منطقه ی آزاد وبلاگ!

بالاخره پایی شد که ما هم بنشینیم و در باره ی مملکتمان چند خطی بنویسیم،نا سلامتی یک روزی به ما و امثال ما ها میگفتند آینده سازان مملکت...ولی خب حقیقتش را بخواهید دیدم تمام صحبتهایی که من به نحوی برایتان داشتم را،برادر، عباس کیارستمی (کارگردان معروف) به شکلی زیبا تر و شیوا تر و صد البته پر محتوا تر بیان کرده است.از خدا که پنهان نیست از شماچه پنهان من هم دیدم که من و کیا رستمی نداریم که! عباس جان بگوید انگار من گفتم و من بگویم انگار عباس گفته...این شد که تصمیم گرفتم نامه ای که او برای رئیس جمهورمان نوشته بود را برایتان قرار دهم! پس لطفا با دقتی بیش از گذشته بخوانیدش و خودتان قضاوت کنید که آیا چنین هست یا خیر؟

 " نامه ی عباس کیا رستمی به محمود احمدی نژاد

 پسرم وقتي 5ساله بود روزي مشغول خوردن بيسکويت بود، دوستي از او بيسکويت خواست و من هم از او خواستم که بيسکويتي به من بدهد. اما بهمن يک بيسکويت بيش‌تر نداشت. بلاتکليف به هر دوي ما نگاه کرد که تنها بيسکويتش را به کدام يک از ما دهد. دوست من مشکل را ساده کرد و به او گفت: "بيسکويت را به کسي بده که بيش‌تر دوستش داري." بهمن نگاهي به هر دوي ما انداخت و به من گفت: " بابا من تو را بيش‌تر دوست دارم اما دلم مي‌خواهد بيسکويتم را به او بدهم." هنوز نمي‌دانم آن روز، آن بيست چند سال پيش در ذهن پسر 5ساله‌ام چه گذشت که بيسکويتش را به آن ديگري داد، که کم‌تر از من دوستش مي‌داشت. ولي من دليلي دارم که چرا رأي‌ام را به ديگري خواهم داد.

 آقاي احمدي‌نژاد، براي من دلايل بسيار ساده‌اي وجود دارد که تو را بيش‌تر از او دوست دارم. تو براي من يادآور سال 57هستي. در آن زمان اخلاق، آرمان و از خودگذشتگي براي تغيير زندگي مردم مفاهيمي انتزاعي نبودند؛ چيزهاي طبيعي و جزيياتي زنده از روحيه و عملکرد ميليون‌ها جوان معتقد و سالم و راستگويي بودند که مي‌خواستند از انقلاب فرصتي فراهم آورند تا طبقه‌ي محروم جامعه شرايط بهتري براي زندگي داشته باشند. بعد از بيست و چند سال نگاه که مي‌کنم به وضوح آن اعتراض را همراه با افسردگي دروني تو را درک مي‌کنم. تو هم‌چنان بي‌دروغ «ما»ي سال 57را زنده مي‌کني. من تو را دوست دارم چون نمي‌توانم به خودم راست نگويم که مي‌دانم آن‌چه مي‌گويي راست مي‌گويي. اين واقعيت است که در جهان کنوني قله‌هاي ثروت با دست‌اندازي به پله‌هاي قدرت جايي براي رشد مردم باقي نمي‌گذارنددر اين ميان، آقاي احمدي‌نژاد اما چيزي وجود دارد که تو را در دنياي 2008 ما وصله‌ي ناجور مي‌کند. پس اکنون با کمال تأسف تو تنها به درد آن مي‌خوري که از دنيايي چنين آرمان‌باخته و بازيگر، افسرده شوي. دنيايي که در سي سال ساخته شده است و ما هم جزيي از اين دنيا هستيم. دنيا شرايط دشواري براي بازي راستگويان آفريده است اما هم‌جنسان قادرند دست يکديگر را بخوانند و...

 دوست عزيز، به‌سادگي بگويم ما نمي‌توانيم خود را در سال 57متوقف کنيم. ديگر آن آن باورها از زندگي واقعي رخت بربسته است و در معادلات سخت کنوني، ما تنها تصميم‌گيرندگان بازي کنوني نيستيم. تو درست‌تر از آن و اصولگراتر از آن هستي که بتواني در بازي پيچيده‌ي سياستگزاران آلوده به قدرت بازي کني، پس به قول مدرس " اکنون کسي لازم است که قاعده‌هاي بازي اين جهان را آموخته باشد."

 براي همين من رأي‌ام را به کسي مي‌دهم که او را کم‌تر از تو دوست دارم اما کسي توانمندتر از تو در درک وقعيت‌هاي امروز زندگي است. همه‌ي اميدم آن است که او لااقل اين‌بار با عطف به آراي تو بداند هنوز مردم محروم ما چشم به راه‌اند. پس گوشه‌چشمي به طبقه‌ي محروم داشته باشد و به سلامت اداره‌ي جامعه بها دهد. دوست عزيز من، تا کنون دو بار رأي داده‌ام و هر دو بار پشيمان. اين بار با آمادگي بيش‌تر بار ديگر پاي صندوق رأي خواهم رفت و اما رآي‌ام را به ديگري خواهم داد که او را به اندازه‌ي تو دوست نمي‌دارم. روزگار غريبي است برادر.

 عباس کیا رستمی"

 پ.ن:توجه بفرمایید که بنده نه اینطرفی ام نه آنطرفی!نه حزب اصلاح طلب و نه حزب اصول گرا...!بنده حزب باد هستم!نوع باد و مبدا و مقصدش هم هیچ فرقی نمیکند .همین که باد باشد و جهتش در جهت اهداف و نفع ام باشد خودش کفایت میکند،ولی با تمام این تفاسیر ،میر حسین موسوی را شایسته تر مبینم برای رای دادن و به او رای میدهم.هر چند که نتیجه انتخابات این دوره هم مثل روز روشن است!

پ.ن۲: راستی شما به چه کسی رای میدهید؟

کاتیا

"میدانید همیشه زن باید به طرف من بیاید و هرگز من به طرف زن نمیروم.چون اگر من جلو زن بروم این طور حس میکنم که آن زن برای خاطر من خودش را تسلیم نکرده، ولی برای پول و یا زبان بازی و یا یک علت دیگری که خارج از من بوده است؛احساس یک چیز ساختگی و مصنوعی میکنم.اما در صورتی که اولین بار زن به طرف من بیاید،او را می پرستم."

صادق هدایت / کاتیا

* "بخواب هلیا ... دیر است. دود دیدگانت را می آزارد، دیگر نگاه هیچ کس بخار پنجره ات را پاک نخواهد کرد. بخواب زیبای من، بخاطر فراموش کردن تمام عابرانی که در کوچه های نمدار باران شسته ،شبهای پائیزی به سگهای ولگرد میان آشغالها توجهی نمیکنند. بخواب هلیا، امشب چشمان تو خالیست. امشب دیگر چیزی برای گفتن نمانده است. در دوردست های خاطره، تصاویر همچون برگهای زردی از یک درخت بر زمین میریزند"




پ.ن1: * نادر ابراهیمی
پ.ن 2: این روز ها خیلی دلم هوای دریا را کرده.

سخت تو فکر تو
سوار اتوبوس شدم
30 سنت کرایه دادم
و از راننده2 تا بلیط خواستم
پیش از آن‌که
یادم بیاید
تنها هستم
براتیگان - یگان وصالی