تابستان
تابستان آمد و این ترم هم تمام شد..تمام شد،همانند تمام چیز های تمام شدنی دیگر...همانند تمام روزهای کودکی ام که فکر میکردم هیچگاه به انتهایشان نمیرسم...همیشه تابستانها و ظهر های داغ اش یادگار های درهم و دوری را از گذشته برایم زنده میکنند که یاد تک تک لحظه هایشان ،برانگیزنده ی ناخواسته ی غصه هایم بوده و هست ...هیچگاه راحت نبود که در مقابلشان ،جلوی گریه هایم را بگیرم...جلوی اشکهایی که برای ریخته نشدنشان،کلنجارها که با خود نرفتم...کلنجار میرفتم...کلنجار میرفتم ولی این اشکها بودند که دست آخر سرازیر میشدند...
آه روزگار...کجایی که برایت بگویم...من فقط دوست داشتم کمی از ته دل برایت بگویم که رفتی....هنوز هم دوست دارم...هنوز هم دوست دارم بگویم بی آنکه خوانده شوند و به یاد ها سپرده شوند...بگویم بی آنکه ترسی در ذهنم جان گیرد و زیر پایم را خالی کند...
آه روزگار...کجایی که برایت بگویم...من فقط دوست داشتم کمی از ته دل برایت بگویم که رفتی....هنوز هم دوست دارم...هنوز هم دوست دارم بگویم بی آنکه خوانده شوند و به یاد ها سپرده شوند...بگویم بی آنکه ترسی در ذهنم جان گیرد و زیر پایم را خالی کند...
پ.ن1:نمیدانم چرا هر وقت ناراحتی ای دارم،ناخود آگاه ماشین آرایه پردازی ذهن ام روشن میشود و جمله هایم را دستخوش تغییر میکند.
پ.ن2:دوستان عزیزم،بزرگوارانه مرا ببخشید از این بابت که این چند وقته آنطور که باید و شاید نرسیدم تا حرفی جدید یا مطلبی در خور برایتان داشته باشم،شاید اگر بخواهم بهترین و صادقانه ترین دلیل ام را برای این غیبتهایم بیاورم باید بازگردم به همان موضوع"روحیه" ای که قبلا هم خدمتتان عرض کرده بودم...فعلا هم که امتحانات دانشگاه است؛اما امید دارم بعد از آن با یک کمی مراقبت و چند جلسه مشاوره،قدری بهتر شوم تا انشاالله دوباره در خدمتتان باشم.
+ نوشته شده در ۱۳۸۸/۰۳/۱۵ ساعت توسط ف.میم
|