مو فرفري



دختر در اين سن و سال بايد از اين مو فر فري هاي طرح درشت كه رنگشان هم قهوه اي تيره هست و يك كمي چربش ميكنند باشد! حجم موها بايد زياد باشد ...بطوري كه وقتي از پشت دمب اسبي ميبندد دوست دارم حجم اش اين هوا باشد.

پ.ن : آهنگ "ماريا ماريا" به سبك Blues/Rnb  از كارلوس سنتانا و جي ام بي ،بسيار زيبا و احساسي، عالي براي ماشين و شبهاي زيبا ، تقديم به شما :  دانلود

برايت مينويسم

گاهي وقتها فكر به يك جمله يا يك حرف تمام روزت را مي بلعد.دوست داري فكر كني بي انكه براي رسيدن به نتيجه اش انتظار بكشي.

آرتور شوپنهاور در اين باره مينويسد : چه سبك سرانه است براي انسان كه بر فرصتهاي گذشته افسوس بخورد و دل بسوزاند...

پ.ن : متن زير را دقيقا 30 روز پيش نوشته ام.اولش پشيمان شدم و از انتشار درش اوردم. اما حالا دوست دارم در آرشيو ام داشته باشم اش..

امروز روز خيلي سنگيني بود... مدام پر بودم از تلاطم و آشفتگي ها.. از آن روزهايي بود كه دلم فقط غار تنهايي هايم را ميخواست.دلم ميخواست ساز اي بلد بودم. فقط براي اين موقع ها.... اين موقع هايي كه تهي ام از هر نوع آرامشي.....

چند وقت پيش به دعوت آقاي "ح" ، يكي از دوستان ؛ رفتم كه شب را خانه ي او پيش اش باشم. كه فردا صبح اش هم از همان سمت براي كلاس ام بروم.پسر مهربان و خوش رويي است  براي اولين باري بود كه از اول آشنايي مان به خانه اش سر ميزدم.طفلك به احترام ام كلي تدارك شام ديده بود . خيلي خوش گذشت. آقاي "ب" هم بود .. حرف زديم ، از خاطراتمان ، از اين دو سال كه عين برق از جلوي چشمانمان گذشت.. از ديگر بچه ها و اتفاقاتي كه مرورشان كرديم.... ساعات خوشي بود.. پس از مدتها ، شبها... ، ساعاتي كه هميشه در لك بودم را از ته دل خنديد ام... . احساس خوب اي داشتم از خود .  احساس فراموشي.. .احساسي شبيه به پَر بودن و سبكي... آقاي "ح" چند سالي هست كه سه تار ميزند..بعد از شام شروع كرد برايمان سه تار زدن... اولين باري بود كه با وجود به موسيقي سنتي گوش ميكردم.... هنوز نواي ساز ان شب در گوشم زمزمه ميكند.... چقدر دوست داشتم الان هم پيش اش بودم تا روبرويم مينشست و برايم سه تار ميزد... من هم خيره ميشدم به مضراب و لرزش تارها و كم كم غرق  در ياد نگاه چشمانت.......باشد برو اي عزيز آشنا... اما برايت مينويسم ...حال كه نميخواني و نمي شنوي... روزهايي را ديده ام كه نديده اي...شبهايي رابا اشك صبح كرده ام كه حتي طعمشان را هم نچشيده اي... راست است كه ميگويند زمانه عوض شده است.عاشقي ديگر رسم ليلي و مجنون  نميشناسد...ديگر نواي ماندگار غزل بينمان جايي ندارد...پروانه ها نيز ديگر آرايش ميكنند...ديگر زيبايي ماشين هاي ميليون توماني رنگي را براي جلاي دل پاك و قلبي روشن نگذاشته.... گاهي كلافه ميشوم از زندگي..به هر حال زندگي معجونيست تلخ كه  براي خوردن و نخوردن اش راه انتخابي نداشته ام...روي تخت ام دراز ميكشم و خيره ميشوم به ساعت ..به گذشت ثانيه ها..به رقص عقربه ها كه شكنجه گر تنهايي هايم بوده اند و ذره ذره روح ام را ميمكند...اي كاش ميشد زمان را به عقب بازگرداند... .گاهي وقتها ، تو فقط  بازيچه ي اين زماني.. . فقط نظاره گر اتفاقاتي كه در شريان اين زمان مثل رودخانه ي خروشاني تو را دست و پا زنان باخود ميبرند... اي كاش ميشد زمان را به عقب بازگرداند.... تمام وزن دنيا را روي سينه ام حس ميكنم.. راستش كشش و تحمل رنج سابق را ندارم.. .


بارون

داره بارون مياد.. بوش مستم ميكنه ..دلم ميخواد برم زيرش مثل يه اسب شيهه بكشم.




زندگي

واقعا يكي از بي معني ترين جملاتي كه تو عمرم شنيدم جمله ي " زندگي زيباست " بوده...

زندگي دردناكه... زندگي سخته ..زندگي تاريكه... زندگي فقط واسه بعضيها قشنگه..اينقدر ازش خسته ام كه دوست دارم يه شب كه همه خواب اند آروم رهاش كنم.. مثل برگهايي كه از درختاي بلند مي افتند، بيفتم ... بيفتم..لگد بشم... بپوسم ... ولي اسير و آويزون تو شاخه هاي فرعيش از بهار تا پاييز منتظر نشم.. .

پ.ن: آهنگ La Boheme از Charles Aznavour .فوق العادست.

تو ديگر بزرگ شده اي...

اولين باري كه ديدم ات ده  يازده سال بيشتر نداشتم ولي ازهمان روز فهميدم تو از اون مارمولك هايش هستي...خيلي آب زيركايي ميدونستي؟........... خيلي ازت خوش ام مي امد دوباره هم آمدي جلوي چشمهايم...آقا جا اصلا من نخواهم شما را ببينم كي را بايد ببينم؟.... خيلي خري...4 تا اسكل هم دور خودت جمع كردي فكر كردي خبريه؟؟   يادت هست قديم ها رو كه  پايت شكست؟؟!!وسط بازي را ميگويم ...... ها... ها... اونجا من برايت دعا كرده بودم كه يه طوري ات شود...كاشكي ميمردي....ولي اون مدتي هم كه نبودي خيلي بهم كيف داد...از دست ات راحت بوديم.....اصلا ميداني سو باسا ؟  تو ادم دو روويي هستي ...همش هم تقصير اون ايشي زاكي ه كه اينقدر بهت رو ميده...خيلي لوسي...نمي دانم كدام احمقي به تو زن ميده...اصلا ببينم تا بدين سن رسيدي گواهينامه گرفتي؟؟!!  ... خاك بر سر بي عرضه ات كنم.. خرس گنده شدي هنوز گواهينامه ات رو نگرفتي؟؟ پس گه خوردي زن ميخواي...شلوارتو نميتوني بكشي بالا، بعد ميخواي...... چه غلطااااا واقعا كه...خب شغل چي؟؟  كاري بلد هستي يا نه؟؟  چي؟ .....آن هم  نه؟ ؟ اخه پسر جان فوتبال كه نميشود آب و نون برايت...فردا كه بچه ات دانشگاه آزاد قبول شد ميخواهي به جاي شهريه براي رئيس دانشگاه روپايي بزني؟؟ ده سال پيش كه ميديدم ات كارت اين بود با آن دوستاي علاف ات مثل چي بدوي دنبال توپ و؛ وسط زمين و هوا شلنگ تخته بيندازي هي.... حالا هم كه  دوباره اومدي هنوز همون روال رو تكرار ميكني...خجالت بكش بزرگ شدي... برو يه كاري كن... ديگه سنت بالا رفته..از اون كاكِرو يوگاي بيچاره ياد بگير...جدا كه جوان لايقي يه....پاش كه بيفته ميرم حنا دختري در مزرعه رو براش خواستگاري ميكنم از عموش...راستي با عموش زندگي ميكرد يا داييش؟؟  ولي به هر حال به نظر من كه حتما قبولش ميكنه ...اصلا حنا كه سهله سيندرلا هم از خداشه با كاكِرو يوگا زندگي كنه ... مگه نه؟ بد ميگم؟ بد ميگم بگو بد ميگي ...ولي تو چي؟ زن ملوان زبلم با اون شُل مَن شُليش حاضر نيست يه نظر بهت نگاه كنه......اون طوري نگاه نكنا...... چي؟؟؟؟؟ عوض تشكرشه...پررو بازي در آوردي باز؟؟ دستم بهت برسه..

 پ.ن: واقعا كه...! يك آدم فوق ِ بيكار اي كه بنده باشم مينشيند و اين چرت و پرتها رو پشت سرهم قطار ميكند....آنوقت يك آدم فوق ِ فوق ِ بيكار تر ديگر هم (بلا نسبت شما) مينشيند تا آخر ميخواند...ميبينيد ترو خدا عجب روزگاري شده؟ بعد بر ميگردند ميگويند چرا مملكت ما پيشرفت نميكند.

تابستان

تابستان آمد و این ترم هم تمام شد..تمام شد،همانند تمام چیز های تمام شدنی دیگر...همانند تمام روزهای کودکی ام که فکر میکردم هیچگاه به انتهایشان نمیرسم...همیشه تابستانها و ظهر های داغ اش یادگار های درهم و دوری را از گذشته برایم زنده میکنند که یاد تک تک لحظه هایشان ،برانگیزنده ی ناخواسته ی غصه هایم بوده و هست ...هیچگاه راحت نبود که در مقابلشان ،جلوی گریه هایم را بگیرم...جلوی اشکهایی که برای ریخته نشدنشان،کلنجارها که با خود نرفتم...کلنجار میرفتم...کلنجار میرفتم ولی این اشکها بودند که دست آخر سرازیر میشدند...
آه روزگار...کجایی که برایت بگویم...من فقط دوست داشتم کمی از ته دل برایت بگویم که رفتی....هنوز هم دوست دارم...هنوز هم دوست دارم بگویم بی آنکه خوانده شوند و به یاد ها سپرده شوند...بگویم بی آنکه ترسی در ذهنم جان گیرد و زیر پایم را خالی کند...

پ.ن1:نمیدانم چرا هر وقت ناراحتی ای دارم،ناخود آگاه ماشین آرایه پردازی ذهن ام روشن میشود و جمله هایم را دستخوش تغییر میکند.
پ.ن2:دوستان عزیزم،بزرگوارانه مرا ببخشید از این بابت که این چند وقته آنطور که باید و شاید نرسیدم تا حرفی جدید یا مطلبی در خور برایتان داشته باشم،شاید اگر بخواهم بهترین و صادقانه ترین دلیل ام را برای این غیبتهایم بیاورم باید بازگردم به همان موضوع"روحیه" ای که قبلا هم خدمتتان عرض کرده بودم...فعلا هم که امتحانات دانشگاه است؛اما امید دارم بعد از آن با یک کمی مراقبت و چند جلسه مشاوره،قدری بهتر شوم تا انشاالله دوباره در خدمتتان باشم.

یک خواهش...

هر وقت در خیابان بهتان تراکت تبلیغاتی یا کارت یا هر چیز دیگری که یک جوان بدبخت مجبور است سر چهارراه بین هزاران نفر پخش کند، را دادند، خواهشاً از دستش بگیرید... حتی اگر مجبور شوید چند قدم آنور تر مچاله اش کنید و به سطل آشغال بیندازید...الکی نمیگویم ها.....خودم بوده ام، میدانم چه حس بدی به آدم دست میدهد از اینکه غرورش را دیگران میشکنند...از اینکه خود را در جایگاهی قرار داده که تمام عابران هم با فخر از کنارش رد میشوند...

..

.

 

یادش بخیر ... .

هوس هبوط

کف گیرت که به ته دیگ بخورد و جیبت خالی شود،به خاطر رابطه اش با اعصابت کاسه ی صبر و حوصله ات هم تنگتر و کوچکتر میشود...یک حسسی دارم باز...همیشه این مواقع این حس رو داشتم...وقتهایی که تو راه برگشت از دانشگاه تنها هستم را میگویم......همیشه این مواقع جایم گوشه ی سمتِ چپِ ردیفِ اول اتوبوس، درست پشت سر رانندست.... همیشه هم در حالی که زانوهایم را چمباتمه وار چسبانده ام به قسمت دیوار مانندِ سیاه رنگ ، کیفم را هم گرفتم بغلم و دست به سینه زل زده ام به لکه های روی شیشه، تا از پشتشان نور های رنگارنگ چراغها را به شکل دایره های رنگی تار تماشا کنم..
به چه چیز فکر میکنم؟..معلوم نیست ..محال است که بتوانم بفهمم...مگر یک پرنده ی وحشی میتواند یک جا آرام گیرد؟
چند روز پیش یک ملودی کوتاه پیدا کردم..حدوداً یک دقیقست..اسمش را نمیدانم..تماماً با پیانو نواخته شده.خیلی دوستش دارم...هِدسِتم را در می اورم و آرام میگذارمش توی گوشم و خودم را بیشتر در این صندلی زوار در رفته ی اتوبوس فرو میکنم........آسمان تقریبا تاریک است و هوا هم خنک شده نسبت به صبح. اتوبوس آرام مسیر را میپیماید و مسافر ها پیاده و سوار میشوند.....همه چیز طبق معمول انجام میشود.......مثل همیشه چسبیده ام به شیشه و مثل همیشه هم این سوال احمقانه را از خودم میپرسم که چرا در این مواقع همش توی لاکمم؟؟ احساسی شبیه احساس ادم هایی رو دارم که بهشان خیانت شده....ولی چه خیانتی؟؟یک جور مازوخیسم ذهنی است برایم..مثل تلخی قهوه..تلخ است ولی زیاد شکر نمیریزی که شیرینش کنی....مثل من که جرات نمیکنم در این لحظات اهنگ شاد گوش دهم.
با خودم فکر میکنم که چه چیز میتواند من رو از این لاک بیرون آورد؟؟..هوس یک ماشین کرده ام...یک ماشین خوب...از این شاسی بلند هایش را میگویم..حداقل دیگر  70  تایی هم پولش باشد که بتواندتوی یک اتوبان پهن خوب راه برود...میخواهم آنقدر گاز بدهم و دنده عوض کنم که بتوانم صدای ناله ی موتورش را بشنوم...پدال گاز را تا آخر فشار میدهم ....... فشار میدهم ... فشار میدهم و میخندم و ول نمیکنم تا به انتهای سرعت برسم...بعد هم که به بیشترین حد رسید، هوس یک دیوار بِتونی محکم میکنم که مستقیم بروم تویش...بعد از آن هم هوس سکوت.........همین... میدانی به این چه میگویند؟..........میگویند لذت هوس.

همیشه از ترسناک ترین خوابهایم خوابی بوده که عده ای دارند مرا از بلندی ای پرت میکنند...
مانند شکنجه میماند...چون هیچ وقت تمام نمیشود...همیشه به انتهای ترس میروم و دوباره باز میگردم... از بلندی به زمین میخورم و دوباره بلند میشوم و می ایستم که باز مرا پرت کنند....
ولی من که میدانم...همه اش خواب است...پس چه دلیلی دارد که بترسم؟؟
ولی این خط و این نشان...حالا ببین.....یک روزی چنان خودم را پرت میکنم که وقتی بالا بردند ام دیگر پایین نیایم....یعنی دیگر هیچکس نتواند پرتم کند....انوقت است که آن بالا مینشینم و شما را نگاه میکنم و میگویم: هان!!! حالا خوردی نیوتون پدرسگ؟؟؟حالا خودت هم جر بدهی دیگر من را نمیتوانی پایین بیندازی...می دانی به این چه میگویند؟؟ به این میگویند لذت هبوط..


پ.ن:قبول دارم که توی نوشته هایم غلط املایی زیاد است.بهم حق دهید.وقت زیادی ندارم برای نوشتن همین چند خطی که می آیم اینجا مینویسم.

گاهی که نیمه شب از خواب بلند میشوم. نمیدانم کجا هستم.. حتی نمیدانم که هستم.. فقط احساسی کلی از خود دارم همانند هر موجود دیگری که در ژرفای وجود خود این احساس را دارد...
آرم آرام تاریکی اتاق.. نگاه دیوارها.. لباسهای خود. و یاد تو.. مرا باز به خود معرفی میکنند.


هنگامی که در فاخر ترین لباسهایمان هستیم درست زمانی است که به یک یابو تبدیل شده ایم... درست است که ظاهر ما نمیتواند هیچ کس را فریب دهد....

سکون

شاید سکون اطرافمان به این خاطر باشند که فکر میکنیم هر چیز همان طوری است که فکر میکنیم..

خسته ام

خسته ام....چرا همه چیزها در حال سرد شدن اند..؟
این روزها هوا سرد شده است..
لیوان چایی ام مثل سابق گرم نمیماند. سرد میشود...
پرنده هایم نیز با خود احساس سردی دارند..
حتی آب گرمی که حرارتش دستهایم را میسوزاند دیگر برایش نفسی نمانده..
و نگاه تو که این روزها سرد و سرد تر شده است..