تمام این اتفاقات که نوشته ام را با تمام وجود لمس کردم!

آه... سرم درد میکند... کت و کولم کوفته اند..انگشتانم سرد شده...چشمانم سیاهی میرود و زیرشان گود افتاده...تمام وجودم را تهوع گرفته... شکمم ضعف دارد....کلیه هایم تیر میکشد...دهانم خشک و تلخ شده...بازوانم گرفته و از سوزنهای پی در پی کبود شده...  ذره ذره وجودم مرگ را صدا میزند....

با امشب 2 روزِ تمام است که اینجا در یک انباری حدودا 6 متری در گوشه ی یک گاوداریِ پَرت، نزدیک های کرج زندانی ام و هیچ کس ازم خبری ندارد.....2 روز است که راه نرفته ام...فقط شب و روز به تَرَک های کشیده ی سقف ِاین اتاق 6 متری، که دارای دیوارهایی کثیف و کوتاه از جنس سیمان و یک پنجره ی کوچک که پشت شیشه اش حفاظ محکمی قرار دارد، زل زده ام.....به جز تخت فلزی ای که کنج دیوار و روبروی درب قرار دارد و دست و پاها و کمرم را با طناب رویش بسته اند ، چند تکه چوبِ جعبه به همراه زنجیرِ کلفت بسته شده به لاستیکِ ماشین و چند تا قوطیِ خالی ویسکی و مقدار زیادی ته سیگار های دود شده و سرنگهای استفاده شده و نهایتا مقداری کالباس خراب که دور اش چند تا سوسک مرده هم قرار دارد، روی موزاییک های جرم گرفته کف اتاق دیده میشود...واقعا تحمل کردن اینجا عذابم میدهد..هوای اتاق گرفته است و همه جا بوی عرقِ مریضی و ادرار می آید...ظهر است و افتاب از پشت شیشه ی پنجره به داخل می تابد و هوای غبار آلود و کثیف اتاق را آنطور که واقعا هست نشان میدهد...دقیقا 3 روز پیش بود که طرف های ساعت 8 از دانشگاه به طرف خانه می آمدم...آنروز تا ساعت 4 کلاس داشتم...به پیشنهاد آقای ب قرار شد قدم زنان برویم طرف های مهستان و آنورتر گشتی بزنیم...من هم چون روز آخر دانشگاهمان در این سال بود، قبول کردم و ابتدا زنگی به خانه زدم بعد راه افتادیم...تا یک دوری در خیابانها و پاساژهای اطراف بزنیم و چیزی بخوریم. ساعت نزدیک های 8 شده بود و باید هر دویمان که راهمان هم دور بود به سمت خانه برمیگشتیم...آخر هفته ها همین طوری اش ماشین کم است چه برسد به این ساعت در شلوغی!... راه او، هم دور تر از راه من بود و هم جدای از من، به همین خاطر از همان درب پاساژ با هم خدا حافظی کردیم و از هم جدا شدیم....من هم شتابان به سمت ایستگاههای تاکسی روبروی دانشگاه که حدودا 15 دقیقه ای با من فاصله داشت به راه افتادم..هوا تاریک بود و خیابانها هم شلوغ..باید تند تر راه میرفتم...بنابر این تصمیم گرفتم از یک کوچه ی فرعی بروم تا زود تر برسم........
..
کوچه خیلی خلوت است..فکر میکنم برق ها هم رفته. چون تمام خانه ها تاریک هستند و لامپ تیر برق ها هم خاموش است....انگار کسی از پشت سر صدایم میکند..
: ((داداش یه لحظه.. ))
کسی دیگر در این کوچه نیست پس حتم دارم با من است...صدایش کلفت است و خوف آور... به روی خودم نمی آورم..
دوباره صدا میزند...(( مگه من با تو نیستم... وایسا کارت دارم...)).....
در همان حال که قدم میزنم بر میگردم و پشتم را نگاه میکنم....مردی حدودا 35 ساله است،با قدی بلند،هیکلی لاغر و تکیده،گردن کشیده و سری بزرگ با موها و ریشهای نامرتب و ژولیده و چهره ای عصبانی... 10 قدمی با من فاصله دارد و با سرعتی بیشتر از سرعت راه رفتنِ من به سمتم می آید...بهش میگویم من وقت ندارم..دیرم شده است..باید بروم شرمنده...پول هم ندارم که به تو بدهم ..و به راهم ادامه میدهم.... قدم هایش تند تر شده..دارد بهم میرسد ... صدای پایش را پشت سرم به خوبی حس میکنم....بدون هیچ حرفی با آن دستان بزرگ و زمختش از پشت سر شانه ام را میگیرد و رویم را بر میگردان..ترس برم داشته است از آن قیافه ی هولناکش در آن تاریکی ...دستانش قوی است...یقه ام را میگیرد و مرا به سمت خود میکشد و سپس هل میدهد به سمت پیاده رو...شانه هایم را میچسباند به دیوار...مطمئنم در حالت عادی ای نیست..چشمانش کاسه ی خون است...نمیخواهم در گیر شویم..قلبم محکم و تند تر میزند..
میگوید: ((مگه با تو نبودم پدر سگ))
بهش میگویم: تو دیگر چه میگویی...درست حرف بزن مرتیکه...چه می خواهی؟..
بدون هیچ حرفی کیف و موبایلم را به زور از دستم میگیرد..تا می خواهم مقاومت کنم با یکی از دستهایش مچ جفت دستهایم را محکم میگیرد و با دست دیگرش از جیبش سرنگ آماده ای را در می اورد و به بازوی چپم فرو میکند...در همان حال که سرنگ در بازویم است رهایش میکند و مشت زمخت و استخوانی اش را محکم به روی شقیقه ام میکوبد...(باور کنید تمام این اتفاقات به قدری سریع و غیر منتظره برایم اتفاق افتاد که فرصت فریاد پیدا نکردم چه برسد به دفاع از خودم...).احساس میکنم تنم لَخت شده و سرم آنقدر بزرگ و سنگین که انگار روی تار مویی ایستاده و هر لحظه ممکن است روی زمین پرت شود و بترکد...چشمانم تصویری تار از اطراف و آن مرد را بهم نشان میدهند....در حالی که تلو تلو میخورم به روی زمین می افتم......
بعد ازآن اتفاق، از آن شب هیچ چیزی دیگر یادم نمی آید به جز صداهایی مبهم از قهقه های بلند و گاز دادن ماشین.... هنگامی هم که چشمانم را باز کردم خودم را در این اتاق و بسته شده روی این تخت پیدا کردم... نمیدانم چند روز در آن حالت بودم، ولی دو روز است که بدون آب و غذا اینجایم و تنها صدایی که شنیدم ،صدای گاوهایی بوده که گویی این نزدیکی ها زندگی میکنند......



پ.ن:این آخرین خوابی بود که به نوعی تمام رگ و پی ام را به لرزه انداخت و آزارم داد.... تازگی ها همین که سرم را میگذارم و خوابم میبرد،انگار من را نشانده اند روبروی پرده ی سینما و دست و پاهایم را هم بسته اند و تک و تنها در تاریکی آن سالن بزرگ مجبورم کرده اند که ترسناک ترین و استرس آور ترین صحنه هایی که به نوعی به لایه های درونی روان ام بر میگردد را تماشا کنم...کاش میشد بلند شوم..کاش میشد نگاه نکنم و چشمانم را ببندم و در خواب هم آسوده بخوابم... .