صادق هدایت / بوف کور
صادق هدایت / بوف کور
پ.ن : مردک * فکر کردی چه خبره؟ اتیش به مالم میزنم اما به تو رو نمیندازم .
هميشه افراد مايلند حرف را به چيز هاي نداشته اي بكشانند كه در تازگي و زمان حال بدست آورده اند..

پ.ن : گوگوش را به خاطر اين آهنگ ؛ واقعا به معناي اصلي كلمه ستايش ميكنم...باغ بي برگ تقديم شما
1)سرما خوردگي در اين وقت سال !! تن درد ازهمه بد تر است .....چقدر بد هست وقتي بي حالي. همه چيز انگار كش مي آيد.پاهايت را روي ميز ميگذاري و خودت را بيشتر در صندلي ات فرو ميكني.دستهايت سنگين تر از سابق است ...چراغ را خاموش ميكني.. امشب جاذبه چقدر قويست .داشتم به اين فكر ميكردم كه جر و بحث در خانواده چقدر آزار دهنده است.دقيقا زماني قدر چيزي را ميدانيم كه از دستش داده ايم. پدر و مادر لذت بخش ترين داشته هاي زندگي ام بوده اند.وقتي با وجودشان مست از خوشي ميشوي چه دليلي دارد پرخاش كردن.... .
امروز از جلوي يك عطر فروشي رد شدم. گاهي چيزهايي هستند هر چند گذرا و معمولي ولي وقتي از كنارشان رد ميشوي يك كوه حرف و خاطره را با خود برايت زنده ميكنند ..مثل بوي عطر روي اين كاغذ كه فروشنده بين عابرين پخش ميكرد. ... خيلي وقت هست اصلا روي مود نوشتن نيستم بايد دانشجوي وراج را عوض كنم بگذارم دانشجوي كم حرف! اين طوري هم خيالم آسوده تر است
2)ترم تابستان هم تمام شد. پشت كنكور ماندن براي دانشگاه يكي از احمقانه ترين كارهايي بود كه در اين دو سه سال اخير انجام دادم. اما حالا ميفهمم ثبت نام براي ترم تابستان هم درجه ي حماقت اش كمتر از آن نيست.
پ.ن: اگر اين اهنگ لايت را در زندگتان تا بحال گوش نكرده ايد شك نكنيد كه بازنده اي بيش نبوده ايد. آهنگ Immortality از ClineDion براي امشب.
پ.ن2: كساني كه قصد مهاجرت از سيستم رايگان وبلاگ نويسي را دارند ،بد نيست به اين آگهي نيز توجه كنند.
همين كه گفتم..! يا شكيرا يا هيچكس.!
پ.ن:باز هم جيمز بلونت...چه ميكند اين مرد..! آهنگ 1973 از آلبوم All the lost souls با صداي جيمز بلونت ...فوق العاده س


يكي از خصوصيات مردانگيمان اينست كه وقتي دستمان خالي ميشود بي جهت سر هر مشكل ريز ، اعصاب و روان ، تحصيلات و ادب ، شخصيت و نزاكت و ..{خلاصه هر چيزي كه فكر اش را كنيد} مان را در يك آن از دست ميدهيم.
پ.ن : دانلود آهنگ پر پرواز شادمهر عقيلي.
آرتور شوپنهاور در اين باره مينويسد : چه سبك سرانه است براي انسان كه بر فرصتهاي گذشته افسوس بخورد و دل بسوزاند...
پ.ن : متن زير را دقيقا 30 روز پيش نوشته ام.اولش پشيمان شدم و از انتشار درش اوردم. اما حالا دوست دارم در آرشيو ام داشته باشم اش..
امروز روز خيلي سنگيني بود... مدام پر بودم از تلاطم و آشفتگي ها.. از آن روزهايي بود كه دلم فقط غار تنهايي هايم را ميخواست.دلم ميخواست ساز اي بلد بودم. فقط براي اين موقع ها.... اين موقع هايي كه تهي ام از هر نوع آرامشي.....
چند وقت پيش به دعوت آقاي "ح" ، يكي از دوستان ؛ رفتم كه شب را خانه ي او پيش اش باشم. كه فردا صبح اش هم از همان سمت براي كلاس ام بروم.پسر مهربان و خوش رويي است براي اولين باري بود كه از اول آشنايي مان به خانه اش سر ميزدم.طفلك به احترام ام كلي تدارك شام ديده بود . خيلي خوش گذشت. آقاي "ب" هم بود .. حرف زديم ، از خاطراتمان ، از اين دو سال كه عين برق از جلوي چشمانمان گذشت.. از ديگر بچه ها و اتفاقاتي كه مرورشان كرديم.... ساعات خوشي بود.. پس از مدتها ، شبها... ، ساعاتي كه هميشه در لك بودم را از ته دل خنديد ام... . احساس خوب اي داشتم از خود . احساس فراموشي.. .احساسي شبيه به پَر بودن و سبكي... آقاي "ح" چند سالي هست كه سه تار ميزند..بعد از شام شروع كرد برايمان سه تار زدن... اولين باري بود كه با وجود به موسيقي سنتي گوش ميكردم.... هنوز نواي ساز ان شب در گوشم زمزمه ميكند.... چقدر دوست داشتم الان هم پيش اش بودم تا روبرويم مينشست و برايم سه تار ميزد... من هم خيره ميشدم به مضراب و لرزش تارها و كم كم غرق در ياد نگاه چشمانت.......باشد برو اي عزيز آشنا... اما برايت مينويسم ...حال كه نميخواني و نمي شنوي... روزهايي را ديده ام كه نديده اي...شبهايي رابا اشك صبح كرده ام كه حتي طعمشان را هم نچشيده اي... راست است كه ميگويند زمانه عوض شده است.عاشقي ديگر رسم ليلي و مجنون نميشناسد...ديگر نواي ماندگار غزل بينمان جايي ندارد...پروانه ها نيز ديگر آرايش ميكنند...ديگر زيبايي ماشين هاي ميليون توماني رنگي را براي جلاي دل پاك و قلبي روشن نگذاشته.... گاهي كلافه ميشوم از زندگي..به هر حال زندگي معجونيست تلخ كه براي خوردن و نخوردن اش راه انتخابي نداشته ام...روي تخت ام دراز ميكشم و خيره ميشوم به ساعت ..به گذشت ثانيه ها..به رقص عقربه ها كه شكنجه گر تنهايي هايم بوده اند و ذره ذره روح ام را ميمكند...اي كاش ميشد زمان را به عقب بازگرداند... .گاهي وقتها ، تو فقط بازيچه ي اين زماني.. . فقط نظاره گر اتفاقاتي كه در شريان اين زمان مثل رودخانه ي خروشاني تو را دست و پا زنان باخود ميبرند... اي كاش ميشد زمان را به عقب بازگرداند.... تمام وزن دنيا را روي سينه ام حس ميكنم.. راستش كشش و تحمل رنج سابق را ندارم.. .

يه چيزي و خوب فهميدم! هركي ميگه فارسي وان خز ٍ يا دوبله هاش و نميپسندم بلا نصبت شما شكر ِ بد بو خورده.ميشينن بد ميگن ، از اون ور روزي 2 بار تكرار ميبينن.!ديگه هرچقدرم مزخرف باشه به پاي كبری0011 و فيلماي بعد از ظهر جمعه سيما ي خودمون كه نميرسه
پ.ن: يه نمه ظاهرشو تغيير دادم!! معلومه اصلاَ ؟
پ.ن:فکر کنم حالم بهتر شده..شما اینطور فکر نمیکنید؟
پ.ن۲:تهران و خیلی جاهای دیگر این چند وقته شلوغ بود..احیانا هم ادامه دارد...مصداق تک تک ارکان این حکومت و تمام انقلابهای این چنینی را میتوانید در یک داستان کوتاه و ساده و البته معروف بخوانید،داستان "قلعه ی حیوانات"که داستان این پستی ها و دروغگوییها و رنگ عوض کردن هاست،اگر خواندیدش که چه بهتر، اگر هم نخواندیدبایک سرچ کوچک میتوانید نسخه ی پی دی اف اش رابرای دانلود پیدا کنید.اما دوستان دومین کتابی که جا دارد در این فرصت برایتان معرفی کنم کتابیست که شاید کمتر اسمش به گوشتان خورده باشد..کتابی با نام "خرمگس"،نوشته ی اتل لیلیان وینیچ،نویسنده ای بریتانیایی که در واقع ایشان در این رمان سیاسی سعی کرده است که تصویری از فعالیتها و قیامهای مسلحانه ی "ایتالیا ی جوان" را بر ضد ارتش اتریش و کلیسا ها،که در آن زمان(سالهای ۳۰ تا ۴۰ قرن نوزدهم)ایتالیای امروزی را در اشغال داشت نشان بدهد،به هر حال خواندن این دو رمان در این شرایط خالی از لطف نیست و اعتقاد دارم در بالا بردن درک سیاسی تان سهم بسزایی را میتواند داشته باشد.
پ.ن1:نمیدانم چرا هر وقت ناراحتی ای دارم،ناخود آگاه ماشین آرایه پردازی ذهن ام روشن میشود و جمله هایم را دستخوش تغییر میکند.
پ.ن2:دوستان عزیزم،بزرگوارانه مرا ببخشید از این بابت که این چند وقته آنطور که باید و شاید نرسیدم تا حرفی جدید یا مطلبی در خور برایتان داشته باشم،شاید اگر بخواهم بهترین و صادقانه ترین دلیل ام را برای این غیبتهایم بیاورم باید بازگردم به همان موضوع"روحیه" ای که قبلا هم خدمتتان عرض کرده بودم...فعلا هم که امتحانات دانشگاه است؛اما امید دارم بعد از آن با یک کمی مراقبت و چند جلسه مشاوره،قدری بهتر شوم تا انشاالله دوباره در خدمتتان باشم.
" نامه ی عباس کیا رستمی به محمود احمدی نژاد
پسرم وقتي 5ساله بود روزي مشغول خوردن بيسکويت بود، دوستي از او بيسکويت خواست و من هم از او خواستم که بيسکويتي به من بدهد. اما بهمن يک بيسکويت بيشتر نداشت. بلاتکليف به هر دوي ما نگاه کرد که تنها بيسکويتش را به کدام يک از ما دهد. دوست من مشکل را ساده کرد و به او گفت: "بيسکويت را به کسي بده که بيشتر دوستش داري." بهمن نگاهي به هر دوي ما انداخت و به من گفت: " بابا من تو را بيشتر دوست دارم اما دلم ميخواهد بيسکويتم را به او بدهم." هنوز نميدانم آن روز، آن بيست چند سال پيش در ذهن پسر 5سالهام چه گذشت که بيسکويتش را به آن ديگري داد، که کمتر از من دوستش ميداشت. ولي من دليلي دارم که چرا رأيام را به ديگري خواهم داد.
آقاي احمدينژاد، براي من دلايل بسيار سادهاي وجود دارد که تو را بيشتر از او دوست دارم. تو براي من يادآور سال 57هستي. در آن زمان اخلاق، آرمان و از خودگذشتگي براي تغيير زندگي مردم مفاهيمي انتزاعي نبودند؛ چيزهاي طبيعي و جزيياتي زنده از روحيه و عملکرد ميليونها جوان معتقد و سالم و راستگويي بودند که ميخواستند از انقلاب فرصتي فراهم آورند تا طبقهي محروم جامعه شرايط بهتري براي زندگي داشته باشند. بعد از بيست و چند سال نگاه که ميکنم به وضوح آن اعتراض را همراه با افسردگي دروني تو را درک ميکنم. تو همچنان بيدروغ «ما»ي سال 57را زنده ميکني. من تو را دوست دارم چون نميتوانم به خودم راست نگويم که ميدانم آنچه ميگويي راست ميگويي. اين واقعيت است که در جهان کنوني قلههاي ثروت با دستاندازي به پلههاي قدرت جايي براي رشد مردم باقي نميگذارنددر اين ميان، آقاي احمدينژاد اما چيزي وجود دارد که تو را در دنياي 2008 ما وصلهي ناجور ميکند. پس اکنون با کمال تأسف تو تنها به درد آن ميخوري که از دنيايي چنين آرمانباخته و بازيگر، افسرده شوي. دنيايي که در سي سال ساخته شده است و ما هم جزيي از اين دنيا هستيم. دنيا شرايط دشواري براي بازي راستگويان آفريده است اما همجنسان قادرند دست يکديگر را بخوانند و...
دوست عزيز، بهسادگي بگويم ما نميتوانيم خود را در سال 57متوقف کنيم. ديگر آن آن باورها از زندگي واقعي رخت بربسته است و در معادلات سخت کنوني، ما تنها تصميمگيرندگان بازي کنوني نيستيم. تو درستتر از آن و اصولگراتر از آن هستي که بتواني در بازي پيچيدهي سياستگزاران آلوده به قدرت بازي کني، پس به قول مدرس " اکنون کسي لازم است که قاعدههاي بازي اين جهان را آموخته باشد."
براي همين من رأيام را به کسي ميدهم که او را کمتر از تو دوست دارم اما کسي توانمندتر از تو در درک وقعيتهاي امروز زندگي است. همهي اميدم آن است که او لااقل اينبار با عطف به آراي تو بداند هنوز مردم محروم ما چشم به راهاند. پس گوشهچشمي به طبقهي محروم داشته باشد و به سلامت ادارهي جامعه بها دهد. دوست عزيز من، تا کنون دو بار رأي دادهام و هر دو بار پشيمان. اين بار با آمادگي بيشتر بار ديگر پاي صندوق رأي خواهم رفت و اما رآيام را به ديگري خواهم داد که او را به اندازهي تو دوست نميدارم. روزگار غريبي است برادر.
عباس کیا رستمی"
پ.ن:توجه بفرمایید که بنده نه اینطرفی ام نه آنطرفی!نه حزب اصلاح طلب و نه حزب اصول گرا...!بنده حزب باد هستم!نوع باد و مبدا و مقصدش هم هیچ فرقی نمیکند .همین که باد باشد و جهتش در جهت اهداف و نفع ام باشد خودش کفایت میکند،ولی با تمام این تفاسیر ،میر حسین موسوی را شایسته تر مبینم برای رای دادن و به او رای میدهم.هر چند که نتیجه انتخابات این دوره هم مثل روز روشن است!
پ.ن۲: راستی شما به چه کسی رای میدهید؟
اگر در پنجشنبه شب نازنین حالم آنطور گرفته نمیشد حالا یک سه شنبه ی بی وجدان این طور عذابم نمیداد.... زندگی بدون از خود گذشتگی معنایی ندارد... این اصلا منصفانه نیست که آدم در زندگی اش با مانع هایی روبرو شود که نتواند آنها را از میان بردارد...بگذیم که چه شده و چه بر من گذشته.. فقط دوست دارم ساعت ها بدون اینکه کسی بخواهد از حالم خبری داشته باشد بنشینم در اتاقم ...دلم برای پروست و کتاب جستجوی اش تنگ شده.....دیگر این وبلاگ هم محرم رازهایم نیست...به ابتذال کشیده شد..شاید آن زمان که آنطرف مینوشتم..همان زمان که بیشتر از همیشه محتاج خوانده شدن بودم ته دلم آرامشی داشتم که هیچ موقع دیگر حس اش نکردم.......خیلی وقت است که با خود جدی ام چیزی ننوشته ام
.. سه هفته ای میشود که به خانه ی جدیدمان امدیم ..دیگر بهش عادت کرده ایم .. خانه ی بزرگ و دل بازی است، با یک حیاط زیبا که در درون اش یک باغچه ی جمع و جور و تمیز وجود دارد که با درخت آلبالوی کوچکی که در کنار گلها ی رنگی اش کاشته شده زیبایی اش را دو چندان کرده و چنان باعث ذوق مادر شده که همان روز اول پدر رو مجبور کرد که برایش کلی تخم سبزی خوردن بکارد!؛ همه مان از وقتی اینجا آمدیم احساس بهتری داریم سر کوچه مان جوب پر آبی هست که هر وقت که از کنارش رد میشوم دوست دارم همان جا بنشینم و از صدآی آب شفاف جوب و رقص درختان ِ بلندِ کوچه که از نوازش باد به رعشه افتادند لذت ببرم..اینها تمام چیزهایی هستند که ازشان لذت میبرم...معنای اسباب کشی رو اگر از جهت لغوی، از" فرهنگ ف.میم" بخواهم برایتان استخراج کنم عبارت است،
اسباب کشی:/ به فتح الف و کسر کاف/ فعلی که بسیار شبیه به حمالی انجام میشود با این تفاوت که در حمالی دست آخر مزدی، پولی، چیزی نصیبتان میشود اما اینجا خیر! از این خبر ها نیست...خیلی بخواهند لیلی به لالا ی تان بگذارند این است که میگویند عزیزم این یخچال و میبری پایین از طبقه ی 4 روم؟!... البته در خیلی از نسخ قدیمی از این کار به خر حمالی هم یاد شده.همچنین در اساس کشی اعصاب شما از فرط خستگی جسمی خرد و کشته میشود و وسایل خانه هم به دلیل برخورد ها و ضربه های مکرر داغان وخورد میگردند به همین دلیل دیده شده اسباب کشان حرفه ای این پدیده ی جان گداز عالم رو به اعصاب کُشی و اسباب کُشی یاد کردند...
خلاصه که این.... نه ولی جدی جدی اگر بخواهم بگویم کجا بودم ..قطعا دلیل ام اسباب کشیمان نمیتواند باشد..دلم یک جورایی برایش سوخت.. خیلی ازش بد گفتم..طفلکی را نگاه کنید... اسباب کشی رو میگویم. ترو خدا نگاهش کنید..یک گوشه بغض کرده و نشسته...آخی بیا بقلم ...نازی پسرم... نازی عسلم...بیا ببینم کی تورو دَ کرده ..بیا بقلم.. سرتو بزار رو سی.نم ببینم..... ناااازی نااااازی........هووووووششش....... کره خر.... چرا سینم رو گاز میگیری؟. . من که شیر ندارم.. مگه من مامانتم؟برو گمشو همان گوشه ببینم. همان بهتر که ازت بد بگم.والله دوره ی آخر زمانه هم این طوری نمیشود....به بچه های این دوره زمانه اگر رو بدهند وسط خیابان شلوار آدم رو از پایش در می اورند و همان وسط از آدم سوء استفاده میکنن...
نه ولی جدی ِ جدیِ جدی اگر بخواهم دلیل بیاورم این است که تنبل شده ام.حوصله ندارم به همین سادگی! کلی هم سوژه ی داغ نوشتن این چند وقته به ذهنم رسیده اما کجاست حال و حوصله ای که بنشینم کِلِک کِلِک تایپ کنم و بیایم پابلیشش کنم.فعلا بنا بنای ک.ون گشادیه ما هم در این زمینه کالیبرمان از همه بیشتر است و پیشتازیم.خلاصه اینکه بعلهههه... البته شاید یک عدد منشی استخدام کردیم و دوباره چراغ اینجا رو روشن ...از کجا معلوم شاید هم همین فردا برگشتم به همان حال و هوای خواندن و نوشتن و دوباره زود به زود آپ کردم.الله و اعلم. ولی فعلا فقط برای دوستان عزیزم این را میتوانم بگویم که ممنون ام ازتان از این که این چند وقته به اینجا سر زده اید و معذرت میخواهم از این بابت که نیامدم حرف جدیدی بزنم.انشاالله عمری باشد جبران کنم.
چیزهایی که بدم می آید:
دختری که رقص بلد نباشد- دختری که زیادی خود اش را بگیرد (به هر دلیل)-پسر های کل انداز و پر ادعا-کسانی که بوی سیگار میدهند-کسانی که 3 تا ماچ میکنند آدم رو-کسانی که زیاد سوال بپرسند- شیرین پلو - همه ی افرادی که بیخودی آنلاین اند یا الکی دنبال کامنت اند برای وبلاگشان - پسری که ذلیل دوست دختراش باشد-دسته گل- آفتاب ظهر- هرکسی که از چخوف بدش بیاد و بگوید خشک مینویسد - تاکسی که آرام برود- مرد بی پول - مهدی مقدم - کسی که زیادی با اسم و قیمت موبایل آشنا باشد در حالی که شغلش این نباشد - نگهبانی و حراست هر جا - شیشه رفلکسی که طرف اینه ای اش ،ان موقع سمت من باشد-کسایی که کپی پیست میکند در وبشان –کسی که بلند بلند حرف بزند-کسی که زود بخوابد-خانه ای که زیادی مرتب باشد-آدم چاق-کتاب راهنایی رانندگی- پژو اردی و کسی که صاحبش است-عتیقه فروشی-فیلم های هندی،کره ای،چینی،عربی،وترکیه ای-مسابقه ی 303 - موسیقی سنتی - سی دی خام - ماشین دوگانه سوز - دختر هایی که ادای پسر ها را در می اورند(فوتبال میبینند و ...) - فیلم حضرت یوسف - کسانی که به سوسیس میگویند سووسیس - کسایی که میروند توالت زیادی طول می دهند - کسانی که بلد نیستند قاشق و چنگال را در دستشان بگیرند – علی دایی و...
چیزهایی که خوشم می آید:
نویسنده هایی که زاویه ی دیدشان بیشتر اول شخص است - زن دامن پوش- چایی با کاکائو تلخ - کسی که آشپزی اش خوب باشد - غذا های تند- زمستان - لباس- هدیه خریدن - کتانی گران قیمت- اکثر نویسنده های فرانسوی که تا حالا ازشان خواندم- نجاری-تخمه آفتاب گردان - اتوبوس ردیف اول سمت چپ - کروات- شب-رنگای تیره - سفید-نمکیِ توی خیابون - اتود- آب پرتقال (در این مورد علاقه ام به بینهایت میل میکند)-رضا کیانیان-مردی که دیر ازدواج کند-پیاده روی و پاساژ گردی – پیراشکی های میدان انقلاب - پیانو- درخت - لیوان بزرگ - دختر هایی که حرفه ای ورزش میکنند - خندیدن با صدای بلند – کاریکاتور - خورشت قیمه و...
و اما حالا بعد از امتیاز دهی باید تبریک بگویم به آن دسته از خواهران عزیزی که موفق به کسب امتیاز 15 شده اند، شما با شخص شخیصی مثل من حداقل های استاندارد تفاهم را دارید و خلاصه باید بگویم با اجازه ی بزرگتر های بلاگستان بعله...
ضمناً از آن دسته از برادران عزیزی هم که پست را خواندند تشکر میکنم، امتیاز نمیدادید هم،نمیدادید.
پ.ن:البته حالا بدور از شوخی این را هم بگویم که فقط چیزهایی را نوشته ام که فکر میکردم کمتر جنبه ی عمومی دارد و و بیشتر بر میگشتند به سلیقه ی خودم ...برای مثال؛ ننوشتم از پول خوش ام میاید ،چون پول رو همه دوست دارند.و خیلی عمومیت داشت.
پ.ن.2:سعی میکنم هر زمانی که به مورد جدیدی برخودم به این لیست اضافه کنم.
پ.ن.3:اسم نمی آورم ولی از تمام دوستان بلاگر عزیزی که دارند سطور را میخوانند رسما دعوت میکنم که یک همچین پستی بزنند تا ببینیم چه میشود.امروز دانشگاه ندارم..ولی چند تا کار است که باید انجامشان بدهم. اول اینکه چند تایی کتاب درسی هست که باید تهیه شان کنم که در این فرصت تعطیلات عید اگر سنگ بزرگ برنداشته باشم، بنشینم یک کمی درس بخوانم که خب، خود این خرید کتابها فکر کنم چند ساعتی وقتم را بگیرد..دوم اینکه حتما بروم آرایشگاه بگویم یک کمی مو هایم را خرد کند...! خیلی پر حجم و نا میزان شده اند ..یک کمی که قیچی به تنشان بخورد حساب کار دستشان می آید که من شوخی ندارم با کسی!!......سومین کار این است که بنشینم و به خانه ی این شاگردان آزمون قلم چی زنگ بزنم و با اولیا شان در مورد پایه ی درسی بچه هایشان صحبت کنم...به قولی به یک نحوی چوقولی شان را بکنم! خودم که اصلا دوست نداشتم کسی برایم همچین کاری را انجام دهد، ولی چه کنم مجبورم دیگر! مامورم و معذور.... خب دیگر چه کاری هست که باید انجامش دهم؟؟؟ اممم.. اهان. اتاقم.! فکر کنم این در اولویت تمام کار هایم قرار دارد .. باید تا مادر نیامده لباسها را از این وسط جمعشان کنم... به قول پدر مانند حراجی هاییست که با تغییر فصل میخواهند لباسهایشان را ارزان بفروشند! هر گوشه ای که نگاه کنی لباس موچوله شده است که افتاده! کلی کتاب و سی دی هم این وسط روی میز کامپیوترم هست که باید انها هم مرتب کنم... . اما دیگر چه مانده؟ ؟...اهان... چند تا کتاب هم دارم که دیگر باید تمامشان کنم .یکی اش همین چخوف خودمان است که حسابی این چند وقته شرمنده اش شدم..با وجود این همه ارادتی که بهش دارم بیشتر از یک ماه و نیم است که خواندن کتابش را طول دادم...شرمنده ام آنتوآن جان،خودت که میدانی .. گرفتارم..یک سر دارم با هزار سودا..ولی امروز انشاالله از خجالتت در می آیم ..دومی اش هم این کتاب طراحی ای است که از کتابخانه ی نزدیک خانه مان گرفتم.یک هفته بیشتر است که دارمش اما به جز روز اول که چند تایی طرح از رویش زدم،هنوز دیگر فرصت نکرده ام لایش را باز کنم....واقعا دلم برای طراحی ام میسوزد....یکی از چیز هایی که از روی خاصیت تنبل بودنم ، از دست دادم همین قدرت طراحی ام بود.. اگر آن زمان کاریکاتور ام را ادامه میدادم الان برای خودم در این زمینه اسم و رسمی داشتم...افسوس.. با آن همه استعداد ذاتی برای چه ولش کردم؟؟ دقت کرده اید هرچیز را که انسان راحت بدست می آورد برایش آنطور جذابیت ندارد؟؟ شاید در این زمینه هم برای من همچین حالتی پیش آمده بود..ولی مهم نیست خب..اگر خدا بخواهد با یک کمی برنامه ریزی، یک تایمی برایش پیدا میکنم که دوباره به شکل حرفه ای دنبالش را بگیرم...
..
.
پ.ن:راستی اینجا کسی نیست که در زمینه ی کاریکاتور فعالیت کرده باشد؟