در زندگي زخمهايي هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا مي خورد و مي تراشد.اين دردها را نمي شود به کسي اظهار کرد، چون عموما عادت دارند که اين دردهاي باورنکردني را جزو اتفاقات و پيش آمدهاي نادر و عجيب بشمارند و اگر کسي بگويد يا بنويسد، مردم بر سبيل عقايد جاري و عقايد خودشان سعي مي کنند آن را با لبخند شکاک و تمسخر آميز تلقي بکنند، زيرا بشر هنوز چاره و دوايي برايش پيدا نکرده و تنها داروي آن فراموشي به توسط شراب و خواب مصنوعي به وسيله افيون و مواد مخدره است ولي افسوس که تاثير اين گونه داروها موقت است و به جاي تسکين پس از مدتي بر شدت درد مي افزاياد.

صادق هدایت / بوف کور

وبلاگ

وبلاگ م برام مثل خدام میمونه.. تا زمانی که علیل و ناتوان نشم بهش سر نمیزنم.....

بدهی

سوتی دادی داش فرجاد,  بدم سوتی دادی خودت خبر نداری .البته الان احساسم بیشتر شبیه گرگیجه گرفته هاس تا ادمای ناراحت. . اه پسر کاش اینقدر داشتم که ضررایی مثل این اصلا برام مهم نبود که شبا بخوام قبل خواب کلی بهشون فکر کنم...بد تر از این حالت اینه که وقتی تو مخمصه ای همکارات چقدر لاشخور صفت میشن. معطلن پات بلغزه بریزن سرت.

پ.ن : مردک * فکر کردی چه خبره؟ اتیش به مالم میزنم اما به تو رو نمیندازم .

نو

 هميشه افراد مايلند حرف را به چيز هاي نداشته اي بكشانند كه در تازگي و زمان حال بدست آورده اند..

پ.ن : گوگوش را به خاطر اين آهنگ ؛ واقعا به معناي اصلي كلمه ستايش ميكنم...باغ بي برگ تقديم شما

همه چيز انگار كش مي آيد

1)سرما خوردگي در اين وقت سال !! تن درد ازهمه بد تر است .....چقدر بد هست وقتي بي حالي. همه چيز انگار كش مي آيد.پاهايت را روي ميز ميگذاري و خودت را بيشتر در صندلي ات فرو ميكني.دستهايت سنگين تر از سابق است ...چراغ را خاموش ميكني.. امشب جاذبه چقدر قويست .داشتم به اين فكر ميكردم كه جر و بحث در خانواده چقدر آزار دهنده است.دقيقا زماني قدر چيزي را ميدانيم كه از دستش داده ايم. پدر و مادر لذت بخش ترين داشته هاي زندگي ام بوده اند.وقتي با وجودشان مست از خوشي ميشوي چه دليلي دارد پرخاش كردن.... .

امروز از جلوي يك عطر فروشي رد شدم. گاهي چيزهايي هستند هر چند گذرا و معمولي ولي وقتي از كنارشان رد ميشوي يك كوه حرف و خاطره را با خود برايت زنده ميكنند ..مثل بوي عطر روي اين كاغذ كه فروشنده بين عابرين پخش ميكرد. ... خيلي وقت هست اصلا روي مود نوشتن نيستم بايد دانشجوي وراج را عوض كنم بگذارم دانشجوي كم حرف! اين طوري هم خيالم آسوده تر است

2)ترم تابستان هم تمام شد. پشت كنكور ماندن براي دانشگاه يكي از احمقانه ترين كارهايي بود كه در اين دو سه سال اخير انجام دادم. اما حالا ميفهمم ثبت نام براي ترم تابستان هم درجه ي حماقت اش كمتر از آن نيست.

پ.ن: اگر اين اهنگ لايت را در زندگتان تا بحال گوش نكرده ايد شك نكنيد كه بازنده اي بيش نبوده ايد. آهنگ Immortality از  ClineDion  براي امشب.

پ.ن2: كساني كه قصد مهاجرت از سيستم رايگان وبلاگ نويسي را دارند ،بد نيست به اين آگهي نيز توجه كنند.


حرف آخر

همين كه گفتم..!  يا شكيرا يا هيچكس.!

پ.ن:باز هم جيمز بلونت...چه ميكند اين مرد..! آهنگ 1973 از آلبوم All the lost souls  با صداي جيمز بلونت ...فوق العاده س

خدا را شكر...


خداي خود را شكر ميكنم ...  صد هزار مرتبه شكر ميكنم... خدا را صد هزار*هزار مرتبه در ثانيه شكر ميكنم  كه صداي اين جيرجيركِ كوفتي ِ توي باغچه بريده شد و گذاشت بقيه هم براي مدتي به آرامش برسند.



آرامش

يكي از خصوصيات مردانگيمان اينست كه وقتي دستمان خالي ميشود بي جهت سر هر مشكل ريز ، اعصاب و روان ، تحصيلات و ادب ، شخصيت و نزاكت و ..{خلاصه هر چيزي كه فكر اش را كنيد} مان را در يك آن از دست ميدهيم.

پ.ن : دانلود آهنگ پر پرواز شادمهر عقيلي.



برايت مينويسم

گاهي وقتها فكر به يك جمله يا يك حرف تمام روزت را مي بلعد.دوست داري فكر كني بي انكه براي رسيدن به نتيجه اش انتظار بكشي.

آرتور شوپنهاور در اين باره مينويسد : چه سبك سرانه است براي انسان كه بر فرصتهاي گذشته افسوس بخورد و دل بسوزاند...

پ.ن : متن زير را دقيقا 30 روز پيش نوشته ام.اولش پشيمان شدم و از انتشار درش اوردم. اما حالا دوست دارم در آرشيو ام داشته باشم اش..

امروز روز خيلي سنگيني بود... مدام پر بودم از تلاطم و آشفتگي ها.. از آن روزهايي بود كه دلم فقط غار تنهايي هايم را ميخواست.دلم ميخواست ساز اي بلد بودم. فقط براي اين موقع ها.... اين موقع هايي كه تهي ام از هر نوع آرامشي.....

چند وقت پيش به دعوت آقاي "ح" ، يكي از دوستان ؛ رفتم كه شب را خانه ي او پيش اش باشم. كه فردا صبح اش هم از همان سمت براي كلاس ام بروم.پسر مهربان و خوش رويي است  براي اولين باري بود كه از اول آشنايي مان به خانه اش سر ميزدم.طفلك به احترام ام كلي تدارك شام ديده بود . خيلي خوش گذشت. آقاي "ب" هم بود .. حرف زديم ، از خاطراتمان ، از اين دو سال كه عين برق از جلوي چشمانمان گذشت.. از ديگر بچه ها و اتفاقاتي كه مرورشان كرديم.... ساعات خوشي بود.. پس از مدتها ، شبها... ، ساعاتي كه هميشه در لك بودم را از ته دل خنديد ام... . احساس خوب اي داشتم از خود .  احساس فراموشي.. .احساسي شبيه به پَر بودن و سبكي... آقاي "ح" چند سالي هست كه سه تار ميزند..بعد از شام شروع كرد برايمان سه تار زدن... اولين باري بود كه با وجود به موسيقي سنتي گوش ميكردم.... هنوز نواي ساز ان شب در گوشم زمزمه ميكند.... چقدر دوست داشتم الان هم پيش اش بودم تا روبرويم مينشست و برايم سه تار ميزد... من هم خيره ميشدم به مضراب و لرزش تارها و كم كم غرق  در ياد نگاه چشمانت.......باشد برو اي عزيز آشنا... اما برايت مينويسم ...حال كه نميخواني و نمي شنوي... روزهايي را ديده ام كه نديده اي...شبهايي رابا اشك صبح كرده ام كه حتي طعمشان را هم نچشيده اي... راست است كه ميگويند زمانه عوض شده است.عاشقي ديگر رسم ليلي و مجنون  نميشناسد...ديگر نواي ماندگار غزل بينمان جايي ندارد...پروانه ها نيز ديگر آرايش ميكنند...ديگر زيبايي ماشين هاي ميليون توماني رنگي را براي جلاي دل پاك و قلبي روشن نگذاشته.... گاهي كلافه ميشوم از زندگي..به هر حال زندگي معجونيست تلخ كه  براي خوردن و نخوردن اش راه انتخابي نداشته ام...روي تخت ام دراز ميكشم و خيره ميشوم به ساعت ..به گذشت ثانيه ها..به رقص عقربه ها كه شكنجه گر تنهايي هايم بوده اند و ذره ذره روح ام را ميمكند...اي كاش ميشد زمان را به عقب بازگرداند... .گاهي وقتها ، تو فقط  بازيچه ي اين زماني.. . فقط نظاره گر اتفاقاتي كه در شريان اين زمان مثل رودخانه ي خروشاني تو را دست و پا زنان باخود ميبرند... اي كاش ميشد زمان را به عقب بازگرداند.... تمام وزن دنيا را روي سينه ام حس ميكنم.. راستش كشش و تحمل رنج سابق را ندارم.. .


كبری 0011


يه چيزي و خوب فهميدم! هركي ميگه فارسي وان خز ٍ يا دوبله هاش و نميپسندم بلا نصبت شما شكر ِ بد بو خورده.ميشينن بد ميگن ، از اون ور روزي 2 بار تكرار ميبينن.!ديگه هرچقدرم مزخرف باشه به پاي كبری0011 و فيلماي بعد از ظهر جمعه سيما ي خودمون كه نميرسه

پ.ن: يه نمه ظاهرشو تغيير دادم!! معلومه اصلاَ ؟


تلویزیون ِ خصوصی.!

راستش را بخواهید داشتم به این فکر میکردم که این شلوغ پلوغی های چند روزه اخیر تهران ‌هیچی که نداشته حداقل باعث شده سه تا از امتحانات ما لغو شود و عقب بیفتد.شانساً هر سه تایشان را هم ناقص خوانده بودم؛در حد اینکه  ۱۰رو بگیرم و خلاص شوم...ولی حالا حدودا ۱۴ روز تعطیلم،بعد میروم یکی از سه امتحان را میدهم ،سپس دوباره حدودا ۸ روز تعطیلم و بعد دو امتحان پشتِ سر هم دارم...آخ که چه میشد اگر می نشستم عین این سه هفته را عین چی درس میخواندم...باور کنید معدلم بالای نوزده و نیم میشد...بدون شک باعث افتخار کشورم بودم.. نه؟ ..نخبه میشدم دیگر...خب قدردانی نمیکردند ازم؟...فکر کنم آن موقع کارت ِ دعوتها بودند که از پیشرفته ترین کشور های جهان به سمت آدرس پستی خانه مان سرازیر میشدند...البته من که نمیرفتم..وطن پرستم..ولی پولها را بچسبید..پولهایی که از طرف دولت، هر ماه به حساب ام واریز میشد ...خب راستش هنوز برای خرج کردنشان هیچ ایده ای در سرم ندارم...ولی الان که بیشتر فکر میکنم میبینم بدم نمی اید یک تلویزیون خصوصی راه می انداختم...۲۴ ساعته هم خودم جلوی دوربین مینشستم و حسابی مُستَفیضتان میکردم...چی..؟میگویید خیال برم داشته؟؟ توهم میزنم؟حقاَ که حسودید...اصلا چشم دیدن موفقیتهایم را ندارید....اصلا فرض را بر این میگذارم که درست؛ شما راست میگویید ،ولی در تلویزیون و رادیو که دعوتم میکنند تا ازم تقدیر کنند؟!!تقدیر هم که بدون مدرک نمیشود ..میشود؟؟ پس حتما یک دکترای افتخاری هم بهم میدادند...خب پس خدا بدهد برکت...با مدرک دکترا هیچ کاری که نتوان کرد، کلاه برداری که میتوان کرد؟؟.. نمیتوان؟   پس ببینید که هنوز امید دارم به تلویزیون ام...حالا ممکن است بگویید وضع مملکت قاراش میش است و الان در این شرایط، این قرطی بازی ها را عمرا از رسانه ی ملی در نمی آورند...خب این یکی را قبول میکنم و بهتان حق میدهم،ولی دیگر حداقل ِ حداقل اینکه شهریه ی این سه  چهار سال باقیمانده ی دانشگاه ام را که میدادند؟..نمیدادند؟ اصلا من به یک سفر کیش هم راضی ام...ببرند و یکی دو هفته پول خورد و خوراک و جایم را بدهند و دوباره برم گردانند...جهنم و ضرر...هنوز هم راههای موفقیت به رویم بسته نشده...میروم از آنجا جنس چینی می آورم و میفروشم و پولدار میشوم و تلویزیون ام را راه می اندازم...به قول سهیل من آدم قولی هستم...فقط محض اطلاع گفتم ها ...حتی اگر یک کارت "صد آفرین پسرم" هم از طرف منشی گروه برقمان بهم بدهند، شما مطمئن باشید در یک چشم به هم زدن به یک شبکه ی تلویزیونی خصوصی تبدیل اش میکنم...کفتان برید هان..؟؟کم آدمی نیستم هاا!! هستم؟؟؟ غلط کرده اید بگویید هستم...با من جر و بحث نکنید ها...ناسلامتی تا همین ده دقیقه پیش داشتم باغچه را بیل میزدم هاااا......آخ گفتم بیل........آبرویم رفت جلوی این دختره...دختر ِ همسایه مان را میگویم..طفلکی دم بخت است...البته بهش کاری ندارم ها..ولی منی که تا همین چند روز پیش جلویش کلاس میگذاشتم وسر بالا و اتو کشیده راه میرفتم...به قولی برایش قیف می آمدم حالا کارم به جایی افتاده که با شلوارک و رکابی؛هن و هن کنان جلوی بالکن خانه شان به امر بیل زنی مشغول شدم...خب چکار کنم دیگر...مادرم وقتی میگوید بیل بزن ،خب باید بزنم دیگر...نمیشود هم با کت شلوار و کروات،بیل بدست شد و رفت وسط خاک و خل که....تازه همین هفته ی پیش بود که درخت آلبالویمان را بار گرفتیم،طفلکی در مجموع ۱۸ تا آلبالو زاییده بود برای امسال که همه اش را هم چیدیم و بین ۴ نفرمان تقسیم کردیم...نفری چهار و نیم تا البالو بهمان رسید که همان جا درجا بهشان نمک زدیم و جاتان خالی خوردیمشان...! به هر حال خود کفاییست دیگر... حالا هم خانم (مادر جان) هوس کرده که گوجه فرنگی و خیار و بادمجان بکارد در همان یک وجب جا...میگوید این قلنبه قلنبه های قرمز گوجه فرنگی را که بین برگهای سبز میبینم،همچین یک حس خوبی بهم دست میدهد...آخر میدانید ؟ ما خانوادگی لطیف هستیم؛الان هم نشسته لب باغچه و آرام آرام این تخم های سیفی جات اش را با یک ظرافت خاصی که انگار دارد روی بچه هایش پتو میکشد،داخل خاک قرار میدهد... .

پ.ن:فکر کنم حالم بهتر شده..شما اینطور فکر نمیکنید؟

پ.ن۲:تهران و خیلی جاهای دیگر این چند وقته شلوغ بود..احیانا هم ادامه دارد...مصداق تک تک ارکان این حکومت و تمام انقلابهای این چنینی را میتوانید در یک داستان کوتاه و ساده و البته معروف بخوانید،داستان "قلعه ی حیوانات"که داستان این پستی ها و دروغگوییها و رنگ عوض کردن هاست،اگر خواندیدش که چه بهتر، اگر هم نخواندیدبایک سرچ کوچک میتوانید نسخه ی پی دی اف اش رابرای دانلود پیدا کنید.اما دوستان دومین کتابی که جا دارد در این فرصت برایتان معرفی کنم کتابیست که شاید کمتر اسمش به گوشتان خورده باشد..کتابی با نام "خرمگس"،نوشته ی اتل لیلیان وینیچ،نویسنده ای بریتانیایی که در واقع ایشان در این رمان سیاسی سعی کرده است که تصویری از فعالیتها و قیامهای مسلحانه ی "ایتالیا ی جوان" را بر ضد ارتش اتریش و کلیسا ها،که در آن زمان(سالهای ۳۰ تا ۴۰ قرن نوزدهم)ایتالیای امروزی را در اشغال داشت نشان بدهد،به هر حال خواندن این دو رمان در این شرایط خالی از لطف نیست و اعتقاد دارم در بالا بردن درک سیاسی تان سهم بسزایی را میتواند داشته باشد.

تابستان

تابستان آمد و این ترم هم تمام شد..تمام شد،همانند تمام چیز های تمام شدنی دیگر...همانند تمام روزهای کودکی ام که فکر میکردم هیچگاه به انتهایشان نمیرسم...همیشه تابستانها و ظهر های داغ اش یادگار های درهم و دوری را از گذشته برایم زنده میکنند که یاد تک تک لحظه هایشان ،برانگیزنده ی ناخواسته ی غصه هایم بوده و هست ...هیچگاه راحت نبود که در مقابلشان ،جلوی گریه هایم را بگیرم...جلوی اشکهایی که برای ریخته نشدنشان،کلنجارها که با خود نرفتم...کلنجار میرفتم...کلنجار میرفتم ولی این اشکها بودند که دست آخر سرازیر میشدند...
آه روزگار...کجایی که برایت بگویم...من فقط دوست داشتم کمی از ته دل برایت بگویم که رفتی....هنوز هم دوست دارم...هنوز هم دوست دارم بگویم بی آنکه خوانده شوند و به یاد ها سپرده شوند...بگویم بی آنکه ترسی در ذهنم جان گیرد و زیر پایم را خالی کند...

پ.ن1:نمیدانم چرا هر وقت ناراحتی ای دارم،ناخود آگاه ماشین آرایه پردازی ذهن ام روشن میشود و جمله هایم را دستخوش تغییر میکند.
پ.ن2:دوستان عزیزم،بزرگوارانه مرا ببخشید از این بابت که این چند وقته آنطور که باید و شاید نرسیدم تا حرفی جدید یا مطلبی در خور برایتان داشته باشم،شاید اگر بخواهم بهترین و صادقانه ترین دلیل ام را برای این غیبتهایم بیاورم باید بازگردم به همان موضوع"روحیه" ای که قبلا هم خدمتتان عرض کرده بودم...فعلا هم که امتحانات دانشگاه است؛اما امید دارم بعد از آن با یک کمی مراقبت و چند جلسه مشاوره،قدری بهتر شوم تا انشاالله دوباره در خدمتتان باشم.

منطقه ی آزاد وبلاگ!

بالاخره پایی شد که ما هم بنشینیم و در باره ی مملکتمان چند خطی بنویسیم،نا سلامتی یک روزی به ما و امثال ما ها میگفتند آینده سازان مملکت...ولی خب حقیقتش را بخواهید دیدم تمام صحبتهایی که من به نحوی برایتان داشتم را،برادر، عباس کیارستمی (کارگردان معروف) به شکلی زیبا تر و شیوا تر و صد البته پر محتوا تر بیان کرده است.از خدا که پنهان نیست از شماچه پنهان من هم دیدم که من و کیا رستمی نداریم که! عباس جان بگوید انگار من گفتم و من بگویم انگار عباس گفته...این شد که تصمیم گرفتم نامه ای که او برای رئیس جمهورمان نوشته بود را برایتان قرار دهم! پس لطفا با دقتی بیش از گذشته بخوانیدش و خودتان قضاوت کنید که آیا چنین هست یا خیر؟

 " نامه ی عباس کیا رستمی به محمود احمدی نژاد

 پسرم وقتي 5ساله بود روزي مشغول خوردن بيسکويت بود، دوستي از او بيسکويت خواست و من هم از او خواستم که بيسکويتي به من بدهد. اما بهمن يک بيسکويت بيش‌تر نداشت. بلاتکليف به هر دوي ما نگاه کرد که تنها بيسکويتش را به کدام يک از ما دهد. دوست من مشکل را ساده کرد و به او گفت: "بيسکويت را به کسي بده که بيش‌تر دوستش داري." بهمن نگاهي به هر دوي ما انداخت و به من گفت: " بابا من تو را بيش‌تر دوست دارم اما دلم مي‌خواهد بيسکويتم را به او بدهم." هنوز نمي‌دانم آن روز، آن بيست چند سال پيش در ذهن پسر 5ساله‌ام چه گذشت که بيسکويتش را به آن ديگري داد، که کم‌تر از من دوستش مي‌داشت. ولي من دليلي دارم که چرا رأي‌ام را به ديگري خواهم داد.

 آقاي احمدي‌نژاد، براي من دلايل بسيار ساده‌اي وجود دارد که تو را بيش‌تر از او دوست دارم. تو براي من يادآور سال 57هستي. در آن زمان اخلاق، آرمان و از خودگذشتگي براي تغيير زندگي مردم مفاهيمي انتزاعي نبودند؛ چيزهاي طبيعي و جزيياتي زنده از روحيه و عملکرد ميليون‌ها جوان معتقد و سالم و راستگويي بودند که مي‌خواستند از انقلاب فرصتي فراهم آورند تا طبقه‌ي محروم جامعه شرايط بهتري براي زندگي داشته باشند. بعد از بيست و چند سال نگاه که مي‌کنم به وضوح آن اعتراض را همراه با افسردگي دروني تو را درک مي‌کنم. تو هم‌چنان بي‌دروغ «ما»ي سال 57را زنده مي‌کني. من تو را دوست دارم چون نمي‌توانم به خودم راست نگويم که مي‌دانم آن‌چه مي‌گويي راست مي‌گويي. اين واقعيت است که در جهان کنوني قله‌هاي ثروت با دست‌اندازي به پله‌هاي قدرت جايي براي رشد مردم باقي نمي‌گذارنددر اين ميان، آقاي احمدي‌نژاد اما چيزي وجود دارد که تو را در دنياي 2008 ما وصله‌ي ناجور مي‌کند. پس اکنون با کمال تأسف تو تنها به درد آن مي‌خوري که از دنيايي چنين آرمان‌باخته و بازيگر، افسرده شوي. دنيايي که در سي سال ساخته شده است و ما هم جزيي از اين دنيا هستيم. دنيا شرايط دشواري براي بازي راستگويان آفريده است اما هم‌جنسان قادرند دست يکديگر را بخوانند و...

 دوست عزيز، به‌سادگي بگويم ما نمي‌توانيم خود را در سال 57متوقف کنيم. ديگر آن آن باورها از زندگي واقعي رخت بربسته است و در معادلات سخت کنوني، ما تنها تصميم‌گيرندگان بازي کنوني نيستيم. تو درست‌تر از آن و اصولگراتر از آن هستي که بتواني در بازي پيچيده‌ي سياستگزاران آلوده به قدرت بازي کني، پس به قول مدرس " اکنون کسي لازم است که قاعده‌هاي بازي اين جهان را آموخته باشد."

 براي همين من رأي‌ام را به کسي مي‌دهم که او را کم‌تر از تو دوست دارم اما کسي توانمندتر از تو در درک وقعيت‌هاي امروز زندگي است. همه‌ي اميدم آن است که او لااقل اين‌بار با عطف به آراي تو بداند هنوز مردم محروم ما چشم به راه‌اند. پس گوشه‌چشمي به طبقه‌ي محروم داشته باشد و به سلامت اداره‌ي جامعه بها دهد. دوست عزيز من، تا کنون دو بار رأي داده‌ام و هر دو بار پشيمان. اين بار با آمادگي بيش‌تر بار ديگر پاي صندوق رأي خواهم رفت و اما رآي‌ام را به ديگري خواهم داد که او را به اندازه‌ي تو دوست نمي‌دارم. روزگار غريبي است برادر.

 عباس کیا رستمی"

 پ.ن:توجه بفرمایید که بنده نه اینطرفی ام نه آنطرفی!نه حزب اصلاح طلب و نه حزب اصول گرا...!بنده حزب باد هستم!نوع باد و مبدا و مقصدش هم هیچ فرقی نمیکند .همین که باد باشد و جهتش در جهت اهداف و نفع ام باشد خودش کفایت میکند،ولی با تمام این تفاسیر ،میر حسین موسوی را شایسته تر مبینم برای رای دادن و به او رای میدهم.هر چند که نتیجه انتخابات این دوره هم مثل روز روشن است!

پ.ن۲: راستی شما به چه کسی رای میدهید؟

اینها تمام چیزهایی هستند که .....

اگر در پنجشنبه شب نازنین حالم آنطور گرفته نمیشد حالا یک سه شنبه ی بی وجدان این طور عذابم نمیداد.... زندگی بدون از خود گذشتگی معنایی ندارد... این اصلا منصفانه نیست که آدم در زندگی اش با مانع هایی روبرو شود که نتواند آنها را از میان بردارد...بگذیم که چه شده و چه بر من گذشته.. فقط دوست دارم ساعت ها بدون اینکه کسی بخواهد از حالم خبری داشته باشد بنشینم در اتاقم ...دلم برای پروست و کتاب جستجوی اش تنگ شده.....دیگر این وبلاگ هم محرم رازهایم نیست...به ابتذال کشیده شد..شاید آن زمان که آنطرف مینوشتم..همان زمان که بیشتر از همیشه محتاج خوانده شدن بودم ته دلم آرامشی داشتم که هیچ موقع دیگر حس اش نکردم.......خیلی وقت است که با خود جدی ام چیزی ننوشته ام..    سه هفته ای میشود که به خانه ی جدیدمان امدیم ..دیگر بهش عادت کرده ایم .. خانه ی بزرگ و دل بازی است، با یک حیاط زیبا که در درون اش یک باغچه ی جمع و جور و تمیز وجود دارد که با درخت آلبالوی کوچکی که در کنار گلها ی رنگی اش کاشته شده زیبایی اش را دو چندان کرده و چنان باعث ذوق مادر شده که همان روز اول پدر رو مجبور کرد که برایش کلی تخم سبزی خوردن بکارد!؛ همه مان از وقتی اینجا آمدیم احساس بهتری داریم سر کوچه مان جوب پر آبی هست که هر وقت که از کنارش رد میشوم دوست دارم همان جا بنشینم و از صدآی آب شفاف جوب و رقص درختان ِ بلندِ کوچه که از نوازش باد به رعشه افتادند لذت ببرم..اینها تمام چیزهایی هستند که ازشان لذت میبرم...

اسباب کشی

یکی هم نیست بهم بگوید آخر پسر جان تو که هنوز دهانت بوی شیر میدهد چرا این کار را کردی؟ چرا اینقدر بی مسئولیتی ..؟ چرا حق و حقوق دیگران را زیر پا میگذاری ؟ چرا؟ هان؟ با تو دارم صحبت میکنم ها !!  ...نه به من نگاه کن ..توی چشمهای من نگاه کن ببینم... چرا اینقدر بی تعهدی توی زندگیت؟ بیشعور..نفهم..بزنم همین جا آش و لاش ات کنم؟ قیافه اش رو نگاه کن..با اون دماغ گنده اش.... چرا وبلاگت رو آپ نمیکنی؟  تو که وراج نبودی غلط کردی عنوان ات رو وراج گذاشتی.....خلاصه از این حرف ها.. و یک کم دیگر هم نصیحت ام کند و 4 تا پیام اخلاقی و غیر اخلاقی هم یادم بدهد و بعدش مثل آدم برود و دیگر پیدایش نشود.ولی حالا راستی راستی اگر بخواهید بدانید این چند وقته کجا گم و گور شده بودم باید بگویم که آخ بسوزد پدر اسباب کشی! تمام تقصیرات گردن اوست ... تمام فریاد هایتان را بر سر او بکشید. پدر سوخته عجب بلایی بوده ما نمی دانستیم ها. چه قدرت و خواص کمر شکنی (حالا عرض میکنم چرا)...از این به بعد خواستم کسی رو نفرین کنم میگویم انشاالله اسباب کشی کنید!

 معنای اسباب کشی رو اگر از جهت لغوی، از" فرهنگ ف.میم" بخواهم برایتان استخراج کنم عبارت است،

اسباب کشی:/ به فتح الف و کسر کاف/ فعلی که بسیار شبیه به حمالی انجام میشود با این تفاوت که در حمالی دست آخر مزدی، پولی، چیزی نصیبتان میشود اما اینجا خیر! از این خبر ها نیست...خیلی بخواهند لیلی به لالا ی تان بگذارند این است که میگویند عزیزم این یخچال و میبری پایین از طبقه ی 4 روم؟!...  البته در خیلی از نسخ قدیمی از این کار به خر حمالی هم یاد شده.همچنین در اساس کشی اعصاب شما از فرط خستگی جسمی خرد و کشته میشود و وسایل خانه هم به دلیل برخورد ها و ضربه های مکرر داغان وخورد میگردند به همین دلیل دیده شده اسباب کشان حرفه ای این پدیده ی جان گداز عالم  رو به اعصاب کُشی و اسباب کُشی یاد کردند...

خلاصه که این.... نه ولی جدی جدی اگر بخواهم بگویم کجا بودم ..قطعا دلیل ام اسباب کشیمان نمیتواند باشد..دلم یک جورایی برایش سوخت.. خیلی ازش بد گفتم..طفلکی را نگاه کنید... اسباب کشی رو میگویم. ترو خدا نگاهش کنید..یک گوشه بغض کرده و نشسته...آخی بیا بقلم ...نازی پسرم... نازی عسلم...بیا ببینم کی تورو دَ  کرده ..بیا بقلم.. سرتو بزار رو سی.نم ببینم.....  ناااازی نااااازی........هووووووششش....... کره خر.... چرا سینم رو گاز میگیری؟. . من که شیر ندارم.. مگه من مامانتم؟برو گمشو همان گوشه ببینم. همان بهتر که ازت بد بگم.والله دوره ی آخر زمانه هم این طوری نمیشود....به بچه های این دوره زمانه اگر رو بدهند وسط خیابان شلوار آدم رو از پایش در می اورند و همان وسط از آدم سوء استفاده میکنن...

نه ولی جدی ِ جدیِ جدی اگر بخواهم دلیل بیاورم این است که تنبل شده ام.حوصله ندارم به همین سادگی!                                                                                                                           کلی هم سوژه ی داغ نوشتن این چند وقته به ذهنم رسیده اما کجاست حال و حوصله ای که بنشینم کِلِک کِلِک تایپ کنم و بیایم پابلیشش کنم.فعلا بنا بنای ک.ون گشادیه ما هم در این زمینه کالیبرمان از همه بیشتر است و پیشتازیم.خلاصه اینکه بعلهههه... البته شاید یک عدد منشی استخدام کردیم و دوباره چراغ  اینجا رو روشن ...از کجا معلوم شاید هم همین فردا برگشتم به همان حال و هوای خواندن و نوشتن و دوباره زود به زود آپ کردم.الله و اعلم. ولی فعلا فقط برای دوستان عزیزم این را میتوانم بگویم که ممنون ام ازتان از این که این چند وقته به اینجا سر زده اید و معذرت میخواهم از این بابت که نیامدم حرف جدیدی بزنم.انشاالله عمری باشد جبران کنم.

خوش ام می آید/ بدم می آید.

در این قسمت لیستی تهیه کرده ام از مواردی که ازشان " بدم می آید" و "خوشم می آید".لطفا ضمن اینکه میخوانیدش در صورت موافقت با هر مورد یک امتیاز مثبت و مخالفت با هر مورد یک امتیاز منفی به خودتان بدهید تا ببینیم دنیا دست چه کسی است.

 چیزهایی که بدم می آید:

دختری که رقص بلد نباشد- دختری که زیادی خود اش را بگیرد (به هر دلیل)-پسر های کل انداز و پر ادعا-کسانی که بوی سیگار میدهند-کسانی که 3 تا ماچ میکنند آدم رو-کسانی که زیاد سوال بپرسند- شیرین پلو - همه ی افرادی که بیخودی آنلاین اند یا الکی دنبال کامنت اند برای وبلاگشان - پسری که ذلیل دوست دختراش باشد-دسته گل- آفتاب ظهر- هرکسی که از چخوف بدش بیاد و بگوید خشک مینویسد - تاکسی که آرام برود- مرد بی پول - مهدی مقدم - کسی که زیادی با اسم و قیمت موبایل آشنا باشد در حالی که شغلش این نباشد - نگهبانی و حراست هر جا - شیشه رفلکسی که طرف اینه ای اش ،ان موقع سمت من باشد-کسایی که کپی پیست میکند در وبشان –کسی که بلند بلند حرف بزند-کسی که زود بخوابد-خانه ای که زیادی مرتب باشد-آدم چاق-کتاب راهنایی رانندگی- پژو اردی و کسی که صاحبش است-عتیقه فروشی-فیلم های هندی،کره ای،چینی،عربی،وترکیه ای-مسابقه ی 303 - موسیقی سنتی - سی دی خام -  ماشین دوگانه سوز - دختر هایی که ادای پسر ها را در می اورند(فوتبال میبینند و ...) - فیلم حضرت یوسف - کسانی که به سوسیس میگویند سووسیس - کسایی که میروند توالت زیادی طول می دهند - کسانی که بلد نیستند قاشق و چنگال را در دستشان بگیرند – علی دایی و...

 چیزهایی که خوشم می آید:

نویسنده هایی که زاویه ی دیدشان بیشتر اول شخص است - زن دامن پوش- چایی با کاکائو تلخ - کسی که آشپزی اش خوب باشد - غذا های تند- زمستان - لباس- هدیه خریدن - کتانی گران قیمت- اکثر نویسنده های فرانسوی که تا حالا ازشان خواندم- نجاری-تخمه آفتاب گردان - اتوبوس ردیف اول سمت چپ - کروات- شب-رنگای تیره - سفید-نمکیِ توی خیابون - اتود- آب پرتقال (در این مورد علاقه ام به بینهایت میل میکند)-رضا کیانیان-مردی که دیر ازدواج کند-پیاده روی و پاساژ گردی – پیراشکی های میدان انقلاب - پیانو- درخت - لیوان بزرگ - دختر هایی که حرفه ای ورزش میکنند - خندیدن با صدای بلند – کاریکاتور - خورشت قیمه و...

 و اما حالا بعد از امتیاز دهی باید تبریک بگویم به آن دسته از خواهران عزیزی که موفق به کسب امتیاز 15 شده اند، شما با شخص شخیصی مثل من حداقل های استاندارد تفاهم را دارید و خلاصه باید بگویم با اجازه ی بزرگتر های بلاگستان بعله...

ضمناً از آن دسته از برادران عزیزی هم که پست را خواندند تشکر میکنم، امتیاز نمیدادید هم،نمیدادید.

 پ.ن:البته حالا بدور از شوخی این را هم بگویم که فقط چیزهایی را نوشته ام که فکر میکردم کمتر جنبه ی عمومی دارد و و بیشتر بر میگشتند به سلیقه ی خودم ...برای مثال؛ ننوشتم از پول خوش ام میاید ،چون پول رو همه دوست دارند.و خیلی عمومیت داشت.

پ.ن.2:سعی میکنم هر زمانی که به مورد جدیدی برخودم به این لیست اضافه کنم.

پ.ن.3:اسم نمی آورم ولی از تمام دوستان بلاگر عزیزی که دارند سطور را میخوانند رسما دعوت میکنم که یک همچین پستی بزنند تا ببینیم چه میشود.

امروز من

ساعت 6 صبح رفتم 3 تا نان بربری کنجدی گرفتم و وقتی برگشتم با همان لباسها دوباره مثل جنازه روی تختم افتادم...با وجود اینکه دیشب از سر و صدای واحد بغلی مان خیلی دیر خوابم برد اما الان خوابم نمی آید.... ساعت رو میزی ام 8:40 را نشان میدهد.. ، نمیدانم چرا دلم نمی آید بلند شوم.. مادرم همراه پدرم، صبح زود برای کاری به بیرون رفته اند... لباسهایم تماما در وسط اتاق ریخته و شکل نا مناسبی را به وجود آورده....اه چقدر هوا گرم است......کلافه شدم از گرما،از بس هم خودم را چسباندم به این دیوار بغلم، آن هم گرمِ گرم شده...کاش یکی پیدا میشد یک سطل آب میریخت رویم.. با اینکه هنوز در برج 12 ایم ولی تابستان از دور برایمان خط و نشان میکشد..وای به حال تیر و مرداد ماه!

امروز دانشگاه ندارم..ولی چند تا کار است که باید انجامشان بدهم. اول اینکه چند تایی کتاب درسی هست که  باید تهیه شان کنم که در این فرصت تعطیلات عید اگر سنگ بزرگ برنداشته باشم، بنشینم یک کمی درس بخوانم که خب، خود این خرید کتابها فکر کنم چند ساعتی وقتم را بگیرد..دوم اینکه حتما بروم آرایشگاه بگویم یک کمی مو هایم را خرد کند...! خیلی پر حجم و نا میزان شده اند ..یک کمی که قیچی به تنشان بخورد حساب کار دستشان می آید که من شوخی ندارم با کسی!!......سومین کار این است که بنشینم و به خانه ی این شاگردان آزمون قلم چی زنگ بزنم و با اولیا شان در مورد پایه ی درسی بچه هایشان صحبت کنم...به قولی به یک نحوی چوقولی شان را بکنم! خودم که اصلا دوست نداشتم  کسی برایم همچین کاری را انجام دهد، ولی چه کنم مجبورم دیگر! مامورم و معذور.... خب دیگر چه کاری هست که باید انجامش دهم؟؟؟ اممم.. اهان. اتاقم.! فکر کنم این در اولویت تمام کار هایم قرار دارد .. باید تا مادر نیامده لباسها را از این وسط جمعشان کنم... به قول پدر مانند حراجی هاییست که با تغییر فصل میخواهند لباسهایشان را ارزان بفروشند! هر گوشه ای که نگاه کنی لباس موچوله شده است که افتاده! کلی کتاب و سی دی هم این وسط روی میز کامپیوترم هست که باید انها هم مرتب کنم... . اما دیگر چه مانده؟ ؟...اهان... چند تا کتاب هم دارم که دیگر باید تمامشان کنم .یکی اش همین چخوف خودمان است که حسابی این چند وقته شرمنده اش شدم..با وجود این همه ارادتی که بهش دارم بیشتر از یک ماه و نیم است که خواندن کتابش را طول دادم...شرمنده ام آنتوآن جان،خودت که میدانی .. گرفتارم..یک سر دارم با هزار سودا..ولی امروز انشاالله از خجالتت در می آیم ..دومی اش هم این کتاب طراحی ای است که از کتابخانه ی نزدیک خانه مان گرفتم.یک هفته بیشتر است که دارمش اما به جز روز اول که چند تایی طرح از رویش زدم،هنوز دیگر فرصت نکرده ام لایش را باز کنم....واقعا دلم برای طراحی ام میسوزد....یکی از چیز هایی که از روی  خاصیت تنبل بودنم ، از دست دادم همین قدرت طراحی ام بود.. اگر آن زمان کاریکاتور ام را ادامه میدادم الان برای خودم در این زمینه اسم و رسمی داشتم...افسوس.. با آن همه استعداد ذاتی برای چه ولش کردم؟؟ دقت کرده اید هرچیز را که انسان راحت بدست می آورد برایش آنطور جذابیت ندارد؟؟ شاید در این زمینه هم برای من همچین حالتی پیش آمده بود..ولی مهم نیست خب..اگر خدا بخواهد با یک کمی برنامه ریزی، یک تایمی برایش پیدا میکنم که دوباره به شکل حرفه ای دنبالش را بگیرم...

..

.

پ.ن:راستی اینجا کسی نیست که در زمینه ی کاریکاتور فعالیت کرده باشد؟

درد و دل

آخ که چقدر بدنم کوفته است..فکر کنم سرما خورده ام..ولی با این حال همیشه سرما را بر گرما ترجیح میدهم...بعد از خوردن دو لیوانِ بزرگِ چایی داغ با کاکائو هیچ چیز بیشتر از این نمیچسبد که ولو شوی روی یک تخت خوابِ دست نخورده و با تمام وجودت خنکی تخت و دیوار کنارش را ذره ذره بچشی.
ساعت 8:30 شب است.اهالی خانه هر کدام برای خودشان مشغول کاری هستند..خسته ام.از صبح کلی کارِ ریخته شده روی سرم را یکی یکی راست و ریست کردم.کلی هم کتاب خواندم ،برای همین چشمهایم درد گرفته است ،و حالا در حالی که روی تختم دراز کشیدم، چشمانم را هم بستم و دارم به این فکر میکنم که زندگی چقدر درد دارد...دائم انسان را زجر میدهد..... هر چقدر هم بتوانم در برابر ناملایمتی هایش ایستادگی کنم و نادیده بگیرم شان ، با بی پولی نمیتوانم کنار بیایم.... بی پولی بسوزد پدرت که ریشه ی جوانیمان را میخشکانی.....تازه دارم به این درک میرسم که پسری هم سن و سال من ،بدون پشتیبانی های نا متعارف و پارتی بازی های زدو بندی دیگران ، هر چقدر هم سینه اش سپر باشد و هر چقدر هم بازوان کلفت و اراده ی آهنین داشته باشد،در این جامعه ی به گند کشیده ای که یک سری آدم لاشخور صفتِ سواستفاده چی ، پر اش میکنند هیچ غلطی نمیتواند بکند...
پیش هر کسی میروی برای کار، فقط و فقط می خواهد از جوانی و سن و سال و بی تجربگی ات سو استفاده کند و خلاصه اینکه به هر نحوی حقت را بخورد...تو هم از ترس اینکه نکند کارت را از دست بدهی مجبوری فقط سکوت کنی تا بگذرد و برود..ولی این که نشد کار.. نمیتوان ادامه داد... نمونه اش آن اموزشگاهی که میرفتم!... مدیرش توقع داشت تا آخر سال بروی و مثل چی گلویت را در کلاس پاره کنی که مثلا میخواهد چندر قاز حق التدریس ات را بدهد..انوقت می رود معلم می آورد که به خدا نه از کون خر سر در نمی آورد و نه بیان تدریس درست و حسابی ای دارد که بتواند یک مسئله ی ساده را برای بچه ها جا بیندازد .. ولی با این حال 5 برابر پولی که به من با هزار منت قرار است بدهد را دودستی نقداً تقدیمش میکند... ..تازه 4 تا هم جلویش پشتک میزند به خاطر اینکه از آن سر شهر تشریف آوردند به آموزشگاهشان ، و تشکر به خاطر اینکه به این خوبی توانستند ریدمان بزنند به پایه ی درسی بچه های شان ....آنوقت 4 روز بعد آن منشی جن...ده اش را مثل چی مامور میکند که دوباره به من زنگ بزند که بروم هیچی هیچی برای شاگردان آن معلم شخیص کلاس رفع اشکال بگذارم.....
گه گرفته بازار های کارمان را... همه مانند گرگ دیگران را طعمه میبینند ..
یا مثلا آن از مدیر آن مدرسه غیر انتفاعی که شهریه ی هر کدام از شاگردانش خدا تومان است ..با آن دبدبه و کب کبه رو به من کرده و میگوید به ازای رسیدگی به کار هر کدام از دانش آموزانم که شامل صحبت با خودشان+ بررسی کارنامه و درسشان+نظارت بر آزمونشان +تماس تلفنی با اولیا شان است، بهت 500 تومان(تک تومانی) میدهم...آخر شما بگویید می ارزد این نرخ؟ باید چقدر فک بزنم روزانه تا بتوانم یک پولی جمع کنم؟ وقتی اینگونه داشت برایم صحبت میکرد خیلی احساس کوچکی و حقیر بودن می کردم..احساس می کردم به عنوان یک عضو از یک خانواده محترم ، آبرو و حیثیت پدر و مادرم را هم با این حرکتم زیر سوال بردم. من شخصاً اصلا آدمی نیستم که از کار عارم بیاید..حتی معتقدم برای رسیدن به موفقیت به هر دری باید زد..ولی از اینکه یک عده خر فرضم کنند جدا جوش می آورم.
اگر به خاطر وجدانم نبود یک لحظه هم تحمل نمیکردم که من را اینگونه نگاه کنند... مرتیکه ی تازه به دوران رسیده فکر میکند به گدا میخواهد پول بدهد...میخواستم بگویم واقعا اگر 500 تومان را به خودتان بدهند حاضر بودید نصف این کار ها را بکنید؟؟ میدانید اصلا چه انرژی باید صرف کنم؟؟....
من میخواستم خودم روی پایم بایستم، اگر نه خانواده ام هیچ وقت نیازی به این پول ها نداشتند و نخواهند داشت ......... ولی این حرفها برایم چه فایده ای دارد؟.. خودم که هستم؟ از خودم چه دارم؟؟
ولی باز با این تفاسیر و فشار ها نرخ پیشنهادی اش را قبول کردم..با اینکه میدانستم تفاوتی با آن اموزشگاه برایم ندارد....
راستش دیگر نمیتوانم تحمل کنم ....آخر غرور دارم...دیگر کلافه شدم ازاین وضع آویزان بودن ... از خیر جوانی و جوانی کردن میشود گذشت ولی فردا چه؟ اصلا در این 4 سالی که میخواهم لیسانسم را بگیرم چه کار کنم؟؟مدرکم هم گرفتم به فرض، با این همه مهندس بیکار چه تضمینی برایم هست؟ نمیشود همینطوری دستم در جیب پدر باشد که...
.هر چقدر هم سعی میکنی لامذهب جمع نمیشود...یک قران در می اوری ،عوضش ده تا سوراخ دهانشان را هر کدام به اندازه ی ده برابر درآمد ات باز میکنند تا دست رنجت را ببلعند و دوباره جیبت را خالی و خودت را هم آس و پاس کنند ...بعد برمیگردند اینور و اونور با بوق و کرنا میگویند که ازدواج کنید، که ازدواج رونق زندگی است..ازدواج سنت پیغمبر است...........آخر با این وضع، رونق زندگی است؟ گه خورد هر که همچین حرف هایی را زده ..... کسی با شرایط من (ولی حالا بدون پشتیبانی های خانواده) که ماشاالله در این جامعه پر است را فرض کنید، این شخص برود زن بگیرد که چه شود؟ که رونق بیکاری اش بیشتر شود؟ برود ازدواج کند که 4 نفر دیگر هم عذاب بدهد؟ من که هیچ موقع با این طنابها ی پوسیده، توی همچین چاهی که با سقوط من سرنوشت چند نفر دیگر هم به فاک فنا برود، نمیروم.....حتی اگر تا آخر عمر شریعت و سنت پیغمبر هم زیر پایم لگد مال کنم.. .......پیامبر هم آن زمان چون دید مرد های قبیله در جنگها کشته شدند ، همچین چیزی گفته که زنها به فساد نیفتند...




.... نمیدانم اصلا چرا این حرفها را دارم اینجا میزنم.... اخر نمیشود همه چیز را در دل ریخت و تحمل کرد که .. این حرفها را نمیتوان به دوست و آشنا زد....یعنی من آدمش نیستم که سفره ی دلم را برای هر کسی باز کنم...که دست آخر هم برایم دل بسوزاند و بگوید آخی .. فلانی عجب پسر خوبی است..اهل چیزی نیست سرش به کار خودش است و نگاهش به فردایش... خسته شدم از اینکه همیشه آدم خوبه باشم.. ولی آدم موفقِ کس دیگر ی باشد که از دور بهم نیش خند میزند...

دوست داشتم این ها را برای یک کسی بگویم...کسی که سرم را بگذارم روی پاهایش..در چشمانم نگاه کند و به تمام حرفهایم گوش کند.. درکم کند ..... سخت در اغوشش بگیرم و مثل الان با تمام وجودم بغضم را بترکانم و در بغلش گریه کنم...

گل مصنوعی

فکر کنم مغزم پریود است...از صبح با اینکه چندین بار ریستش کردم با این حال درد عمیق و شدید و گاهاً هم خفیفی همراه با ترشحات ذهنی در سرم حس میکنم که گه گاهی هم یادداشتشان کردم.
ساعت 10:30 با هزار جان کندن از خواب بلند شدم،یک لیوان بزرگ چایی برای خودم ریختم و با چند خرما خوردم .بعد از 10 دقیقه نشستن روی مبل و زل زدن به گل مصنوعی گوشه ی دیوار دوباره تصمیم گرفتم که راهی اتاقم شم و دوباره بخوابم.
..
.
تا این موقع ی روز فقط یک ساعت و نیم بیدار بودن یعنی بقیه ی روز سردرد و کوفتگی،یعنی عقب افتادگی از کارها، یعنی اینکه شب تا نزریکای صبح بیخوابی... ساعت طرف های 4 است.خواهرم که مدرسه، پدر مادرم هم رفته اند بیمارستان عیادت عمه ی پدرم که 10 سالی است ندیدمش... تنهای تنها ام...سکوت چه لذتی دارد...اما نه.....انگار به جزصدای راه رفتنم روی سرامیکها صدای سماور هم میاید...
..
.میخواهم از این آرامش کمال استفاده را ببرم و دوباره بنشینم روی همان مبل و در حالی که لیوان بزرگ چایی دستم هست، به گل مصنوعی گوشه ی دیوار زل بزنم و کمی در افکارم غواصی کنم.


پ.ن: سرم درد میکند. تا زمانی که دوران قاعدگی اش تمام نشود قدرت نوشتن حتی یک خط هم ندارم.
پ.ن2 : 10 روز از پایان مهلت کتابی که از کتابخانه ی دانشگاه گرفته بودم میگذرد. فعلا هم که تعطیلم و مسیرم به کرج نخورده ..کسی نمیداند چه بلایی سرم می آورند؟

آماس

دوباره سردرگمی دیوانه واری به جانم افتاده است...از روزی که دانشگاه و کلاسهایم تعطیل شده است و خانه نشین شده ام رنگ و تعدادشان نیز تغییر کرده است... حس میکنم دیگر برایشان در سرم جایی ندارم...افکارم را میگویم....افکاری متورم و پی در پی که از سلولهای مغزم امکان استراحت را گرفته اند.... تا میخواهم به یکی شان برسم هجوم موضوعات جدید در ذهنم باعث میشوند که ان را فراموش کنم و یا در بعضی اوقات هم به سختی و با تلاش زیاد به یاد بیاورمش...مدام در سرم ایده ها و موضوعات جدیدی برای فکر کردن بدون اختیار خودم در حال جوشش است...مقصدی برایشان نمیبینم..مانند گیاهان هرزی هستند که میخواهند مانع رشد درخت فکرم شوند..یا شاید هم غل و زنجیری که برای به سکون واداشتن کسی استفاده میشود...
..
.
ولی هرچه که هستند خوب توانسته اند که فیل قدرتمند تخیلم را از پا در بیاورند...نه توان خواندن دارم و نه نوشتن..مانند تبعیدی ای هستم در کالبد و روح یک انسان خسته و مریض که هر روز برای زنده ماندنش مجبور به انجام خرده کارهایی تکراری است...شاید دردی هم که چند روزیست مهمان رگهای عصب سرم است نیز ثمره و نتیجه ی همین هرزه افکار است....

پ.ن: دیگر خسته شدم از این همه تکرار... احساس میکنم هیچ حرفی برای گفتن به هیچ کسی ندارم...
پ.ن 2: فردا اگر بشود میخواهم سری به دوستان دوران کودکی ام بزنم..خاطرات کودکی ام را همیشه دوست داشتم.