درد و دل
آخ که چقدر بدنم کوفته است..فکر کنم سرما خورده ام..ولی با این حال همیشه سرما را بر گرما ترجیح میدهم...بعد از خوردن دو لیوانِ بزرگِ چایی داغ با کاکائو هیچ چیز بیشتر از این نمیچسبد که ولو شوی روی یک تخت خوابِ دست نخورده و با تمام وجودت خنکی تخت و دیوار کنارش را ذره ذره بچشی.
ساعت 8:30 شب است.اهالی خانه هر کدام برای خودشان مشغول کاری هستند..خسته ام.از صبح کلی کارِ ریخته شده روی سرم را یکی یکی راست و ریست کردم.کلی هم کتاب خواندم ،برای همین چشمهایم درد گرفته است ،و حالا در حالی که روی تختم دراز کشیدم، چشمانم را هم بستم و دارم به این فکر میکنم که زندگی چقدر درد دارد...دائم انسان را زجر میدهد..... هر چقدر هم بتوانم در برابر ناملایمتی هایش ایستادگی کنم و نادیده بگیرم شان ، با بی پولی نمیتوانم کنار بیایم.... بی پولی بسوزد پدرت که ریشه ی جوانیمان را میخشکانی.....تازه دارم به این درک میرسم که پسری هم سن و سال من ،بدون پشتیبانی های نا متعارف و پارتی بازی های زدو بندی دیگران ، هر چقدر هم سینه اش سپر باشد و هر چقدر هم بازوان کلفت و اراده ی آهنین داشته باشد،در این جامعه ی به گند کشیده ای که یک سری آدم لاشخور صفتِ سواستفاده چی ، پر اش میکنند هیچ غلطی نمیتواند بکند...
پیش هر کسی میروی برای کار، فقط و فقط می خواهد از جوانی و سن و سال و بی تجربگی ات سو استفاده کند و خلاصه اینکه به هر نحوی حقت را بخورد...تو هم از ترس اینکه نکند کارت را از دست بدهی مجبوری فقط سکوت کنی تا بگذرد و برود..ولی این که نشد کار.. نمیتوان ادامه داد... نمونه اش آن اموزشگاهی که میرفتم!... مدیرش توقع داشت تا آخر سال بروی و مثل چی گلویت را در کلاس پاره کنی که مثلا میخواهد چندر قاز حق التدریس ات را بدهد..انوقت می رود معلم می آورد که به خدا نه از کون خر سر در نمی آورد و نه بیان تدریس درست و حسابی ای دارد که بتواند یک مسئله ی ساده را برای بچه ها جا بیندازد .. ولی با این حال 5 برابر پولی که به من با هزار منت قرار است بدهد را دودستی نقداً تقدیمش میکند... ..تازه 4 تا هم جلویش پشتک میزند به خاطر اینکه از آن سر شهر تشریف آوردند به آموزشگاهشان ، و تشکر به خاطر اینکه به این خوبی توانستند ریدمان بزنند به پایه ی درسی بچه های شان ....آنوقت 4 روز بعد آن منشی جن...ده اش را مثل چی مامور میکند که دوباره به من زنگ بزند که بروم هیچی هیچی برای شاگردان آن معلم شخیص کلاس رفع اشکال بگذارم.....
گه گرفته بازار های کارمان را... همه مانند گرگ دیگران را طعمه میبینند ..
یا مثلا آن از مدیر آن مدرسه غیر انتفاعی که شهریه ی هر کدام از شاگردانش خدا تومان است ..با آن دبدبه و کب کبه رو به من کرده و میگوید به ازای رسیدگی به کار هر کدام از دانش آموزانم که شامل صحبت با خودشان+ بررسی کارنامه و درسشان+نظارت بر آزمونشان +تماس تلفنی با اولیا شان است، بهت 500 تومان(تک تومانی) میدهم...آخر شما بگویید می ارزد این نرخ؟ باید چقدر فک بزنم روزانه تا بتوانم یک پولی جمع کنم؟ وقتی اینگونه داشت برایم صحبت میکرد خیلی احساس کوچکی و حقیر بودن می کردم..احساس می کردم به عنوان یک عضو از یک خانواده محترم ، آبرو و حیثیت پدر و مادرم را هم با این حرکتم زیر سوال بردم. من شخصاً اصلا آدمی نیستم که از کار عارم بیاید..حتی معتقدم برای رسیدن به موفقیت به هر دری باید زد..ولی از اینکه یک عده خر فرضم کنند جدا جوش می آورم.
اگر به خاطر وجدانم نبود یک لحظه هم تحمل نمیکردم که من را اینگونه نگاه کنند... مرتیکه ی تازه به دوران رسیده فکر میکند به گدا میخواهد پول بدهد...میخواستم بگویم واقعا اگر 500 تومان را به خودتان بدهند حاضر بودید نصف این کار ها را بکنید؟؟ میدانید اصلا چه انرژی باید صرف کنم؟؟....
من میخواستم خودم روی پایم بایستم، اگر نه خانواده ام هیچ وقت نیازی به این پول ها نداشتند و نخواهند داشت ......... ولی این حرفها برایم چه فایده ای دارد؟.. خودم که هستم؟ از خودم چه دارم؟؟
ولی باز با این تفاسیر و فشار ها نرخ پیشنهادی اش را قبول کردم..با اینکه میدانستم تفاوتی با آن اموزشگاه برایم ندارد....
راستش دیگر نمیتوانم تحمل کنم ....آخر غرور دارم...دیگر کلافه شدم ازاین وضع آویزان بودن ... از خیر جوانی و جوانی کردن میشود گذشت ولی فردا چه؟ اصلا در این 4 سالی که میخواهم لیسانسم را بگیرم چه کار کنم؟؟مدرکم هم گرفتم به فرض، با این همه مهندس بیکار چه تضمینی برایم هست؟ نمیشود همینطوری دستم در جیب پدر باشد که...
.هر چقدر هم سعی میکنی لامذهب جمع نمیشود...یک قران در می اوری ،عوضش ده تا سوراخ دهانشان را هر کدام به اندازه ی ده برابر درآمد ات باز میکنند تا دست رنجت را ببلعند و دوباره جیبت را خالی و خودت را هم آس و پاس کنند ...بعد برمیگردند اینور و اونور با بوق و کرنا میگویند که ازدواج کنید، که ازدواج رونق زندگی است..ازدواج سنت پیغمبر است...........آخر با این وضع، رونق زندگی است؟ گه خورد هر که همچین حرف هایی را زده ..... کسی با شرایط من (ولی حالا بدون پشتیبانی های خانواده) که ماشاالله در این جامعه پر است را فرض کنید، این شخص برود زن بگیرد که چه شود؟ که رونق بیکاری اش بیشتر شود؟ برود ازدواج کند که 4 نفر دیگر هم عذاب بدهد؟ من که هیچ موقع با این طنابها ی پوسیده، توی همچین چاهی که با سقوط من سرنوشت چند نفر دیگر هم به فاک فنا برود، نمیروم.....حتی اگر تا آخر عمر شریعت و سنت پیغمبر هم زیر پایم لگد مال کنم.. .......پیامبر هم آن زمان چون دید مرد های قبیله در جنگها کشته شدند ، همچین چیزی گفته که زنها به فساد نیفتند...
.... نمیدانم اصلا چرا این حرفها را دارم اینجا میزنم.... اخر نمیشود همه چیز را در دل ریخت و تحمل کرد که .. این حرفها را نمیتوان به دوست و آشنا زد....یعنی من آدمش نیستم که سفره ی دلم را برای هر کسی باز کنم...که دست آخر هم برایم دل بسوزاند و بگوید آخی .. فلانی عجب پسر خوبی است..اهل چیزی نیست سرش به کار خودش است و نگاهش به فردایش... خسته شدم از اینکه همیشه آدم خوبه باشم.. ولی آدم موفقِ کس دیگر ی باشد که از دور بهم نیش خند میزند...
دوست داشتم این ها را برای یک کسی بگویم...کسی که سرم را بگذارم روی پاهایش..در چشمانم نگاه کند و به تمام حرفهایم گوش کند.. درکم کند ..... سخت در اغوشش بگیرم و مثل الان با تمام وجودم بغضم را بترکانم و در بغلش گریه کنم...
ساعت 8:30 شب است.اهالی خانه هر کدام برای خودشان مشغول کاری هستند..خسته ام.از صبح کلی کارِ ریخته شده روی سرم را یکی یکی راست و ریست کردم.کلی هم کتاب خواندم ،برای همین چشمهایم درد گرفته است ،و حالا در حالی که روی تختم دراز کشیدم، چشمانم را هم بستم و دارم به این فکر میکنم که زندگی چقدر درد دارد...دائم انسان را زجر میدهد..... هر چقدر هم بتوانم در برابر ناملایمتی هایش ایستادگی کنم و نادیده بگیرم شان ، با بی پولی نمیتوانم کنار بیایم.... بی پولی بسوزد پدرت که ریشه ی جوانیمان را میخشکانی.....تازه دارم به این درک میرسم که پسری هم سن و سال من ،بدون پشتیبانی های نا متعارف و پارتی بازی های زدو بندی دیگران ، هر چقدر هم سینه اش سپر باشد و هر چقدر هم بازوان کلفت و اراده ی آهنین داشته باشد،در این جامعه ی به گند کشیده ای که یک سری آدم لاشخور صفتِ سواستفاده چی ، پر اش میکنند هیچ غلطی نمیتواند بکند...
پیش هر کسی میروی برای کار، فقط و فقط می خواهد از جوانی و سن و سال و بی تجربگی ات سو استفاده کند و خلاصه اینکه به هر نحوی حقت را بخورد...تو هم از ترس اینکه نکند کارت را از دست بدهی مجبوری فقط سکوت کنی تا بگذرد و برود..ولی این که نشد کار.. نمیتوان ادامه داد... نمونه اش آن اموزشگاهی که میرفتم!... مدیرش توقع داشت تا آخر سال بروی و مثل چی گلویت را در کلاس پاره کنی که مثلا میخواهد چندر قاز حق التدریس ات را بدهد..انوقت می رود معلم می آورد که به خدا نه از کون خر سر در نمی آورد و نه بیان تدریس درست و حسابی ای دارد که بتواند یک مسئله ی ساده را برای بچه ها جا بیندازد .. ولی با این حال 5 برابر پولی که به من با هزار منت قرار است بدهد را دودستی نقداً تقدیمش میکند... ..تازه 4 تا هم جلویش پشتک میزند به خاطر اینکه از آن سر شهر تشریف آوردند به آموزشگاهشان ، و تشکر به خاطر اینکه به این خوبی توانستند ریدمان بزنند به پایه ی درسی بچه های شان ....آنوقت 4 روز بعد آن منشی جن...ده اش را مثل چی مامور میکند که دوباره به من زنگ بزند که بروم هیچی هیچی برای شاگردان آن معلم شخیص کلاس رفع اشکال بگذارم.....
گه گرفته بازار های کارمان را... همه مانند گرگ دیگران را طعمه میبینند ..
یا مثلا آن از مدیر آن مدرسه غیر انتفاعی که شهریه ی هر کدام از شاگردانش خدا تومان است ..با آن دبدبه و کب کبه رو به من کرده و میگوید به ازای رسیدگی به کار هر کدام از دانش آموزانم که شامل صحبت با خودشان+ بررسی کارنامه و درسشان+نظارت بر آزمونشان +تماس تلفنی با اولیا شان است، بهت 500 تومان(تک تومانی) میدهم...آخر شما بگویید می ارزد این نرخ؟ باید چقدر فک بزنم روزانه تا بتوانم یک پولی جمع کنم؟ وقتی اینگونه داشت برایم صحبت میکرد خیلی احساس کوچکی و حقیر بودن می کردم..احساس می کردم به عنوان یک عضو از یک خانواده محترم ، آبرو و حیثیت پدر و مادرم را هم با این حرکتم زیر سوال بردم. من شخصاً اصلا آدمی نیستم که از کار عارم بیاید..حتی معتقدم برای رسیدن به موفقیت به هر دری باید زد..ولی از اینکه یک عده خر فرضم کنند جدا جوش می آورم.
اگر به خاطر وجدانم نبود یک لحظه هم تحمل نمیکردم که من را اینگونه نگاه کنند... مرتیکه ی تازه به دوران رسیده فکر میکند به گدا میخواهد پول بدهد...میخواستم بگویم واقعا اگر 500 تومان را به خودتان بدهند حاضر بودید نصف این کار ها را بکنید؟؟ میدانید اصلا چه انرژی باید صرف کنم؟؟....
من میخواستم خودم روی پایم بایستم، اگر نه خانواده ام هیچ وقت نیازی به این پول ها نداشتند و نخواهند داشت ......... ولی این حرفها برایم چه فایده ای دارد؟.. خودم که هستم؟ از خودم چه دارم؟؟
ولی باز با این تفاسیر و فشار ها نرخ پیشنهادی اش را قبول کردم..با اینکه میدانستم تفاوتی با آن اموزشگاه برایم ندارد....
راستش دیگر نمیتوانم تحمل کنم ....آخر غرور دارم...دیگر کلافه شدم ازاین وضع آویزان بودن ... از خیر جوانی و جوانی کردن میشود گذشت ولی فردا چه؟ اصلا در این 4 سالی که میخواهم لیسانسم را بگیرم چه کار کنم؟؟مدرکم هم گرفتم به فرض، با این همه مهندس بیکار چه تضمینی برایم هست؟ نمیشود همینطوری دستم در جیب پدر باشد که...
.هر چقدر هم سعی میکنی لامذهب جمع نمیشود...یک قران در می اوری ،عوضش ده تا سوراخ دهانشان را هر کدام به اندازه ی ده برابر درآمد ات باز میکنند تا دست رنجت را ببلعند و دوباره جیبت را خالی و خودت را هم آس و پاس کنند ...بعد برمیگردند اینور و اونور با بوق و کرنا میگویند که ازدواج کنید، که ازدواج رونق زندگی است..ازدواج سنت پیغمبر است...........آخر با این وضع، رونق زندگی است؟ گه خورد هر که همچین حرف هایی را زده ..... کسی با شرایط من (ولی حالا بدون پشتیبانی های خانواده) که ماشاالله در این جامعه پر است را فرض کنید، این شخص برود زن بگیرد که چه شود؟ که رونق بیکاری اش بیشتر شود؟ برود ازدواج کند که 4 نفر دیگر هم عذاب بدهد؟ من که هیچ موقع با این طنابها ی پوسیده، توی همچین چاهی که با سقوط من سرنوشت چند نفر دیگر هم به فاک فنا برود، نمیروم.....حتی اگر تا آخر عمر شریعت و سنت پیغمبر هم زیر پایم لگد مال کنم.. .......پیامبر هم آن زمان چون دید مرد های قبیله در جنگها کشته شدند ، همچین چیزی گفته که زنها به فساد نیفتند...
.... نمیدانم اصلا چرا این حرفها را دارم اینجا میزنم.... اخر نمیشود همه چیز را در دل ریخت و تحمل کرد که .. این حرفها را نمیتوان به دوست و آشنا زد....یعنی من آدمش نیستم که سفره ی دلم را برای هر کسی باز کنم...که دست آخر هم برایم دل بسوزاند و بگوید آخی .. فلانی عجب پسر خوبی است..اهل چیزی نیست سرش به کار خودش است و نگاهش به فردایش... خسته شدم از اینکه همیشه آدم خوبه باشم.. ولی آدم موفقِ کس دیگر ی باشد که از دور بهم نیش خند میزند...
دوست داشتم این ها را برای یک کسی بگویم...کسی که سرم را بگذارم روی پاهایش..در چشمانم نگاه کند و به تمام حرفهایم گوش کند.. درکم کند ..... سخت در اغوشش بگیرم و مثل الان با تمام وجودم بغضم را بترکانم و در بغلش گریه کنم...
+ نوشته شده در ۱۳۸۷/۱۲/۱۳ ساعت توسط ف.میم
|