ساعت 6 صبح رفتم 3 تا نان بربری کنجدی گرفتم و وقتی برگشتم با همان لباسها دوباره مثل جنازه روی تختم افتادم...با وجود اینکه دیشب از سر و صدای واحد بغلی مان خیلی دیر خوابم برد اما الان خوابم نمی آید.... ساعت رو میزی ام 8:40 را نشان میدهد.. ، نمیدانم چرا دلم نمی آید بلند شوم.. مادرم همراه پدرم، صبح زود برای کاری به بیرون رفته اند... لباسهایم تماما در وسط اتاق ریخته و شکل نا مناسبی را به وجود آورده....اه چقدر هوا گرم است......کلافه شدم از گرما،از بس هم خودم را چسباندم به این دیوار بغلم، آن هم گرمِ گرم شده...کاش یکی پیدا میشد یک سطل آب میریخت رویم.. با اینکه هنوز در برج 12 ایم ولی تابستان از دور برایمان خط و نشان میکشد..وای به حال تیر و مرداد ماه!

امروز دانشگاه ندارم..ولی چند تا کار است که باید انجامشان بدهم. اول اینکه چند تایی کتاب درسی هست که  باید تهیه شان کنم که در این فرصت تعطیلات عید اگر سنگ بزرگ برنداشته باشم، بنشینم یک کمی درس بخوانم که خب، خود این خرید کتابها فکر کنم چند ساعتی وقتم را بگیرد..دوم اینکه حتما بروم آرایشگاه بگویم یک کمی مو هایم را خرد کند...! خیلی پر حجم و نا میزان شده اند ..یک کمی که قیچی به تنشان بخورد حساب کار دستشان می آید که من شوخی ندارم با کسی!!......سومین کار این است که بنشینم و به خانه ی این شاگردان آزمون قلم چی زنگ بزنم و با اولیا شان در مورد پایه ی درسی بچه هایشان صحبت کنم...به قولی به یک نحوی چوقولی شان را بکنم! خودم که اصلا دوست نداشتم  کسی برایم همچین کاری را انجام دهد، ولی چه کنم مجبورم دیگر! مامورم و معذور.... خب دیگر چه کاری هست که باید انجامش دهم؟؟؟ اممم.. اهان. اتاقم.! فکر کنم این در اولویت تمام کار هایم قرار دارد .. باید تا مادر نیامده لباسها را از این وسط جمعشان کنم... به قول پدر مانند حراجی هاییست که با تغییر فصل میخواهند لباسهایشان را ارزان بفروشند! هر گوشه ای که نگاه کنی لباس موچوله شده است که افتاده! کلی کتاب و سی دی هم این وسط روی میز کامپیوترم هست که باید انها هم مرتب کنم... . اما دیگر چه مانده؟ ؟...اهان... چند تا کتاب هم دارم که دیگر باید تمامشان کنم .یکی اش همین چخوف خودمان است که حسابی این چند وقته شرمنده اش شدم..با وجود این همه ارادتی که بهش دارم بیشتر از یک ماه و نیم است که خواندن کتابش را طول دادم...شرمنده ام آنتوآن جان،خودت که میدانی .. گرفتارم..یک سر دارم با هزار سودا..ولی امروز انشاالله از خجالتت در می آیم ..دومی اش هم این کتاب طراحی ای است که از کتابخانه ی نزدیک خانه مان گرفتم.یک هفته بیشتر است که دارمش اما به جز روز اول که چند تایی طرح از رویش زدم،هنوز دیگر فرصت نکرده ام لایش را باز کنم....واقعا دلم برای طراحی ام میسوزد....یکی از چیز هایی که از روی  خاصیت تنبل بودنم ، از دست دادم همین قدرت طراحی ام بود.. اگر آن زمان کاریکاتور ام را ادامه میدادم الان برای خودم در این زمینه اسم و رسمی داشتم...افسوس.. با آن همه استعداد ذاتی برای چه ولش کردم؟؟ دقت کرده اید هرچیز را که انسان راحت بدست می آورد برایش آنطور جذابیت ندارد؟؟ شاید در این زمینه هم برای من همچین حالتی پیش آمده بود..ولی مهم نیست خب..اگر خدا بخواهد با یک کمی برنامه ریزی، یک تایمی برایش پیدا میکنم که دوباره به شکل حرفه ای دنبالش را بگیرم...

..

.

پ.ن:راستی اینجا کسی نیست که در زمینه ی کاریکاتور فعالیت کرده باشد؟