در پی دعوتی که از طرف دوست عزیز
پرومته ی نویسنده برای نوشتن پستی طنز آلود با محتوای آینده ی ف.میم داشتم،بنا را بر این گذاشتم که وقت را تلف نکنم و هر چه زود تر به این مهم بپردازم... باشد که مقبول حق قرار گیرد..
30 سال بعد در چنین روزی.....
اخبار سراسری:
به گزارش خبر گزاری فارس ،پروفسور ف.میم نویسنده و دانشمند معروف زمانه،فضا نورد با تجربه و توانا، مطرح ترین بازیگر سینمایی جهان، مالک جدیدِ تمام کمپانی ها و شرکتهای بزرگ دنیا نظیر بنز،بی ام و،فراری، شورلت و... وهمچنین مایکروسافت،گوگل و...شب گذشته در حالی که در 50 امین سال از زندگی خویش در اتاق شخصی اش مشغول استراحت بود بر اثر شوک حاصل از تصادف رانندگی ای که در خواب شاهدش بود، از خواب پرید.به گزارش خبرنگاران، در حالی که این اتفاق موجب بند آمدن سکسکه ی ف.میم شد او از این واقعه ابراز رضایت کرد و دوباره خوابید .
هه.. هه.. خب راستش این خیلی دیگر درونش چاخان داشت! ولی راستی راستی اگر بخواهم بنویسم... ، وقتی چشمانم را میبندم و در ذهنم زمان را به جلو میکشم،خودم را در حالی میبینم که صاحب یک زندگی آرام و مرفه در حد بضائت ام، با همسری خوب و فرزندانی زیبا و شیطون و همچین با مزه و تو دل برو به قولی هوولو هستم، که همین که از در تو می آیم مثل مور و ملخ از سر و کولم بالا میروند و اسباب و وسایل بیزینس ام را از دستم میگیرند و هر کدام پدرشان را نفری یک بوس آرام میکنند و خسته نباشید بهش میگویند... منم از آنجایی که بالاخره پدری گفتن..بزرگی گفتن... دستم را میکنم در جیب بغل کت چرم ایتالیایی ام، که برادر زن ام برایم فرستاده، و از کیف پول ام 6 7اسکناس 50 تومانی در می اورم و نفری یکی به هر کدام میدهم وبهشان میگویم بروید و حال کنید و قاقالیلی بخرید ..کی به کی است.... خوش باشید تا بابا تان را دارید...بعد از آن طرف زن ام در حالی که لیوان آب پرتقال دستش است می اید جلو و یک نگاه رمانتیک بهم میکند و خسته نباشیدی بهم میگوید و کت چرمی ایتالیایی ام را که برادرش برایم فرستاده را از تنم در می اورد و آویزان میکند ، من هم در حالی که ازش تشکر میکنم همان وسط از گوشه ی لبش چنان ماچی میکنم که متوجه شود شوهرش بدون او نمیتواند زندگی کند...خلاصه این صحبتها و حرف و حدیث های صحنه دار ِ دم در طی میشود و با اجازتان به خاطر خستگی بیزینس صبح ام میروم دوشی میگیرم و لباسی عوض میکنم تا اینکه شام جاضر شود...با اینکه الان در حمام ام ولی قشنگ بوی غذا را حس میکنم.. همین که از در اتاق خواب ی که حمام درش واقع شده بیرون می ایم چشمم می افتد به میز 8 نفره مان که 7 صندلی اش از همسر و فرزندانم پر شده و در حالی که غذا ها آماده و شمع ها روشن شده،روی میز چیده شده اند با چشمانی درشت شده و دهانی باز و قیافه ای عینهو ادم های ذوق مرگ شده انگشت به دهان و چشم دوخته به سینی ِ در دار ِ وسطِ میز که محتویات درونش قطعا چیزها خوش مزه ای را تشکیل دهند بی سرو صدا آرام در سر دیگر میز، مقابل همسر ام مینشینم و دعای قبل غذا را میخوانیم...
خب دعا هم تمام شد و حالا وقت بر داشتن در ِ سینی بزرگی است که وسط میز قرار گرفته...به به یعنی چه میتواند درونش باشد....خب ظرف در دار غذا الان روبروی من است و همه منتظر اند تا ابتدا برای بچه ها بکشم..با قیافه ای خندان و چشمانی ریز شده و دهانی باز همین که در اش را باز میکنم نا گهان تمام آرزو هایم نقش بر آب میشود و دهانم بسته میشود و چشمانم هم به اندازه ی واقعی شان بر میگردد...اه .... باز شیرین پلو....آخر این هم غذا شد؟ ترو خدا نگاهش کن... آن هویچ هایش رو باش.. مثل چی میروند زیر دندان و انگاری که کمر کرم های باغچه را زیر دندان نصف کنی یک صدا ی حال به هم زنی از خود تولید میکنند...اوغ...خانم تو هم با این آشپزی ات...حالم را به هم زدی......
احساس میکنم دیگر دارم چرت و پرت میگویم،وقت هم ندارم بیشتر از این بنویسم..باید بروم کتاب معادلات بخرم تا کتاب فروشی نبسته است. بگذارید ادامه اش ندهم تا آبرویم نرفته.
پ.ن:طبق رسم و رسومات این جور بازی ها مثل اینکه باید از چند نفر دعوت کنم که آنها هم بنویسند.خب من هم دوستان ِ یادداشت های من ،شکفتن در مه،من و توی ،گره کور و در انتها عزیز را دعوت مینم که بنویسند.
پ.ن2:می خواهم بروم باشگاه والیبال اسم بنویسم..والیبال هم یکی دیگر از آن چیز هایی بود که یک زمانی قدرش را ندانستم و ول اش کردم.با این حساب فکر کنم کمتر برسم که اینجا را به روز کنم و بهتان سر بزنم.گفتم که خدایی نکرده دلخوری ای چیزی پیش نیاید.
پ.ن3:ازپانزدهم تا حالا تلفن خانه یک طرفه شده!!اصلا قبضی نیاورده که ما پرداخت کنیم ،انوقت بر میدارد تلفن را به خاطر عدم پرداخت آبونماه یکطرفه میکند.چه وضع اش است آخر؟