ... تمام فریاد هایتان را بر سر او بکشید. پدر سوخته عجب بلایی بوده ما نمی دانستیم ها. چه قدرت و خواص کمر شکنی (حالا عرض میکنم چرا)...از این به بعد خواستم کسی رو نفرین کنم میگویم انشاالله اسباب کشی کنید!

 معنای اسباب کشی رو اگر از جهت لغوی، از" فرهنگ ف.میم" بخواهم برایتان استخراج کنم عبارت است،

اسباب کشی:/ به فتح الف و کسر کاف/ فعلی که بسیار شبیه به حمالی انجام میشود با این تفاوت که در حمالی دست آخر مزدی، پولی، چیزی نصیبتان میشود اما اینجا خیر! از این خبر ها نیست...خیلی بخواهند لیلی به لالا ی تان بگذارند این است که میگویند عزیزم این یخچال و میبری پایین از طبقه ی 4 روم؟!...  البته در خیلی از نسخ قدیمی از این کار به خر حمالی هم یاد شده.همچنین در اساس کشی اعصاب شما از فرط خستگی جسمی خرد و کشته میشود و وسایل خانه هم به دلیل برخورد ها و ضربه های مکرر داغان وخورد میگردند به همین دلیل دیده شده اسباب کشان حرفه ای این پدیده ی جان گداز عالم  رو به اعصاب کُشی و اسباب کُشی یاد کردند...

خلاصه که این.... نه ولی جدی جدی اگر بخواهم بگویم کجا بودم ..قطعا دلیل ام اسباب کشیمان نمیتواند باشد..دلم یک جورایی برایش سوخت.. خیلی ازش بد گفتم..طفلکی را نگاه کنید... اسباب کشی رو میگویم. ترو خدا نگاهش کنید..یک گوشه بغض کرده و نشسته...آخی بیا بقلم ...نازی پسرم... نازی عسلم...بیا ببینم کی تورو دَ  کرده ..بیا بقلم.. سرتو بزار رو سی.نم ببینم.....  ناااازی نااااازی........هووووووششش....... کره خر.... چرا سینم رو گاز میگیری؟. . من که شیر ندارم.. مگه من مامانتم؟برو گمشو همان گوشه ببینم. همان بهتر که ازت بد بگم.والله دوره ی آخر زمانه هم این طوری نمیشود....به بچه های این دوره زمانه اگر رو بدهند وسط خیابان شلوار آدم رو از پایش در می اورند و همان وسط از آدم سوء استفاده میکنن...

نه ولی جدی ِ جدیِ جدی اگر بخواهم دلیل بیاورم این است که تنبل شده ام.حوصله ندارم به همین سادگی!                                                                                                                           کلی هم سوژه ی داغ نوشتن این چند وقته به ذهنم رسیده اما کجاست حال و حوصله ای که بنشینم کِلِک کِلِک تایپ کنم و بیایم پابلیشش کنم.فعلا بنا بنای ک.ون گشادیه ما هم در این زمینه کالیبرمان از همه بیشتر است و پیشتازیم.خلاصه اینکه بعلهههه... البته شاید یک عدد منشی استخدام کردیم و دوباره چراغ  اینجا رو روشن ...از کجا معلوم شاید هم همین فردا برگشتم به همان حال و هوای خواندن و نوشتن و دوباره زود به زود آپ کردم.الله و اعلم. ولی فعلا فقط برای دوستان عزیزم این را میتوانم بگویم که ممنون ام ازتان از این که این چند وقته به اینجا سر زده اید و معذرت میخواهم از این بابت که نیامدم حرف جدیدی بزنم.انشاالله عمری باشد جبران کنم.

تلفن قطع است!

اه...بر پدرشان لعنت....اداره ی مخابرات را میگویم...رسما گند زده اند به اینترنت و تلفن و کار و زندگی هایمان....شیطان ِ میگوید، همچین کلت کمری ام را بردارم و راه بیفتم به سمت اداره مخابرات و به هیچ کس هم رحم نکنم ها....کوچک و بزرگ...زن و مرد رو بزنم آش و لاش کنم....بعد هم که پلیس افتاد دنبالم دست بیندازم به درب یکی از همین ماشین های توی خیابان که همیشه یک مرد چاق با یک خانم جوان تویش نشسته ، راننده اش را پرت کنم زمین و خودم سوار بشم و گاز بدهم...انقدر گاز بدهم تا کون اش پاره شود... مرتیکه ی خانم باز... حالا جلوی ناموس مردم ترمز میکنی؟  حالا دوست داری زیرت کنم؟؟ با شلوارک مینشینی توی ماشین؟ هان؟...بعد هم در همان حال که مردک را زیر گرفتم و ستارها ی پلیس هایی که تعقیبم میکنند 4 تا شد، مستقیم گاز بدهم تا برسم به اون یکی شهری که تویش یک فرودگاه داشت...یادم است توی همان شهر، یک گوشه اش  جایی میشناختم که از این تفنگ های آتشی مخفی بود ...آنقدر حال میداد پلیس هایی که دنبالت میکنند را بزنی بسوزانی که نگو...اما نه....الکی هدر اش نمیدهم...این یکی را باید برای خود رئیس مخابرات نگه دارم .. یک کمی که همچین جزقاله اش کردم میفهمد که دیگر نباید  اینترنت را انگولک کند....ولی فعلا باید یک فکری به حال این ماشینه کنم..آنقدر کوبیدمش به این ور و آنور که دود ازش در میآید...فکر کنم یک ضربه دیگر بخورد منفجر میشود...هوس بنز کرده ام.....بگذار ببینم این طرف راا...آهان ..خودش است..یک بنز ِمامان...صاحب بیچاره اش کنار خیابان پارک اش کرده که خیر سرش برود ابزار فروشی...سریع از این ماشین ام میپرم پایین و سوار بنز ام میشوم .. این خیابان را دوست ندارم....ولی از اینجا که رد شویم جلو تر یک دیسکو است. .بگذار برسیممم...آهان اینجا را میگویم...صاحب اش یکی از دوستانم بود..   همان که همیشه کت شلوار ِصورتی میپوشید..آن هم مارمولک از آب در آمد...او را هم کشتم.. با همین کلت خوشگل ام کشتم اش...خیلی حال داد...بگذریم...  اینقدر ازم حرف نکشید ،سرعت ام بالاست ...تصادف کنم دستگیر ام میکنند. اگر اشتباه نکنم این طرف ها هم یک اداره ی پلیس بود...اگر دستگیر شوم کل تفنگهایم به اضافه ی 100 دلار از پول ام را ازم میگیرند ...مگر اینکه من این رئیس پلیس ِ اینجا را نبینم ..با چوب بیس بال مغزش را درهم.....الله اکبر..........اصلا بیخیال..اصلا به چیز های خوب فکر میکنیم از این به بعد باشه؟؟  اوه پسر ببین اینجا چقدر از این خواهر های بد حجاب وجود دارد... کافی است که هوا تاریک شود..کنارشان که ترمز کنی خودشان می آیند سوار میشوند و خلاصه بعلهههه.. اما باید مواظب باشم ها... کره خر ها مثل چی پول میگیرند.. اصلا ول اش کن..داریم میرسیم به آن پل بزرگی که ما را وصل میکند به آن شهری که میگفتم...سر راه  اول یک سر میروم کارواش تا رنگ ماشین ام را عوض کند تا اینکه از شر این پلیس های لعنتی خلاص شوم بعد هم یک سر میروم سمت اون کافه ی همیشگی که برو بکسِ ِ هارلی دیوید سون سوار همیشه پلاس اند..از اون آقا سیبیلوهه که دم در وایساده و خیر سر اش از موتور ها مواظبت میکند خوشم می آید ولی نمیدانم چرا همیشه میزنم میکشمش...جااان رسیدم بلاخره..من عاشق این موتورها ام...فقط نمیدانم چرا سر پیچ ها در سرعت های بالا اینقدر بد دور میزنند...اگر یادم بماند بعدا یک سری میبرم اش پیش این نمایندگی های موتور های خارجی.. تا یک نگاهی به سرو گوش اش بیندازند بلکه ام بشود درست اش کرد..حالا به هر حال تا اینجا ی کار خدا رو شکر به همین ام راضی ام..تا اینجا کلی آدم کشتم،  چند تا هم ماشین درب و داغون کردم ،کلی پلیس هم اسکل کردم..حیف که مرحله ای بازی نکردم اگر نه با این مهارت رانندگی که من دارم چند تا ماموریت رو به آسانی پشت سر گذاشته بودم...

پ.ن: عجب خوابی بود! ولی حیف که بقیه اش را نگذاشتند ببینم ..دیشب طرفهای ساعت 11 بود که خواستم کانکت بشوم..اه باز قطع .....هنوز مخابرات تلفن ها را درست نکرده بود!  از حرص ام روی آیکونِ بازی جی تی ای 4 کلیک کردم و وحشیانه افتادم به جان آدمهای توی خیابان.. ساعت 12 هم خوابیدم..... طرفهای 7 صبح هم بود که مادرم صدایم کرد و بیدار شدم تا به آزمون قلم چی برسم.خیر سرم پشتیبان آزمون ام ها.. ولی از این به بعد شبها قبل از خواب مینشینم بازی میکنم ،بلکه هم توی خواب عقده هایمان را سر این دولتمردان عدالت محورخالی کنیم.                                                                                                         پ.ن2:اینجا کافی نت است... الان ساعت تقریبا 8 شب است.تلفن خانه همچنان قطع است.صدای من را از کافی نت میشنوید.

آینده

در پی دعوتی که از طرف دوست عزیز پرومته ی نویسنده برای نوشتن پستی طنز آلود با محتوای آینده ی ف.میم داشتم،بنا را بر این گذاشتم که وقت را تلف نکنم و هر چه زود تر به این مهم بپردازم... باشد که مقبول حق قرار گیرد..                                                                                  

30 سال بعد در چنین روزی.....

اخبار سراسری:

 به گزارش خبر گزاری فارس ،پروفسور ف.میم نویسنده و دانشمند معروف زمانه،فضا نورد با تجربه و توانا، مطرح ترین بازیگر سینمایی جهان، مالک جدیدِ تمام کمپانی ها و شرکتهای بزرگ دنیا نظیر بنز،بی ام و،فراری، شورلت و... وهمچنین مایکروسافت،گوگل و...شب گذشته در حالی که در 50 امین سال از زندگی خویش در اتاق شخصی اش مشغول استراحت بود بر اثر شوک حاصل از تصادف رانندگی ای که در خواب شاهدش بود، از خواب پرید.به گزارش خبرنگاران، در حالی که این اتفاق موجب بند آمدن سکسکه ی ف.میم شد او از این واقعه ابراز  رضایت کرد و دوباره خوابید .

 هه.. هه.. خب راستش این خیلی دیگر درونش چاخان داشت! ولی راستی راستی اگر بخواهم بنویسم... ، وقتی چشمانم را میبندم و در ذهنم زمان را به جلو میکشم،خودم را در حالی میبینم که صاحب یک زندگی آرام و مرفه در حد بضائت ام، با همسری خوب و فرزندانی زیبا و شیطون و همچین با مزه  و تو دل برو به قولی هوولو هستم، که همین که از در تو می آیم مثل مور و ملخ از سر و کولم بالا میروند و اسباب و وسایل بیزینس ام را از دستم میگیرند و هر کدام پدرشان را نفری یک بوس آرام میکنند و خسته نباشید بهش میگویند... منم از آنجایی که بالاخره پدری گفتن..بزرگی گفتن... دستم را میکنم در جیب بغل کت چرم ایتالیایی ام، که برادر زن ام برایم فرستاده، و از کیف پول ام 6  7اسکناس 50 تومانی در می اورم و نفری یکی به هر کدام میدهم وبهشان میگویم بروید و حال کنید و قاقالیلی بخرید ..کی به کی است.... خوش باشید تا بابا تان را دارید...بعد از آن طرف زن ام در حالی که لیوان آب پرتقال دستش است می اید جلو و یک نگاه رمانتیک بهم میکند و خسته نباشیدی بهم میگوید و کت چرمی ایتالیایی ام را که برادرش برایم فرستاده را از تنم در می اورد و آویزان میکند ،  من هم در حالی که ازش تشکر میکنم همان وسط از گوشه ی لبش چنان ماچی میکنم که متوجه شود شوهرش بدون او نمیتواند زندگی کند...خلاصه این صحبتها و حرف و حدیث های صحنه دار ِ دم در طی میشود و با اجازتان به خاطر خستگی بیزینس صبح ام میروم دوشی میگیرم و لباسی عوض میکنم تا اینکه شام جاضر شود...با اینکه الان در حمام ام ولی قشنگ بوی غذا را حس میکنم.. همین که از در اتاق خواب ی که حمام درش واقع شده بیرون می ایم چشمم می افتد به میز 8 نفره مان که 7 صندلی اش از همسر و فرزندانم پر شده و در حالی که غذا ها آماده و شمع ها روشن شده،روی میز  چیده شده اند با چشمانی درشت شده و دهانی باز و قیافه ای عینهو ادم های ذوق مرگ شده انگشت به دهان و چشم دوخته به سینی ِ در دار ِ وسطِ میز که محتویات درونش قطعا چیزها خوش مزه ای را تشکیل دهند بی سرو صدا آرام در سر دیگر میز، مقابل همسر ام مینشینم و دعای قبل غذا را میخوانیم...

خب دعا هم تمام شد و  حالا وقت بر داشتن در ِ سینی بزرگی است که وسط میز قرار گرفته...به به یعنی چه میتواند درونش باشد....خب ظرف در دار غذا الان روبروی من است و همه منتظر اند تا ابتدا برای بچه ها بکشم..با قیافه ای خندان و چشمانی ریز شده و دهانی باز همین که در اش را باز میکنم نا گهان تمام آرزو هایم نقش بر آب میشود و دهانم بسته میشود و چشمانم هم به اندازه ی واقعی شان بر میگردد...اه ....  باز شیرین پلو....آخر این هم غذا شد؟ ترو خدا نگاهش کن... آن هویچ هایش رو باش.. مثل چی میروند زیر دندان و انگاری که کمر کرم های باغچه را زیر دندان نصف کنی یک صدا ی حال به هم زنی از خود تولید میکنند...اوغ...خانم تو هم با این آشپزی ات...حالم را به هم زدی......

 احساس میکنم دیگر دارم چرت و پرت میگویم،وقت هم ندارم بیشتر از این بنویسم..باید بروم کتاب معادلات بخرم تا کتاب فروشی نبسته است. بگذارید ادامه اش ندهم تا آبرویم نرفته.

 پ.ن:طبق رسم و رسومات این جور بازی ها مثل اینکه باید از چند نفر دعوت کنم که آنها هم بنویسند.خب من هم دوستان ِ  یادداشت های من ،شکفتن در مه،من و توی ،گره کور و در انتها عزیز را دعوت مینم که بنویسند.

پ.ن2:می خواهم بروم باشگاه والیبال اسم بنویسم..والیبال هم یکی دیگر از آن چیز هایی بود که یک زمانی قدرش را ندانستم و  ول اش کردم.با این حساب فکر کنم کمتر برسم که اینجا را به روز کنم و بهتان سر بزنم.گفتم که خدایی نکرده دلخوری ای چیزی پیش نیاید.

پ.ن3:ازپانزدهم تا حالا تلفن خانه یک طرفه شده!!اصلا قبضی نیاورده که ما پرداخت کنیم ،انوقت بر میدارد تلفن را به خاطر عدم پرداخت آبونماه یکطرفه میکند.چه وضع اش است آخر؟  

دریا

امروز بعد از ظهر، انشاالله اگر بمبی،موشکی منفجر نشود ،زمین لرزه ای سیلی به وقوع نپیوندد، جنگی چیزی شروع نشود،بیماری مسری و مرگباری شیوع پیدا نکند،آسمان به یکباره تاریک نشود و از کرات دیگر به زمین حمله نشود،ناگهان قیامت نشود و نفخ صور اول به صدا در نیاید،زمین به قصد بلعیدن ما به یکباره دهان باز نکند، ماشینمان به محض چرخواندن سویچ درونش منفجر نشود....و در آخرخانواده ی محترم پشیمان نشوند،قرار است اگرخدا بخواهد ساکهایمان را ببندیم و راهی سفر شویم تا هجرتی 3 4 روزه داشته باشیم به شمالِ کشور و خلاصه تنی به آب بزنیم تا بلکه هم شفایمان را از ننه خزر بگیریم ،باشد که در کنارش بختمان هم باز شود.دیشب خواب میدیدم همین که پس از نیم قرن تلاش و تجربه برایمان پایی شد که یک شمال خشک و خالی برویم، به یکباره نام دریای خزر از خزر بودن به دریای الروسیه تغییر پیدا کرد و خلاصه در پی این اتفاق و حواشی اش نمیدانم چه شد که پدر گرامی از سفر رفتن منصرف شد و همه مان را ان کف گذاشت!
به هر حال 3 4 روزی ، حقیر در خاک تهران حضور ندارد که برای دست بوسی خدمتتان برسد، اگر حرفی، حدیثی،سفارشی،نامه ای،..چیزی داشتید بریزیدش در دل همین کامنت دانیِ ام، تا به محض برگشت و استقرار روی صندلی کامپیوترم از خجالتتان در آیم.
اگر با جان سالم به شمال برسم و در آنجا هم، در سواحل خزر، گروگان ِ باندهای محلی بچه دزد و بچه باز و صیادین ماهی قرار نگیرم،یا اینکه شکار کوسه های عظیم الجسته و قاره پیمای خزر نشوم،یا اینکه خدای نکرده هنگام غواصی در عمق 1.5 متری زیر پایم خالی نشود و غرق نشوم طرفهای سیزدهم به بعد در تهرانم و کما فی سابق اراجیف ام را به سمع ونظرتان خواهم رساند.... نه اصلا از کجا معلوم؟شاید همانجا در این چند روزه زن گرفتم و و خلاصه دچار تشکیلات خانواده و تدارکات زندگی زنا شویی و تفاهمات و از این قبیل توهمات قرار گرفتم و همان جا ماندگار شدم.... خدا را چه دیدید..پیژامه مان هم که برداشته ایم . تا قسمت چه باشد.
"در این چند روزی که نیستم حواستان به اینجا هم باشد... اینجا شبها جن دارد و شگون ندارد در تاریکی وارد شوید،ولی حتماً یک روز در میان آن هم فقط صبحها به گل هایم آب بدهید...موقع رفتن هم مواظب باشید که درب ورودی، حتماً بسته شود .چون یک کمی گیر دارد ،درست بسته نمیشود.خلاصه دیگر سفارش نمیکنم...شیرهای آب و گاز هم بسته ام ولی خب باز هم شما چک کنید."
پ.ن: این پاراگراف آخر را از زنده یاد وبلاگ قبلی ام آورده ام.یادش بخیر چه رکابی داشت برایم،زمانی که در دیار غربت(بلاگ اسپات نفرین شده،آن خطه ی آفتاب ندیده) و تحت نظر عوامل اجنبی به کار خطیر وبلاگ نویسی میپرداختم، در آن چند وقتی که آنجا بودم یک نفر پیدا نشد بیاید بگوید جوان، حالت چطور است؟ یکی پیدا نشد یک لیوان آب دستمان بدهد...اصلا یک فحش بهمان بدهد...ولی این بلاگفا ی وطنی، با تمام این بی در و پیکری اش باز هم دستش درد نکند،ما را با 4 تا آدمیزاد دو پا آشنا کرد.جا دارد همینجا فرصت را مغتنم شمارم و از همین مکان تشکر ام را خالصانه به آقای بلاگفا ابراز کنم،و بگویم دست شما درد نکند از اینکه همچین سرگرمی ای برای ما علافین سر درگم درست کرده اید، انشالله که چرخش برایتان بچرخد و روزی را هم ببینیم که هاست و دومین مجانی باشد که همین طور فرت و فرت بریزید زیر دست و پای خلق الله.

والسلام.

خوش ام می آید/ بدم می آید.

در این قسمت لیستی تهیه کرده ام از مواردی که ازشان " بدم می آید" و "خوشم می آید".لطفا ضمن اینکه میخوانیدش در صورت موافقت با هر مورد یک امتیاز مثبت و مخالفت با هر مورد یک امتیاز منفی به خودتان بدهید تا ببینیم دنیا دست چه کسی است.

 چیزهایی که بدم می آید:

دختری که رقص بلد نباشد- دختری که زیادی خود اش را بگیرد (به هر دلیل)-پسر های کل انداز و پر ادعا-کسانی که بوی سیگار میدهند-کسانی که 3 تا ماچ میکنند آدم رو-کسانی که زیاد سوال بپرسند- شیرین پلو - همه ی افرادی که بیخودی آنلاین اند یا الکی دنبال کامنت اند برای وبلاگشان - پسری که ذلیل دوست دختراش باشد-دسته گل- آفتاب ظهر- هرکسی که از چخوف بدش بیاد و بگوید خشک مینویسد - تاکسی که آرام برود- مرد بی پول - مهدی مقدم - کسی که زیادی با اسم و قیمت موبایل آشنا باشد در حالی که شغلش این نباشد - نگهبانی و حراست هر جا - شیشه رفلکسی که طرف اینه ای اش ،ان موقع سمت من باشد-کسایی که کپی پیست میکند در وبشان –کسی که بلند بلند حرف بزند-کسی که زود بخوابد-خانه ای که زیادی مرتب باشد-آدم چاق-کتاب راهنایی رانندگی- پژو اردی و کسی که صاحبش است-عتیقه فروشی-فیلم های هندی،کره ای،چینی،عربی،وترکیه ای-مسابقه ی 303 - موسیقی سنتی - سی دی خام -  ماشین دوگانه سوز - دختر هایی که ادای پسر ها را در می اورند(فوتبال میبینند و ...) - فیلم حضرت یوسف - کسانی که به سوسیس میگویند سووسیس - کسایی که میروند توالت زیادی طول می دهند - کسانی که بلد نیستند قاشق و چنگال را در دستشان بگیرند – علی دایی و...

 چیزهایی که خوشم می آید:

نویسنده هایی که زاویه ی دیدشان بیشتر اول شخص است - زن دامن پوش- چایی با کاکائو تلخ - کسی که آشپزی اش خوب باشد - غذا های تند- زمستان - لباس- هدیه خریدن - کتانی گران قیمت- اکثر نویسنده های فرانسوی که تا حالا ازشان خواندم- نجاری-تخمه آفتاب گردان - اتوبوس ردیف اول سمت چپ - کروات- شب-رنگای تیره - سفید-نمکیِ توی خیابون - اتود- آب پرتقال (در این مورد علاقه ام به بینهایت میل میکند)-رضا کیانیان-مردی که دیر ازدواج کند-پیاده روی و پاساژ گردی – پیراشکی های میدان انقلاب - پیانو- درخت - لیوان بزرگ - دختر هایی که حرفه ای ورزش میکنند - خندیدن با صدای بلند – کاریکاتور - خورشت قیمه و...

 و اما حالا بعد از امتیاز دهی باید تبریک بگویم به آن دسته از خواهران عزیزی که موفق به کسب امتیاز 15 شده اند، شما با شخص شخیصی مثل من حداقل های استاندارد تفاهم را دارید و خلاصه باید بگویم با اجازه ی بزرگتر های بلاگستان بعله...

ضمناً از آن دسته از برادران عزیزی هم که پست را خواندند تشکر میکنم، امتیاز نمیدادید هم،نمیدادید.

 پ.ن:البته حالا بدور از شوخی این را هم بگویم که فقط چیزهایی را نوشته ام که فکر میکردم کمتر جنبه ی عمومی دارد و و بیشتر بر میگشتند به سلیقه ی خودم ...برای مثال؛ ننوشتم از پول خوش ام میاید ،چون پول رو همه دوست دارند.و خیلی عمومیت داشت.

پ.ن.2:سعی میکنم هر زمانی که به مورد جدیدی برخودم به این لیست اضافه کنم.

پ.ن.3:اسم نمی آورم ولی از تمام دوستان بلاگر عزیزی که دارند سطور را میخوانند رسما دعوت میکنم که یک همچین پستی بزنند تا ببینیم چه میشود.

خبر.. خبر...

و اینک به آخرین اخبار دریافتی توجه فرمایید:

حجت الاسلام و المسلمین"حاجی فیروزِ نوروزی پور" عصر دیروز در یک نشست مطبوعاتی با بیان اینکه در عصر تکنولوژی رویت ماه توسط دستگاههای بسیار دقیق و پیشرفته انجام میشود،افزود: طبق آخرین اخبار و اطلاعات دریافتی از تیم ارسالیِ رصد خانه ها و حوزه های علمیه ی کشور، اگر امشب (پنجشنبه شب) ماه در آسمان با چشم غیر مسلح رویت شود(که به احتمال زیاد هم این اتفاق خواهد افتاد) روز بعد،یعنی جمعه ساعت15و13 دقیقه و 39 ثانیه مصادف خواهد بود با لحظه ی تحویل سال 1388.

ف.میم،خبرنگار ارسالی واحد خبر،تهران.

 عید، پیشاپیش مبارک.

انشا (طنز)

حذف شد..!

نامه ای به عشق از دست رفته.....

سلام ای عشق از دست رفته ی من..این نامه را در حالی برایت مینوسم که به شدت اندوهگینم و دلم برایت تنگ شده است.نمیدانم الان چه احساسی داری و پیش چه کسی هستی ولی دوست دارم که بهت بگویم که تو را بیشتر از هر چیزی دوست داشتم.وهمیشه حرفهایم را با تو درمیان میگذاشتم..بارها پیش همه بهت ابراز علاقه کردم زیرا که تو همه ی دنیای من بودی،همه ی زندگی ام،امیدم..خودت میدیدی که چقدر بهت اهمیت میدادم.این موضوع باعث حسادت همه به تو میشد... ولی در عوض تو در برابرم سکوت میکردی و کمی نگاهم میکردی و محلم نمیگذاشتی و بعد از مدتی هم چشم هایت را بر من میبستی.انوقت بود که اگر یک کمی دیگر پاپیچت میشدم لج میکردی و دیگر به هیچ صراطی مستقیم نمیشدی..
باید اینجا برایت یک اعترافی کنم..اره اعترافی بزرگ..من به تو وابسته شده بودم..بدون تو اصلا  نمیتوانستم آرام بگیرم..حتی نمیتوانستم با دیگران حرف بزنم و دانشگاه بروم..
باور کن هنوز هم تو را از بقیه بیشتر دوست دارم خیلی بیشتر از انی که نشان بدهم ..تو برایم چیز دیگری بودی..اصلا دوست نداشتم از هم جداشویم ولی چه کنم که سرنوشت اینطور رقم خورد..این را بهت نگفته بودم ولی در جمع همه تو را مسخره میکردند و میگفتند که خیلی زشتی و از این که من با تو باشم مرا سرزنش میکردند و میگفتند افت دارد برای تو که با آن عتیقه باشی.... واینجا بود که من غیرتی میشدم و جلویشان می ایستادم و ازت دفاع میکردم..
من دوست داشتم همیشه با من باشی...در خیابان..مهمانی..جمع دوستان و...حتی یکبار هم در خانه پیشنهاد دادم که میخواهم کل روز را در دانشگاه، کلاس نروم و فقط در محوطه با تو قدم بزنم تا همه بفهمند تو برای منی... اما مادرم هم مثل بقیه مسخره ات کرد و گفت پسرم لیاقت تو خیلی بیشتر از این حرفهاست،خودم یکی بهتر اش را برایت میگیرم.
راستش دیگر اصلا نمیتوانم از خجالت زندگی کنم..مرا ببخش ای عشق من. من لیاقت با تو بودن را نداشتم..ببخش که مجبور شدم در برابر فشار دوستان و خانواده تسلیم شوم و از تو جدا شوم و بفروشمت.... مرا ببخش ای گوشی موبایل عزیزم....نوکیا6630  خوبم.، تویی که از اولین و بهترین گوشی های زمان خودت بودی و در همه جا آنتن میدادی.

پ.ن: خواستم فقط یک شوخی کوچک کرده باشم تا یک کمی جو پستهایم تغییر کند،البته میشد این نامه ی طنز را خیلی بیشتر ادامه داد و از دیگر ویژگی های این جور روابط پر کرد.

حسین دوست کبیر

هرچند وقت یک بار یک شوک عصبی باید بهم وارد شود...اصلا عادت کرده ام..آخری اش هم همین خبر افتادنم بود در درس ریاضی پیش دانشگاهی که به خدا قسم نمره ام بدون در نظر گرفتن پروژه و دفترم زیر 17 نمیشد.
ولی با این حال باز بهش فکر نمیکنم، به قول آقای الف مغزم دایورت است یک جای دیگرم...فعلا هم که در این زمینه کاری از دستم بر نمی اید.. پس تصمیم گرفتم قضیه را از زاویه ای دیگر نگاه کنم که حداقل بتواند چند دقیقه ای سر گرمم کند.



آشنایی بیشتر با استاد گرامی، حسین دوست کبیر.

ف.میم نویسنده ی یکی از پر بیننده ترین وبلاگهای ایرانی عصر دیروز در مصاحبه ای خیالی حول بحث حسین دوست و آنتی حسین دوستینیزم نظر و عقیده ی خود را در مورد این جاندار نایاب این گونه اعلام کرد:

موجودی که احیانا در جلسات درسی گذشته ملاحظه کرده اید، جانداری است عظیم با اشتهایی فوق العاده ،ساکن پارکها و جنگلهای تهران که احتمال میرود از آثار و بازماندگان ساکنین کرات دیگر است، که از فرود آمدن بشقاب پرنده ها و یوفو های فضایی روی زمین به جا مانده. این جاندار که سوژه های شکار های خوراک خود را اغلب از بین دختران دانشجو ی دانشگاههای ایران انتخاب میکرده،ابتدا با دادن نمره ی زیاد به آنها، آنها را جذب کرده و سپس در فرصتی غافلگیرانه و مناسب میبلعیده....نقطه ی قابل تامل در مورد این جاندار خون خوار شباهت بسیار زیاد او به انسان است که علت فریب بسیاری از مالباختگان(نمره) بوده.
همچنین طی گزارشات دریافت شده ،بسیاری از شاگردان او ،او را گروهبان گارسیا و همچنین بازیگر نقش اول بازی همسایه ی جهنمی دانسته اند.
همچنین طی اخبار و تصاویر دریافت شده توسط ماهواره ها، او در دوران جوانی اش در سواحل قطب شمال در حال کشتی گرفتن با خرسهای عظیم الجسته دیده شده.همینک هم گفته شده، او به خاطر مردود کردن بسیاری از پسران دانشگاه آزاد کرج و دیگر دانشگاههای ایران، از دست دانشجویان متواری شده و در غار ها و پناهگاههای خود در دهاتهای آنگولا بسر میبرد.
شایان ذکر است که ظهر دیروز با مراجعه و ورود عده ای از دانشجویان مالباخته به دفتر ریاست دانشکده برای اعتراض، رئیس دانشکده ضمن سخنرانی و ابراز امید واری از افزایش روابط بین دوجانب اضافه کرده که احتمال شانسی بودن موفقیت کار در میان است،و همچنین ادامه داده که شما باید تصور این را هم بکنید که اعتراضتان مورد قبول واقع نشود و پرونده تان به خاطر این گنده گوزیتان به کمیته ی انظباطی ارجاع داده شود.

افتخارات

تازه گی ها از وبگردی هایی که داشته ام موارد زیادی به نام اعترافنامه،لیست افتخارات و..دیده ام که راستش اینکار خیلی بامزه به نظرم رسید.در پایین لیستی تهیه کرده ام از تعدادی از افتخاراتم که بیشتر جنبه ی طنز دارند که برایتان قرار داده ام.


1)شاشو بودن و گند زدن به لباسهای تعداد زیادی از فامیل و اقوام در بچگی.
2کتک زدن وحشیانه ی یکی از دوستانم به علت قایم کردن لاک پشتم.
3)در آوردن پدر یک بچه گربه در حیاطمان به وسیله ی یک دسته بیل و شلنگ آب در حالی که گیر افتاده بود.
4)یکبار یک اردک داشتم که اسم خودم را رویش گذاشته بودم.
5) آویزان کردن سوسک مرده از یک نخ و انداختن روی میوه های میوه فروشی محلمان و خندیدن به عکس العمل مشتریان.
6) زمانی که  8  سال داشتم، دوستم را که قدش تقریبا نصف قد من بود چنان با فنّ سالتو بارانداز بلند کردم و به زمین کوبیدم که صدای گریه اش تا  10  کوچه آنورتر میرفت.خودم هم از ترس بابایش شروع کردم به گریه و فرار کردن.
7) همان زمان که نزدیک  4شنبه سوری بود یک دارت دست ساز درست کردم و به اندازه ی یک بسته کبریت کامل تویش گوگرد ریختم و ترکاندمش.از صدایش گوش های خودم که به وق وق افتاد هیچ شیشه های خانه های اطراف نیز به لرزه افتاد.. از ترس مادرم در توالت حیاطمان تا  3  ساعت قایم شده بودم در را هم قفل کرده بودم.
8) داشتن دوستی به اسم پوریا در مدرسه که خیلی مایه دار بودند. هر روز در مدرسه  2  تا ساندویچ با نوشابه میخورد.
9) داستن دوستی که وقتی از طرف مدرسه برده بودنشان توچال بهرام رادان را از نزدیک دیده بود.
10)تحویل نگرفتن میهمانهایی که دختر هم سن و سال من نداشتند، تا همین نزدیکیها.
11) درست کردن اعلامیه فوت برای من توسط همکلاسی های سال سومم ، و چسباندن آن به در و دیوار مدرسه و کوچه های اطراف مدرسه بدون اطلاع قبلی به من.
12) گرفته شدن تولد برای من، توسط همکلاسی های سومم در مدرسه (بدون اطلاع باز) ،و گند زدن به کل مدرسه و کم شدن  3  نمره انظباط از من.
13) مشهور شدن به ماتریالیسم درون گرا در سال سوم در مدرسه.
14) پسرعمه ام چوب اسکی دارد من بارها بهش دست زده ام.
15) تعارف کردن قند در یک مجلس به یکی از داوران فوتبال(اسمش یادم نیست)
16) دیدن و رد شدن از جلوی دختر نایب ریس باشگاه استقلال با یک لباس سکسی در یک پارتی.
17) تا بدین سن که رسیده ام تا به حال نه هیچگونه مشروبی خورده ام نه سیگاری کشیده ام.
18)تا به حال هیچ مرده ای را از نزدیک ندیده ام.
19)در خیابان به هیچ دختری متلک نینداخته ام.
20)کار کردن در یک آژانس به عنوان رزروشن.
21)یکبار در همان آژانس به یکی از مشتری های خانم پشت تلفن به جای اینکه بگویم "آدرستان را لطف کنید" گفتم "از کجا مزاهم شده اید" . راننده ها مردند از خنده ی سوتی که داده بودم.
22)کار کردن در یک موسسه کنکور دخترانه به عنوان دبیر خبره ی ریاضیات.
23)انتخاب شدن کلاس من به عنوان یکی از بهترین کلاسها به خاطر آن که تا به حال هیچ کدام از شاگردانم هیچ وقت غیبت نکرده اند.
24)دست زدن به فرمان ماشینهای بنز پلیسی.
25)سلام و عرض ادب کردن به نیرو های گشت ارشاد واقع در میدان ونک.
26)گیر کردن سر دوستم لای درب اتوبوس های مسیر آزادی ولیعصر به خاطر شلوغی زیاد.
27)یکبار گنده گوزی کردم گفتم از مهرآبار تا توچال را رکاب میزنم..تا آزادی رفتم دیدم کون اینکارها را ندارم .یک وانت گرفتم و برگشتم.
28) یکبار هم در روز تولد خواهرم به او یک عروسک گنده هم قدد خودش هدیه دادم که الان آن را از من بیشتر دوست دارد.
29)تصمیم برای ازدواج نکردن تا آخر عمر به مدت  2  هفته.
30)شنا کردن در وان حمام خانه قبلی مان.
31)شکر کردن خدا دایماً ؛ به خاطر آنکه زن نشدم و زایمان نمی کنم.


پ.ن: البته افتخارات من به همین چند مورد خلاصه نمیشوند..تنها آنهایی را برایتان گذاشتم که کمتر جنبه ی خصوصی داشت