برايت مينويسم
آرتور شوپنهاور در اين باره مينويسد : چه سبك سرانه است براي انسان كه بر فرصتهاي گذشته افسوس بخورد و دل بسوزاند...
پ.ن : متن زير را دقيقا 30 روز پيش نوشته ام.اولش پشيمان شدم و از انتشار درش اوردم. اما حالا دوست دارم در آرشيو ام داشته باشم اش..
امروز روز خيلي سنگيني بود... مدام پر بودم از تلاطم و آشفتگي ها.. از آن روزهايي بود كه دلم فقط غار تنهايي هايم را ميخواست.دلم ميخواست ساز اي بلد بودم. فقط براي اين موقع ها.... اين موقع هايي كه تهي ام از هر نوع آرامشي.....
چند وقت پيش به دعوت آقاي "ح" ، يكي از دوستان ؛ رفتم كه شب را خانه ي او پيش اش باشم. كه فردا صبح اش هم از همان سمت براي كلاس ام بروم.پسر مهربان و خوش رويي است براي اولين باري بود كه از اول آشنايي مان به خانه اش سر ميزدم.طفلك به احترام ام كلي تدارك شام ديده بود . خيلي خوش گذشت. آقاي "ب" هم بود .. حرف زديم ، از خاطراتمان ، از اين دو سال كه عين برق از جلوي چشمانمان گذشت.. از ديگر بچه ها و اتفاقاتي كه مرورشان كرديم.... ساعات خوشي بود.. پس از مدتها ، شبها... ، ساعاتي كه هميشه در لك بودم را از ته دل خنديد ام... . احساس خوب اي داشتم از خود . احساس فراموشي.. .احساسي شبيه به پَر بودن و سبكي... آقاي "ح" چند سالي هست كه سه تار ميزند..بعد از شام شروع كرد برايمان سه تار زدن... اولين باري بود كه با وجود به موسيقي سنتي گوش ميكردم.... هنوز نواي ساز ان شب در گوشم زمزمه ميكند.... چقدر دوست داشتم الان هم پيش اش بودم تا روبرويم مينشست و برايم سه تار ميزد... من هم خيره ميشدم به مضراب و لرزش تارها و كم كم غرق در ياد نگاه چشمانت.......باشد برو اي عزيز آشنا... اما برايت مينويسم ...حال كه نميخواني و نمي شنوي... روزهايي را ديده ام كه نديده اي...شبهايي رابا اشك صبح كرده ام كه حتي طعمشان را هم نچشيده اي... راست است كه ميگويند زمانه عوض شده است.عاشقي ديگر رسم ليلي و مجنون نميشناسد...ديگر نواي ماندگار غزل بينمان جايي ندارد...پروانه ها نيز ديگر آرايش ميكنند...ديگر زيبايي ماشين هاي ميليون توماني رنگي را براي جلاي دل پاك و قلبي روشن نگذاشته.... گاهي كلافه ميشوم از زندگي..به هر حال زندگي معجونيست تلخ كه براي خوردن و نخوردن اش راه انتخابي نداشته ام...روي تخت ام دراز ميكشم و خيره ميشوم به ساعت ..به گذشت ثانيه ها..به رقص عقربه ها كه شكنجه گر تنهايي هايم بوده اند و ذره ذره روح ام را ميمكند...اي كاش ميشد زمان را به عقب بازگرداند... .گاهي وقتها ، تو فقط بازيچه ي اين زماني.. . فقط نظاره گر اتفاقاتي كه در شريان اين زمان مثل رودخانه ي خروشاني تو را دست و پا زنان باخود ميبرند... اي كاش ميشد زمان را به عقب بازگرداند.... تمام وزن دنيا را روي سينه ام حس ميكنم.. راستش كشش و تحمل رنج سابق را ندارم.. .