کف گیرت که به ته دیگ بخورد و جیبت خالی شود،به خاطر رابطه اش با اعصابت کاسه ی صبر و حوصله ات هم تنگتر و کوچکتر میشود...یک حسسی دارم باز...همیشه این مواقع این حس رو داشتم...وقتهایی که تو راه برگشت از دانشگاه تنها هستم را میگویم......همیشه این مواقع جایم گوشه ی سمتِ چپِ ردیفِ اول اتوبوس، درست پشت سر رانندست.... همیشه هم در حالی که زانوهایم را چمباتمه وار چسبانده ام به قسمت دیوار مانندِ سیاه رنگ ، کیفم را هم گرفتم بغلم و دست به سینه زل زده ام به لکه های روی شیشه، تا از پشتشان نور های رنگارنگ چراغها را به شکل دایره های رنگی تار تماشا کنم..
به چه چیز فکر میکنم؟..معلوم نیست ..محال است که بتوانم بفهمم...مگر یک پرنده ی وحشی میتواند یک جا آرام گیرد؟
چند روز پیش یک ملودی کوتاه پیدا کردم..حدوداً یک دقیقست..اسمش را نمیدانم..تماماً با پیانو نواخته شده.خیلی دوستش دارم...هِدسِتم را در می اورم و آرام میگذارمش توی گوشم و خودم را بیشتر در این صندلی زوار در رفته ی اتوبوس فرو میکنم........آسمان تقریبا تاریک است و هوا هم خنک شده نسبت به صبح. اتوبوس آرام مسیر را میپیماید و مسافر ها پیاده و سوار میشوند.....همه چیز طبق معمول انجام میشود.......مثل همیشه چسبیده ام به شیشه و مثل همیشه هم این سوال احمقانه را از خودم میپرسم که چرا در این مواقع همش توی لاکمم؟؟ احساسی شبیه احساس ادم هایی رو دارم که بهشان خیانت شده....ولی چه خیانتی؟؟یک جور مازوخیسم ذهنی است برایم..مثل تلخی قهوه..تلخ است ولی زیاد شکر نمیریزی که شیرینش کنی....مثل من که جرات نمیکنم در این لحظات اهنگ شاد گوش دهم.
با خودم فکر میکنم که چه چیز میتواند من رو از این لاک بیرون آورد؟؟..هوس یک ماشین کرده ام...یک ماشین خوب...از این شاسی بلند هایش را میگویم..حداقل دیگر 70 تایی هم پولش باشد که بتواندتوی یک اتوبان پهن خوب راه برود...میخواهم آنقدر گاز بدهم و دنده عوض کنم که بتوانم صدای ناله ی موتورش را بشنوم...پدال گاز را تا آخر فشار میدهم ....... فشار میدهم ... فشار میدهم و میخندم و ول نمیکنم تا به انتهای سرعت برسم...بعد هم که به بیشترین حد رسید، هوس یک دیوار بِتونی محکم میکنم که مستقیم بروم تویش...بعد از آن هم هوس سکوت.........همین... میدانی به این چه میگویند؟..........میگویند لذت هوس.
همیشه از ترسناک ترین خوابهایم خوابی بوده که عده ای دارند مرا از بلندی ای پرت میکنند...
مانند شکنجه میماند...چون هیچ وقت تمام نمیشود...همیشه به انتهای ترس میروم و دوباره باز میگردم... از بلندی به زمین میخورم و دوباره بلند میشوم و می ایستم که باز مرا پرت کنند....
ولی من که میدانم...همه اش خواب است...پس چه دلیلی دارد که بترسم؟؟
ولی این خط و این نشان...حالا ببین.....یک روزی چنان خودم را پرت میکنم که وقتی بالا بردند ام دیگر پایین نیایم....یعنی دیگر هیچکس نتواند پرتم کند....انوقت است که آن بالا مینشینم و شما را نگاه میکنم و میگویم: هان!!! حالا خوردی نیوتون پدرسگ؟؟؟حالا خودت هم جر بدهی دیگر من را نمیتوانی پایین بیندازی...می دانی به این چه میگویند؟؟ به این میگویند لذت هبوط..
پ.ن:قبول دارم که توی نوشته هایم غلط املایی زیاد است.بهم حق دهید.وقت زیادی ندارم برای نوشتن همین چند خطی که می آیم اینجا مینویسم.